تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب خاطره





[خاطره , ]

سلام به روی ماه دوستان....

چند روزیه که دیگه حال و حوصله نوشتن مطلب تو وبلاگم رو ندارم،دلیلش رو هم خودم نمی‌دونم،شاید یه علتش مسافرتی باشه كه رفتم و جاتون خالی حسابی بهم خوش گذشت.اما از سر اجبار هم كه شده از فردا سعی دارم اگه فرصتی دست داد سفرنامه باحالم رو بنویسم.پس منتظر باشید.    



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 31 اردیبهشت 1385
05:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

آرامش....

اینجا گوشه ای از دنیای مورد علاقه من است....



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 24 اردیبهشت 1385
04:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

سفر به دور دست... 

می ایستم ...

 نفسی تازه می کنم . از راهی دور آمدم . از زمانهای گذشته . از دل تاریخ . نفسی عمیق می كشم. می خواهم  عطر سالیان دوری از اینجا را به یكباره به روح خسته ام بدمم  و جلایی هزار باره دهم. سالها از اینجا دور بوده‌ام.

 

راه باریكی كه درختان سر به فلك كشیده اش درهم می تنیدند، و راه باران و خورشید را به یكباره بسته بودند، جای خود را به بلواری دست ساز دادند.

از طبیعت وحشی خبری نیست. طبیعتی است زیبا و پرورده شده. چشم فرو می بندم. می خواهم سالهای گذشته را در خاطر بیاورم. می خواهم طبیعت بكر اینجا را مجسم كنم و من در حاشیه درختان و راه باریك اینجا گام بر می دارم.

 

چشمانم هنوز بسته است. راه را خوب می شناسم. به ماگنولیا می رسم. عطرش به مشام می رسد . لحظه‌ایی كوتاه توقف می كنم تا به عبادت خالق بپردازم.

 

به راه ادامه می دهم. كوچه ها را یكی یكی پشت سر می گذارم. كوچه های اینجا همگی معطرند. همگی عاشقند و زیبا. همه رنگ به رنگند. همگی سبزند و تازه.

گلایل، میخك، اركیده، نسترن، .... کاملیا. به کاملیا كه می رسم. دلم هوای عطر دل انگیزش را می كند. همان كه ساعت ها زیرش می نشستم تا فوران  انفجار درون را بیابم . كاملیا ...

تك درختی كه یكه و تنها زینت باغچه زیبایمان بود.  با گلهای سفید و صورتی. صدای از دور دست می رسد. صدای تلاطم و طغیان رودخانه است.

بوسه ایی بر جای بوسه های همیشگی ام بر كاملیا می نشانم و راه را در پیش می گیرم. دسته ای از گلهای رازقی را می چینم  تا عطرش راهنمایم باشد و راهی می شوم. از شهرك خارج می شوم. از راه باریکه خبری نیست . راه  سنگلاخی شده.

 

به روستا می رسم از آن نیز می گذرم. به جنگل می رسم. به بستر رودخانه. بستری كه جایگاه آرامش است و دیدن شبی مهتابی.

روستا جایی كه مردمش پر صفایند و به دور از فریب و نیرنگ، اوقاتی سخت اما بی ریا رو سپری میكنن،حالا با رسیدن به اینجا چشامو میبندم و ریه‌هامو پر از هوای پاك میكنم،چشم باز میكنم تا دل و ذهنم پر از لطافت و پاكی اونجا بشه،این فضاها همیشه منو به كودكی میبره،،دوست دارم وقتی از كنار خونه‌ها میگذرم، دستمو به دیوارهای گلی اون بكشم و زبری اونو حس كنم، این زبری ظاهری بهم حس خوبی میده، احساس میكنم از این طریق، اون پاكی و صفا از طریق پوست دستم عبور كرده خودشو به اعماق قلبم می‌رسونه و بعد در سرتاسر وجودم جریان پیدا می‌كنه.

اما بعد از تمام این احساس خوب، همینكه به یاد میارم، باید برگردم، غم به دلم میشینه، كاش دست خودم بود و برگشتی نبود،كاش...........         



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 2 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

روز دلخواه..........



همیشه وقتی تصمیم به عمل گرفتی عمل كن. فراموش نكن كه هر لحظه معجزه خود را دارد دنیای آدما ما دنیای عادتهاست . به هر روز خودت نگاه كن. چی میبینی؟


دیگه بسه. خسته نشدیم از این همه تكرار؟ از این همه عادت؟ چرا نباید تمومش كنیم و اعتقاد داشته باشیم كه امروز یه روز دیگست.


چرا نمی‌تونیم هر كاری كه دلمون می‌خواند بكنیم. مگه چی میشه؟ چرا نمی‌شه یه روز واسه خود خودمون، واسه دلمون ، واسه احساسمون و واسه خیلی چیزای دیگه باشه و توی اون روز هر كاری كه دلمون می‌خواسته و مثل یه عقده برای مدتها سردلمون مونده انجام بدیم؟


حالا بیا فكر كنیم امروز همون روزه و ما مجازیم كارهای دلخواهمون رو انجام بدیم...


امروز روزی برای انجام كارهای نامعقول!!! مثلا می‌تونیم موقع رفتن سركار تو خیابون برقصیم یا یه آواز قدیمی رو با صدای تقریبا بلند زمزمه كنیم، می‌تونیم مستقیم تو چشای یه عایر نگاه كنیم و براش از عشق بگیم از زندگی از محبت، می‌تونیم یه پیشنهاد احمقانه بدی، میتونیم برا یه روزم كه شده بریم به گرونترین رستوران شهر بریم و گرونترین غذا رو سفارش بدی، یا بریم تو یه پارك شلوغ و جلوی اون همه چشم حیرتزده سوار یه تاب قرمز بشیم و از یكی بخوایم هولمون بده، می‌تونیم به اون كسی كه قسم خوردیم دیگه باهاش حرف نمی‌زنیم تلفن كنیم و از احوالش جویا بشیم . اصلا بیا امروز جلو آیینه برا خودمون شكلك دربیاریم. بیا تا میرسیم خونه اولین كسی رو كه درو برامون دررو  باز میكنه محكم ببوسیم ، بیا با یه دسته گل بریم خونه بدون اینكه هیچ مناسبت وجود داشته باشه. امروز به اسمون دقیق نگاه كن، به صورت آدما...به طرز آرایش موهاشون... لباساشون ... اصلا به تمام شهر خیره شو، بیا و امشب قبل از خواب كنار تخت زانو بزن و مثل خارجیا دعا كن، بیا و امشب تمام ظرفای خونه رو تو بشور، بیا با نوترین لباسی كه خریدیم ببریم تو چاله آب، بیا امروز با تمام اشیا حرف بزنیم وو ....


وای خدا جون چقدر كار میشه كرد یه عالمه كار اونهم كار غیر عادی. ما اگه ازم بپرسن تو دوست داری چكار كنی، میگم اولین كاری كه میكنم اینه كه هر چی بادكنك تو مغازه های اطراف محله هستن میخرم و دونه دونه رو باد می كنم و بعد... با این كه خیلی بادكنك دوست دارم و بادكنكام رو با دنیا هم عوض نمی كنم ف میرم یه جای خوب، پیش یه عالمه بچه كه چشماشون به در خشك شده و تنها آرزشون داشتن یه بادكنكه و توجشن شایدشون شركت می‌كنیم. و یه چیز دیكه خیلی دوست دارم اینه كه ، تك و تنها برم توی یه دشت دراندشت بدوم و جست و خیز كنان به این طرف و اون طرف بپرم و خودم رو توی اون دشت كه حتما زیبا هم هست گم كنم.


با اینكه ساعتها رو شاید روزها بنشینم و برم تو فكر و هر موقع خودم خواستم بخورم و بخوابم و ...

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 19 بهمن 1384
01:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

آرزو........

آفتاب آن سر دیوار لب پنجره  نشسته  بود .پیچک ساقه ی ترد و نازکش را به دیوار تکیه داده بود.آهسته قد می کشید و سینه خیز جلو می رفت .از وقتی او را توی زاویه‌ی کم نور و نموراتاق آورده بودند یک آرزو بیشتر نداشت این که به پنجره به آفتاب  برسدخدا می دانست چند شب و روز طول می کشید به نظرش طولانی ترین مسیر زندگی اش را بایدپشت سرمی گذاشت هر بار که  برگ  تازه ای  روی  ساقه اش  جوانه می زد امید بیشتری  دروجودش رخنه می کرد.از زمستان قبل تا  تابستانی که پیش رو داشت راه درازی را آمده بود حالا تا پنجره فقط چند روزفاصله داشت این روزها آفتاب گاهی تا وسط اتاق تا کمر دیوارها می آمد اماهمین که چشمش به او می افتادپا پس می کشید انگار می خواست بگوید :همان جا بمان تو تحمل گرما و روشنایی مرا نداری . ولی پیچک کارش از این حرفها گذشته بود از سرما وتاریکی از این که یک روز چشم باز کند و ببیند  گلدان کوچکش خانه ی  کرمهاشده می ترسید. فکر می کرد زندگی  در تاریکی توی آن گلدان تنگ بی ارزش است چه قدر شیرین است لحظه ای که از پنجره سرک می کشد دست هایش را به آفتاب می دهد و ازآن بالا تاب می خورد.نیمروز بود آفتاب داغ پنجره باز پیچک دستش را به آفتاب داد از پنجره آویزان شد شروع کرد به تاب خوردن اگر چه حق با آفتاب بود اما پیچک دیگر آرزویی نداشت.

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 13 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

سلام

امروز بعد از مدتها كش و قوس بالاخره تونستم وبلاگم را تعویض و بازسازی كنم،وبعد از یك مسافرت كوتاه (مشهد) می‌خوام همت كرده و مطالبی در این وبلاگ درپیت ثبت كنم.  



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 24 دی 1384
05:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com