تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب نوشته‌های نوستالژیک





[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

 

 

می‌آیی.....

 

 

 

تو می آیی

می دانم كه می آیی

تو را دیشب از لحن عجیب بغض هایم، خوب فهمیدم

تو را بی وقفه از باران چشم هایم، سیر نوشیدم

تو می آیی...

می دانم كه می آیی

و بر ابهام یكی بودن، نگین آبی

احساس می بندی،

و از تكرار پو چ لحظه های سرد تنهایی،

مرا بر نبض پر كار شكفتن می نشانی

تو می آیی ...

خوب می دانم

كه پروانه نشانت را میان قاصد كها دید

میان قاصدك‌هایی كه

از من تا نهایت! دور می شد

تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه،

شبیه دختری از جنس پرواز،

میان گرمی دستان پرمهرت دوباره، باز می‌گیری

تو می آیی...

و من این را شبیه حجم یك

بوییدن مطبوع از آواز اقاقی‌های سرگردان!

شبیه یك قنوت سبز نیلوفر میان بركه‌ای عریان!

دوباره، خوب فهمیدم!

تو می آیی...

 می دانم، خوب می دانمكه می آیی

 

و من را، در حریم امن چشمانت، به آرامش،

به فردایی پر از شوق و تپش های مقدس!

می رسانی

 تو می آیی...

 خوب می دانم كه می آیی

 

 

 

    



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 5 خرداد 1385
06:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

 

 

 

دلنواز...

پروانه‌ها هم میخواهند پرواز کنند  

اما باد هنوز هم بی پروا می‌وزد  و نیمی‌داند که امید یک پروانه

یعنی چه؟

 

 

 

                                           

«« اگه یه روز شاد بودی آروم بخند که غم بیدار نشه»»

««و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن که شادی نا امید نشه »»

"چارلی چاپلین"

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 24 اردیبهشت 1385
06:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

برتری عشق.......

عشق هدف حیات و محرك زندگی من است

و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام

و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وامی دارد،

 قلب مرا به جوش میآورد،

استعدادهای نهفته من را ظاهر می كند،

 مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند،  

دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم،

 احساسی لطیف و قلبی دیده‌ای حساس و زیبابین پیدا می كنم،

 لرزش یك برگ، نور ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب

احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند …

اینها همه و همه از تجلیات عشق است…

و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خویش را از

كسی دریغ كنم حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند

و به خیال خود سوءاستفاده نماید. من

 بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم

 یا در ازاء عشق تمنائی داشته باشم، من در
 
عشق خود می سوزم و لذت می برم و این لذت بزرگترین پاداشی است

 كه ممكن است در جواب عشق به حساب آید.

.

 

                                                

                            

                                     

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

 

 

 

برترین.......

 

 

 

 

عشق در دریا غرق شدن است

و دوست داشتن در دریا شنا کردن است

عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود

 و گاه می سوزاند . اما دوست داشتن از جای خویش

،از کنار دوست خویش بر نمی‌خیزد،سرد نمیشود که داغ نیست ،

. نمی سوزاند که سوزاننده نیست

عشق فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین

و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق بینائی را می گیرد و دوست داشتن می دهد

عشق خشن است و شدید ، و در عین حال

ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن

لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر

عشق هر چه دیر تر می پاید ، کهنه تر می شود و دوست داشتن نو تر

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا

عشق جلوه ای از خودخواهی

و روح تاجرانه یا جاورانه آدمی است ،

 چون خود به بدی خود آگاهست،

آن را در دیگری که می بیند،از او بیزار میشود و کینه بر می‌گیرد

اما دوست داشتن،دوست را محبوب و عزیز می خواهد

 و می خواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد،

داشته باشند.که دوست داشتن جلوه ای از روح

خدائی و فطرت اهورائی آدمی است و چون خود به قداست ماورائی

خود بیناست ، آن را در دیگری که می بیند ،

دیگری را نیز دوست دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.

از عشق هر چه بیشتر می نوشیم ،

 سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر

. چه بیشتر تشنه تر

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 4 اردیبهشت 1385
08:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

خدایا...

عشق از زندگی کردن بهتر است

به هر که دوست تر می‌داری بچشان

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی .

اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش

دوست داشتن از روح طلوع می‌کند
 و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، داشتن نیز
 همگام با آن اوج می گیردعشق جوششی یکجانبه است،
 به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟یک (خودجوشی ذاتی) است
و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یاهمواره
 یکجانبه می‌ماند و گاه ، میان دو بیگانه ناهمانند
 عشقی جرقه می زند و چون
در تاریکی است و یکدیگر را
 نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی
 آن،چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه،پس از جرقه زدن
 عشق ، عاشق و معشوق که به چهره هم می نگردند ، احساس میکنند که
 هم را نمی شناسند و از بیگانگی‌اشان پس از عشق - که درد کوچکی نیست -
فراوان است اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد
 و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که
 همواره پس از آشنائی پدید می آید ، و در حقیقت ، درآغاز ، دو روح
 خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یگدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن

است که (خودمانی) می شوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر
 با هم در عین رودربایستی‌ها احساس خودمانی بودن
کنند و این حالت به‌قدری ظریف و فرار است که بسادگی
 در زیر دست احساس و فهم میگریزد- و سپس طعم خویشاوندی
و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس
 می
 شود و از این منزل است که ناگهان،خود به خود ،دو همسفر به چشم

 می بینند که به اند پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده

 و آسمان صاف وایمان بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان

 خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی در برابرشان

 باز می شود و نسیمی نرم و صمیمی همچون یک معبد متروک که در

 محراب پنهانی آن خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود

نیایشش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد

هر لحظه پیام الهامهای تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای

 دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه

 دارد و خود ر ابه مهر و عشوه ای بازیگر و شوخ ، هر لحظه ، بر سر

ش و روی این دو میزند





 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 31 فروردین 1385
05:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

زندگی خطر کردن است.........

 

خندیدن این خطر را دارد که انسان را ابله بخوانند

گریستن این خطر را دارد که انسان را احساساتی بخوانند

دراز کردن دست به سوی دیگران این خطر را دارد که انسان به ماجرای

تازه کشیده شود

بیان احساسات این خطر را دارد که انسان واقعیت درون خود را نشان دهد

سخن گفتن از اندیشه ها و رویاها این خطر را دارد که انسان را نادان بدانند

ابراز عشق این خطر را دارد که معلوم شود طرف مقابل انسان را دوست ندارد

زندگی کردن این خطر را دارد که انسان روزی بمیرد

امیدوار بودن این خطر را دارد که انسان نا امید شود

و تلاش کردن این خطر را دارد که انسان با شکست مواجه شود

با این همه انسان باید خطرها را پذیرا شود

زیرا بزرگترین خطر آن است که انسان خطر نکند

کسانیکه خطر نمی کنند ممکن است از درد کشیدن و غم داشتن بر کنار بمانند

آنان نمی‌توانند احساس کردن را بیاموزند

آنان نمیتوانند معنای تغییر و تحول و رشد و  عشق‌ورزی و زیستن را درک کنند

بله آنان در زنجیر اسارت بسر می برند و همچون بردگانی هستند که

دریچه آزادی را به روی خود بسته اند

بدین ترتیب تنها آن دسته از کسانی واقعاً آزاد

هستند که دست به خطر بزنند

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 26 فروردین 1385
08:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

راهی به سوی آسمان......

 

 

 

زمین جای زیستن نیست، به سوی آسمانها راهی باید جست.

دنیا برای نفس كشیدن تنگ است،

 باید به بالهای معنویتمان، الفبای پرواز بیاموزیم. و بدانیم كه

 آسمان همه آدمها یك آسمان نیست.

 آسمان هر كسی به قدر معرفتش،‌ ارتفاع دارد،

 حتی ممكن است آسمان یكی، زمین زیر پای دیگری باشد،

 سعی كنیم كه آسمانهایمان را مرتفع تر كنیم،

 و وظیفه ما پیمودن چنین مقصدی است،

زمین جای زیستن و نگریستن نیست،

         

آری به سوی آسمان راهی باید جست......... 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 22 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

 

 

 

خدای بزرگ..........

 

دو مرد در کنار دریاچه‌ای مشغول ماهیگیری بودند.یکی از آنهاماهیگیر با تجربه و ماهری بود

اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. 

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ میگرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود

نداخت تا ماهیها تازه بمانند،اما دیگری به محض گرفتن ماهی آنرا به دریا پرتاب میکرد میا

ماهیگیر باتجربه از اینکه میدید آن مرد چگونه ماهی را از دست میدهد بسیار متعجب بود

لذا پس از مدتی از او پرسید:

چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است.

گاهی ما نیز مانند همان مرد،شانسهای بزرگ،شغلهای بزرگ،رویاهای بزرگ و فرصتهای

بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم چون ایمانمان کم است.

ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم،

اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز آنست که ایمانمان را افزایش دهیم. 

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار داده،

 استفاده کنی، هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست

به یاد داشته باش به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 19 فروردین 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

خوبیها...........

 

 

خداوند به حضرت آدم (ع) وحی فرمود:

« من همه ی خوبیها را در چهار کلمه برایت جمع می کنم »

حضرت آدم (ع) عرض کرد: پروردگارا ! آن چهار کدامند؟»

خداوند فرمود: « یکی برای من است ؛ یکی برای تو ؛ یکی میان من و تو

  و دیگری میان تو و مردمان است

حضرت آدم (ع) گفت: پروردگارا ! آنها را برای من بیان کن.

خداوند فرمود:

قرار ندهی« اما آنکه برای من است ؛ آن است که پرستش کنی مرا و برایم شریک

و اما آنکه برای توست ؛ این است که پاداش عملت را در محتاج ترین وقت به تو بدهم

اما آن که میان من و توست : بر تو دعا کردن و بر من اجابت نمودن است

و آنکه میان تو و خلق است ؛‌آن است که آنچه را بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسندی

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
08:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

همیشه حاضر..........

لحظاتی رو به یاد بیار که سختی ها رو تجربه کردی

 با گذشت زمان باز خودت رو پیدا کنی. تونستی

حالا هم می تونی. غم و اندوه زمانی خوبه که تو رو به

 حرکت در می آره باعث می شه خزان و زمستان زندگی رو سپری کنی

 تا در بهار جوانه بزنی و شکوفا بشی

 نه اینکه باعث بشه توی بهار وجودت رو زمستون فرا بگیره

بهار رو ببین و باور کن. مگه همین دیروز این درختها خالی از برگ

و بار نبودن ولی الان ببین دارن با سرسبزی شون

 به ما پیام می دن که سردی و

 ناملایمات می گذره و سعادتمند کسی هست

 که از بی برگ و باری توشه ای برداره.

از روزهای بی تابی و بی قراریش، قرارش رو پیدا کنه

و در تنهایی بی کرانش، پناهش رو جستجو کنه

وقتی هیچ پناهی رو نمی بینی

 و هیچ کس توی خلوت دلت راهی نداره فرصتی هست

برای حضور او که همیشه هست،

 فقط باید این فرصت رو مغتنم شمرد

 و حضور او که حاضر همیشگی هست رو با تمام وجود درک کرد،

 کسب حضور،  گاهی تنهایی ما آدم ها زمان مناسبی هست برای

چون او هست

گیتی سراسر پوشیده شده از ابرهای سیاه انزوا. دلیلش فراموشی یک

 حقیقت ساده است:

خداوند عاشق ماست. ما سرشته ی عشق او هستیم

و همین عشق است که

بنیان هستی ما را ساخته است.

 بدون مهرش نفس نمی آید و قلب نمی تپد. عشق او هستی

 ماست

اما چون فاصله ای میان او و ما نیست به راحتی فراموشش کرده ایم.

آنقدر به ما نزدیک است که قادر به مشاهده ی آن نیستیم

و آنچه را که به چشم نبینیم

 از یاد می بریم.

 باید آگاهانه به خاطر آوریمش و آن هنگام که یادش در وجودمان عمق

 گرفت دیگر اثری از تنهایی به چشم نخواهد آمد

دیگر خبری از تاریکی ابرهای سیاه

 نخواهد بود و آسمان زندگی سراسر نور و روشنایی می گردد

 سرور سراپایت را لبریز

میسازد زیرا در می یابی که حضورت حادثه نبوده است

 و بودنت کاملا ضروری و حیاتی است

 در مییابی که هدفی فراتر از این داری، هدفی عظیم تر و والاتر از آنچه هستی

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

یافتن........

 

و وقتی این دل تنگ و بی قرار نجوای جنون می خواند

تنها تو هستی که می دانی چه می خواهد

خدا یعنی عشق

آیا تا بحال عاشق شده ای ؟

اگر عاشق شده باشی

پس خدا را یافته ای

خدا یعنی صداقت

آیا صداقت داشته ای ؟

اگر همواره صادق بوده ای

پس خدا را یافته ای

خدا یعنی زیبایی

آیا تا کنون زیبایی آفریده ای ؟

اگر شاهد زیبایی در یکی از هزاران نوع آن بوده ای

پس خدا را یافته ای

خدا یعنی خوبی

اگر کار خوبی انجام داده و یا حتی به آن فکر کرده باشی

اگر خوبی را خوب تشخیص می دهی

پس خدا را یافته ای

آیا تا بحال به کسی فکر کرده ای

اگر فکر کرده ای خدا هم به تو فکر می کند

آیا تا بحال سعی کرده ای آینده دیگران را متحول کنی

اگر کرده ای خدا هم زندگی تو را متحول می کند

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 16 فروردین 1385
11:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

نکته های ظریف....

 

برای آخرت خود چندین حساب باز كنید.

زمین آنقدر جاذبه دارد که همه را در دل خود جای می دهد ؛ از زمین کمتر نباشید.

ناکامی ؛ سوغاتی سفر به دیار هوس است.

شیطان هم کلاهگذار و هم کلاهبردار است

کسی که فقط جلوی پایش را می بیند ؛ دیدش ضعیف است.

گناه تُف سربالا است که روی صورت صاحبش می افتد

زبان سخنگوی دولت دل است.

هر که از سقوط بترسد ؛ صعود نمی‌كند.

 .سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آنرا ایجاب نکند

وقتی زمین خورده ها بر می‌خیزند ؛ آسمان به احترام آنها سر خم می‌كند.

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 15 فروردین 1385
09:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

........آغاز

 می خواست فراموش شود .... می خواست گم شود 

غافل از اینکه نمی تواند فراموش کند . نمی خواست گم کند

 در تنهائی با خود خلوت کرد، اما حضورش را حس میکرد.

نگاهش را میدید و با خود میگفت: مگر میشود با او تنها بود؟؟!! 

اما تنهائی را با تمام وجود درک میکرد.جز او کسی را نداشت.میخواست در تنهائی اوج بگیرد ،

. پرواز کند ...

اما نمی توانست

نگاه کرد ، انبوهی از زنجیرهائی را دید که او را سفت به زمین

چسبانده بودند و فرصت پرواز را از او می گرفتند

نگاهی به آسمان کرد و آهی کشید

 گفت : خدایا ! اینهمه قُل و زنجیر ، این همه تعلقات و وابستگی ،

چطور از همه آنها خلاص شوم ؟

خدا گفت : من تو را بدون زنجیر آفریدم.

. نگاه مهربانش را که دید فهمید راهی برای رهائی هست

خدا گفت : برای پرواز حاضری ؟

مات مانده بود ، لحظه ای پر از هیجان و شادی شد . اما ... هنوز دلهره داشت.

با دستپاچگی گفت : هنوز نه.

اما دلش در اشتیاق پرواز می تپید.

. خدا مهربانانه گفت : پس خودت را آماده کن . تو می توانی

گفت : چگونه ؟! ... می ترسم

خدا گفت:باید رنج کشید ... درد را تحمل کرد ...تا رها شد ... آماده ای؟

                                                                                                                                                                    در‌‌فکرفرورفت نمی دانست چه باید كرد..... به خدا ایمان داشت  

در همین حال خدا در دلش نور تاباند . و او قوت قلب گرفت.

می دانست می تواند ... اما چگونه؟

خدا همچنان نگاهش می کرد و منتظر بود. ...

دیگر از ترس خبری نبود.

تکانی به خود داد و در دلش گفت : وقت تنگ است . فرصت من فقط به

 

……… اندازه یک زندگی است

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 15 فروردین 1385
07:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

تلنگر........

 

 

بگذار کس دیگری تو را تحسین کند، نه دهان خودت، یک غریبه، نه  خودت.


هر چه حقیقت دارد، هر چه افتخار آفرین است، هر چه حق است، هر چه پاک


است،
هر چه دوست داشتنی است، هر چه با شکوه است، اگر فضیلتی هست

اگر چیزی در
 خور ستایش هست، به آنها فکر کنید.ملکوت خداوند در درون شماست

.
حقیقت شما را  آزاد خواهد کرد.


هیچکس خدا را ندیده ، اما اگر ما یکدیگر را دوست بداریم، او در
ما ساکن خواهد

شد
عشق او در ما به کمال خواهد رسید .هر کاری كه انجام می یابید، با قدرت

انجام دهید
.


شاد بودن شما را سلامت نگه میدارد،مدام افسرده بودن، مرگ تدریجی
است.در

عشق
 ترس  نیست. بلکه عشق کامل ترس را می زداید.


خداوند از شما چه میخواهد، جز اینکه عدالت برقرار کنید، مهربانی را
دوست بدارید


 
و با خدای خود فروتن باشید؟خدا عشق است
.

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 14 فروردین 1385
07:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

پند.............

ما با خود هیچ چیز به این دنیا نیاوردیم، و با خود هیچ چیز از این دنیا نخواهیم برد.


به دست آوردن همه جهان چه سودی خواهد داشت، اگر انسان روحش را در
 این

راه از دست بدهد؟


دانه گندمی که روی خاک می افتد، تا نمیرد همان دانه خواهد ماند، اما
 اگر بمیرد

محصولی غنی به بارمیاورد.

قضاوت نکنید، تا قضاوت نشوید. محکوم نکنید، تا محکوم نشوید. ببخشید،
تا

بخشوده شوید. بدهید تا به شما بدهند. با همان پیمانه که می بخشید، به شما

خواهند
بخشید.


هر چه می کنید با عشق بکنید
.


میوه روح، عشق، شادی، صلح، صبر، مهربانی، خیرخواهی، و خویشتنداری
است

و هیچ قانونی آن را نقض نمی کند
.


کسی که هدیه نداده را به رخ می کشد، مانند ابر و بادی است که باران
 نمی آورد.


در دادن، شادی بیشتری نهفته است، تا در گرفتن
.


درباره هیچ چیز نگران نباش، اما هر درخواستی داری، آن را با دعا و
 تضرع و کرگزاری
به  خدا بگو
.


کسی که نتواند بر خشم خود غلبه کند، مانند شهری بی حفاظ و بی دفاع
است.


خود را با شفقت، مهربانی، فروتنی، نرمش و شکیبائی بپوشانید. یکدیگر
 را تحمل

کنید و اگر کسی از دیگری شکایت داشت، یکدیگر را ببخشید.از همه مهم تر این
که
خود را با عشق بپوشانید، که همه کس را با هماهنگی پیوند می دهد
.

         

         

          

             Key To My Heart Bouquet

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com