تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب نوشته‌های نوستالژیک





[نوشته‌های نوستالژیک , ]

بی پایانی...

عشق صبور است، عشق مهربان است، عشق حسود یا لاف زن، یا متکبر یا خشن نیست. بر راه خود اصرار نمی ورزد، کج خلق و زود رنج نیست، از اعمال پست و شیطنت آمیز شاد نمی شود، بلکه از حقیقت شاد می شود. همه چیز را تحمل می کند، همه چیز را باور می کند، به همه چیز امیدوار است، همه چیز را تحسین می کند. عشق هرگز پایان نمی پذیرد.

               



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
03:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

نور........

 

امروز باز در پس پرده زلال اشک در پشت پلک هایم او را نگریستم

یادش وجودم را عطراگین نمود

طنین صدایش تمام وجودم را در برگرفت

و من چون جوانه ای می مانم که سر از خاک بر می دارد

رو به سوی نور

و حجم سرد توده خاک را با ریشه هایی که زلال آب را جستجو می کند

با اراده پشت سر خواهم گذاشت

و او را در هر لحظه با تمام وجود جستجو خواهم کرد

او که مرا به آسمان پیوند خواهد داد

و من جرعه جرعه نور می نوشم

تا بدانم برای زیستن باید قلبی تپنده داشت

باید حرکت کرد

باید چون دانه جوانه زد.

الهی!

دلهایمان را پس از آنکه به سوی نور فراخواندی

و آسمان را نشانش دادی

به سوی خاک منحرف نگردان

ما را به سوی خویش فرا خوان

یارمان نما

که در تاریکی نمانیم

و راه را گم نکنیم

الهی !

خورشید رحمتت را بر ما بتابان

که تو بخشنده و مهربانی

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

خدا در همین نزدیكیست............

 

 

به خدا نزدیک شو تا خدا هم به تو نزدیک شود.

از صمیم قلب به خدا اعتماد کن و به اشراق خودت اتکا مکن، به هر راهی می روی او را در نظر آور ، تا او راه را برایت راست کند.

خود را با این جهان تطبیق مده، مطابق با نو شدن ذهنت باش.

نگران فردا مباش، فردا به قدر کافی نگرانی های خود را دارد، لزومی ندارد بر مشکلات هر روز بیفزایی.

حیات جسم در آرامش قلب است و حسادت چون سرطانی در استخوان.

با دیگران چنان رفتار کن که می خواهی با تو کنند.

پاسخی نرم غضب را می زداید و کلامی تند خشم را به جوش می آورد.

اگر از موهبت غیب گویی برخوردار باشم و بر همه رازها و دانش ها واقف باشم ، و اگر چنان ایمانی داشته باشم که بتوانم کوه ها را بجنبانم، اما عشق نداشته باشم ... هیچ نیستم.

تا تغییر نکنید و مانند یک بچه نشوید، به ملکوت خداوند داخل نخواهید شد.

ترس از خدا راهنمای عقل است، و تواضع مقدم بر عزت است

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

انتظار.......

                                                                                                                                                        

 

بیایید ای همدلان ،سر بر شونه هم بگذاریم و تسلای دل هم باشیم.بیایید به ابر بگوئیم كه از گریه آرام گیرد،به موج بگوئیم كه اینگونه بی‌تابی نكند،به طوفان بگوئیم كه بنشیند و به زمین بگوئیم كه قرار گیرد.هنوز كسی هست‌تازیر بال آرزو را بگیرد و امید را كه سر بر دیوار بی كسی گذاشته تسلی دهد،هنوز كسی هست كه متن سخت زیستن را ترجمه كند و لغات مشكل زندگی را به تفسیر بنشیند،او حجت خداست در زمین،آن گل آسمانی را خدا باقی ذاشتهتا آدمیان ما روی زمین از بی‌دلداری،بی‌معشوقی و از اندوه بی‌صاحبی دق نكنیم بیائید دستهای تضرع بسوی آسمان دراز كنیم و از ته‌دل بخواهیم كه هر چه ز ودتربیاید.به امید دیدن گل رویش كه بی‌شك ظهورش،عدالت الهی را به تمام معنا حققی عینی خواهد می بخشد.

 

                   

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
03:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

بهانه........

 

بیا كه وسعت سینه پر از بهانه توست 

            تو را به نزد كه جویم ؟ كجا نشانه توست            

                    شنیده ام كه ورای هزار دشت غریب               

                        میان بستر گلهای لاله خانه توست    

                                  تو از تبار كدامین وسیعت دریایی       

                                         كه دست جاری سر چشمه بركرانه توست 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

 

یا علی ابن موسی الرضا ادركنی.....

 

امروز نیز هر كس بال كبوتر خودش را بر ضریحت نرساند

روشن تو بال و پر نگشود آسمان را ادارك نخواهد كرد و در هوای

ای مشرق معرفت در خراسان عزیز، هنوز هم كه هنوزه و همیشه

تویی كه می‌تابی و طلوع تو را هر بامداد از مشرق سینه‌امان حس میكنیم

 و بی شرط ورودت به قلمرو هستی،در هیچ جاده‌ای قدم نزده و هیچ دستی

فشاریم. ما را برای بیعت دیگر یاری ده و به خراسانت بخواه  را به بیعت نمی

می رسم غمگین، گرد قربت نشسته بر دوشم........

آمدم كنار مرقد تو، دامنی اشك و آه آوردم

مثل آهوی خسته از صیاد، به حریمت پناه آورده ام

آمدم تا خزان قلبم را به نگاهی پر از جوانه كنی

بشكنت بغض، اشكهایم را مثل تسبیح دانه دانه كنی

در طواف تو مثل پروانه، هستی ام را به باد خواهم داد

تا نگاهم كنی، تو را سوگند به عزیزت جواد خواهم داد

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 11 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

                                                                                                                                                                 

 

همراه........

 

گاهی اونقدر احساس تنهایی می کنی که دلت نمی خواد اون رو با کسی قسمت کنی

گاهی اونقدر درد می کشی که دیگه درد رو نمی فهمی

گاهی اونقدر به جای خوبی بدی می بینی که دلت نمی خواد دیگه خوبی کنی

گاهی اونقدر لحظات برات کند می گذره که دلت می خواد زودتر از دست زمان خلاص بشی

اما.......

همیشه اگر تنهاتر از تنها هم شوی ، باز خدای یکتا هست که با توئه

همیشه درد و رنج می تونه راهی باشه برای بهتر درک کردن ، و هر درد

تجربه ای رو به همراه داره که اگر خوب فهمیده بشه از هر شیرینی شیرین تره

چون تو رو یک قدم از بقیه جلوتر می بره و نزدیک تر به خدا می کنه

همیشه خوبی وجود داره و ارزش خوبی بالاتر و برتر از بدی هست

و دلهای که بی قرار این خوبی ها هستند

همیشه این زمانه که تو رو به پیش می بره و لحظات منتظر توئه

……. كه باهاش همراه بشی

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 10 فروردین 1385
02:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

خدایا تو را سپاس.....

 

 

من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد.

من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.

من شهامت خواستم و خداوند موانعی را سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم.

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
04:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

عاطفه..........

 

 

كاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد.

کاش حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان  آن نیازی به شهامت نبود.

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می‌شد.

کاش شمع ، حقیقت محبت را در لابه لای بال و پر پروانه می دید.

 کاش مهتاب کوچه‌ها را باور می‌کرد.

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی‌سپرد.

کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی‌شکست.

کاش در بحر غصه ها ، شکوه لبخند در معنی گرم اشک گم و پنهان نمی‌شد.

و بالاخره...

کاش مرگ معنی عاطفه را می‌فهمید.

 

 

                           

              

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

صبر..........

همیشه نمی توان با تقدیر ستیزه کرد

 گاه مجبور به تسلیم و داشتن امید به آینده ای روشن هستیم

چه خوش است استقامت در برابر توفانهای زندگی با توكل به خدا

هنگامی که با تند باد حوادث جهان دست بگریبانی

با سرسختی توفان زندگی در نبرد

تا می توانی ایستادگی کن ؛

ولی آنگه که ؛ نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن

بنشین و صبر كن و بدان كه...

توفانهای زندگی را هم دورانیست و تند بادهای زمانه را زمانی می گذرد

و می گذارندت كه برخیزی

مهم اینست که مهیا باشی....... 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

خواستن و برخاستن........

آنگاه كه تقدیر نیست و از تدبیر هم كاری ساخته نیست ،

خواستن اگر با تمام وجود ، با همه نیروهای روح ،

و با قدرتی كه در صمیمیت است تجلی كند ،

اگر همه هستی مان را یك خواستن كنیم

و اگر سرشار از امید و یقین بخواهیم ،

پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

        

 

«دكتر شریعتی»                                                                                

                                  



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

حرفهای نگفته من باز سر برآورده

به قصد رهایی

می گذارم این بار از سر و کول دیوارهای قلبم بالا روند

در سکوت سخن های بسیار دارم

خدایا.....

می دانم تو ترجمان همه سکوت هایم خواهی بود

همه حرفهای نگفته ای که فقط و فقط بین خودمان می ماند

چه دلنشین است نجواهای عاشقانه مان در سکوت

دلتنگ حضور بودن و انتظار کشیدن

همه را از تو آموختم به استقبال خطرها رفتن و نترسیدن ها

می دانم...

 هنوز بیم و هراس گاهی به قلبم سرک می کشد اما تا وقتی

 حضور تو باشد مرا چه باک

الهی ! با حضور تو شجاعت زیستن را به دست آوردم

 می دانم گاهی غوغای زمانه سرگرمم می کند و تو را از یاد می برم

می دانم گاهی قلبم لبریز از انتظار حضورت می شود و من در این

 لحظات انتظار احساس گناه می کنم. چون قلبم را از تو دریغ داشته ام ...

که چه سخت است لحظات بی تو بودن ...

دستان پر مهرت را در دستانم می بینم . و مثل بچه شیطانی می شوم که

 آنقدر محو تماشای زرق و برق دنیا می شود که گاهی دستانت را گم می کنم ...

و بعد ناگهان خودم را تنها می یابم ... وااای که چه وحشتی تمام

 وجودم را می گیرد ... و دوان دوان تو را جستجو می کنم ...

شانه های مهربانت را برای اشک هایم می جویم و خلوت دلم را برای

 حضور پرمهرت می طلبم .

غافل از اینکه تو حضور داری و من خود گم شده ام



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

نیاز........

خداوندا در این سالی که در پیش است

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای، لیکن

در آغاز طلوع روشن سالی، که می آید

کمک کن تا رها سازم زخود

من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس

هزار و سیصد و اندوه

خدایا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضایت را عطایم کن

بفهمان زندگی زیباست

خداوندا، تو راه سبز ایمان را نشانم ده

تو نیکی پیشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپیمایم

و هرگز من نباشم از زیانکاران

رفیقا، مهربانا، عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت، شست و شویم ده

تو پاکم کن، قرارم ده

کریما، دست های گرم و لبخندی، عطایم کن

تو ای نزدیک تر از من به من

اینک مرا دریاب، پناهم ده

عزیزا، پاسدار حرم هر لحظه ام فرما

تو ذکرت را عطایم کن

که با یادت، دلم آرامشی یابد

حبیبا قدردان خوبی ام فرما

تو، گرداننده دل ها و چشمانم

تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم

تو چرخنده احوال این دنیا

بگردان حال من را سوی آن حال که می دانی

تو آرامش عطایم کن

توی ای آموزگار پاک خوبی ها

و راه مهرورزی را نشانم ده

بگیر این دست تنهای مرا، در دست پر مهرت

طبیبا، ای که نامت مرهم دردم

شفایی مرحمت فرما

تو را می خوانمت اینک

اجابت کن مرا، ای منتهای راه رهجویان

تو بر مینای این هستی

رضا بودن عطایم کن

که من همراه هر سختی

بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را

خدایا مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان

بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی

مرا مست می جام حضورت کن

برای محو تاریکی، بسوزان جهل من را،

شعله ام گردان

مرا در این سیه سودا، وین سرمای پر سوز و سکوت

سایه های سرد، یاری کن

و با تدبیر پر مهرت

سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی،

هدیه ام فرما

خداوندا

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای مردمان خوب این وادی

عطا فرما،

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و پنج لبخند زیبا را

                                                                                                                



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

الهی.....

الهی به زیبایی سادگی !

به والایی اوج افتادگی !

رحمی مكن جز به بند غمت.

اسیرم مكن جز به آزادگی!

به این می اندیشیدم که چگونه یک درخت در خزان ، خویش را به دست باد می سپارد تا همه برگهایش را از او جدا کند ؛ برگهایی که نشانه عظمت اوست و نشانه درخت بودنش . و بعد سرمای زمستان را بی برگ و بار چگونه تاب می آورد ؟

می دانید چرا درخت در زمستان سرد نمی میرد ؟!

درخت در سرمای زمستان در دلش باوری وجود دارد . یقینی که موجب می شود همه سرمای زمستان را تاب بیاورد و بی بار و برگ زمستان را پشت سر بگذارد .

می دانید آن باور چیست ؟؟؟

درخت در عمق وجودش بهار را باور دارد . یقین به آمدن بهار چنان امیدی به درخت می دهد که سوز سرمای زمستان را تحمل می کند . درخت برای رسیدن بهار لحظه شماری می کند . چون یقین دارد بهار خواهد آمد .

در لحظه موعود جوشش عظیمی در دل درخت آغاز می شود و جوانه جوانه بر شاخه هایی که در زمستان عریانی را تجربه کرده اند ، می نشیند و این جوشش ادامه می یابد و درخت را غرق در شکوفه و برگ می کند . شکوفه های که هر یک نشانه ای از امیدی است که در دل درخت بارور شده بود و در بهار وقت آن رسیده که تجلی یابند .

و من در لحظه ای از لحظات سخت زندگی که به خزان بی مانند نیست ، به این می اندیشم که باور بهار را در دلم زنده نگه دارم . من نیز باور دارم روزی پر شکوفه خواهم شد . پس حالا مطمئنم تاب این لحظات سخت را خواهم آورد و همه رنج ها و دردها را از سر خواهم گذراند .

بهار در راه است . من خواهم شکفت با جوانه جوانه هایی که در حال بارور کردنش هستم .

و شکوفه خواهم داد . شکوفه هایی که منتظر شکوفایی بر شاخسار عریان شده من هستند .

بیاندیشیم !!!

ما چرا بهار را باور نکنیم . و برای آمدنش لحظه شماری نکنیم . امید به ما امکان این را می دهد که همه تنهایی ها و همه دردها و رنج ها را که هر کدام برای بارور شدن درونمان بدان نیازمندیم با نیرویی دو چندان از سر بگذرانیم تا در لحظه موعود پر جوانه و پر شکوفه باشیم .

پس از تنهایی هراسی نداشته باشیم . از درد و غم نترسیم . امیدوار باشیم که روزی بهارمان فرا خواهد رسید .

بهار را با تمام وجود باور کنیم و وجودمان را برای پذیرا شدن بهار آماده کنیم .

دلتون همیشه بهاری .

خدایا تو را سپاس .

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
12:03 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

                                                                              

 

هفت سین قرآن مجید :

 

 سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم

سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین

 سلامٌ علی اِبراهیم

 سلامُ عـَلی موُسی و هارون

 سلامُ علی آلِ یاسین

 سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین

 سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر

 

 

 

با هفت سین آرزو

 

سین اول ، آرزوی سعادت و خوشبختی ،

سین دوم ، آرزوی سلامتی و تندرستی ،

سین سوم ، آرزوی سرسبزی و خرمی ،

سین چهارم ، آرزوی سربلندی و سرافرازی ،

سین پنجم ، آرزوی سازندگی و نوسازی ،

سین ششم ، آرزوی ساده دلی و صداقت و

سین هفتم ، آرزوی سبکباری و پرواز

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
04:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com