تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب متن ادبی





[متن ادبی , ]

بهترین باش........

 

 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

 

 

 

 

 

 

 

 

           

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 7 خرداد 1385
07:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

مواظب باش دیر نشه.....

 

 

 

بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره

بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه

بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!

 

                        

   

                     



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 7 خرداد 1385
07:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

نشانی.....

 

 

 

 

 

من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:

 

در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت

 

 را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌های تنهایی شو! كلبه‌ی غریبی‌ام را

 

 پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در كلبه

 

 را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهی

 

 دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام.......... 

 

  

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 5 خرداد 1385
05:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

وقتی نیستی.......

وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم

برای روز مبادا........

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،

روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

هر روز بی تاب، روز مباداست.

آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...

آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......

دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....

دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،

دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،

آیینه‌های من همه دیوارند.  

            

           گلهای خیانت نمی کنند !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 5 خرداد 1385
03:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

باید گذشت و رفت....

 

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق

خاطراتم میخکوب میکنم                                                                      سرزمین خشک خاطره یخ زده  و فرسوده شده

زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته

رفاقتها پوچ وتو خالیست

وحال کوچ تبلور زندگیست

باید رفت و

به اندازه تمام تنهایی ها

 فریاد را

 در آغوش کشید

باید رفت و....

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 4 خرداد 1385
11:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

 

 

 

آشفته خاطر.......

 

 

یاریست در خاطرم...

شوریست در سرم

آتشین سهبا ایست در ساغرم

ولی در خاطرش نیست یادم

شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛

یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم...

یاریست در خاطرم...

سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛

آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛

اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛

 دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهایی است

 وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم...

یاریست در خاطرم...

با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛

با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛

چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛

یاریست در خاطرم....

ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.

 

و اما یه جمله از جبران خلیل جبران:

 

صبوری، عشقی است که بیمار غرور شده.

 

 

 

و اما جمله های بی نظیر الهی نامه:

 

الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!

 

 

«ازقطره باران» 

 

...



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 3 خرداد 1385
02:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

 

افسانه زندگی.....

 

مادرم برایم افسانه می گفت...
پر از شیدایی زمانه ؛لبریز از افسونگری جانانه
ومن غافل از گذر عمر؛ در كنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم.
روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه...
من در خیال خود ان رود خروشان بودم وجوانیم سنگهای صیغلی خفته در بستر روزگار.
اما من تنها افسانه ای از ان روزها و رودها بودم...
با خاطراتی خیس كه دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند.
من همان روزها هم افسانه ای كهنه بودم كه
بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و
غافل در تكراری جدید ؛از بوی ماندگی ان؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم كودكم برایش افسانه می گفتم:
افسانه ی قدیمی زندگی را...

 

 

 

«ورنوس»



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 25 اردیبهشت 1385
06:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

اتتظار...........

به دنبال تو می گردم
تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم
تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم
تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم
به دنبال تو می گردم
که شاید چشم هایم را به چشمانت بدوزم
تا نگاه خواهش دل را عیان سازم
که شاید دست هایم را به دامانت بیاویزم
و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم
به دنبال تو می گردم
که قدری از حصار این جهان بیرون رویم
و ساغری از باده ی آتش به کام یکدگر ریزیم
که قدری از فراز عشق بالاتر رویم
و درد را غم زار دل سازیم
که قدری محو در چشمان هم باشیم...
.
به خونه ی منم بیای خوشحال میشم
پس منتظرتم

 

 با تشكر از باستان از بیستون كه زحمت كشیدند و این یادگاری رو تو  

                    وبلاگ برام گذاشتند.

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 18 اردیبهشت 1385
07:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

تكرار..........

 

روزی كه آمد تا روزی كه رفت،انگار در یك خلاء،یك رویا و یك آرزو گذشت،

آرزویی كه به نتیجه نرسید و هدفی كه به نشانه نزد.او رفت و برای ابد یك

نقطه خالی با یك سبد گل رز لیمویی به یادگار گذاشت.او رفت و من آرزو كردم

كه هیچ‌گاه رفتنی بی برگشت تكرار نشود

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 16 اردیبهشت 1385
08:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

چه میكردی.........

 

 

من نه بر می گردم

نه جایی می روم

من فقط شبیه شما

شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم  

و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم

که جز زل زدن ،

به جدایی من از ما

کاری از دستشان ساخته نیست  

چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست

 

جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند

 

تو بودی چه میكردی؟



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 15 اردیبهشت 1385
11:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

كودكی............

 

 

 

 بر درخت اقاقیا تكیه می‌دهی 

و برگها می ریزند

 برگها كوچك و زرد پناهت می‌دهند

 ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید

 و پنجره هایی كه هر روز با  حجم تنهـایی آدم

 شكلی دوباره می گیرند

 با شانه‌های خمیده تكیه می‌دهی و نگاه می‌كنی

 صدای تابی كه آرام، می‌آید و می‌رود

 می‌آید و می‌رود...........

 كودكی تاب خورده است و رفته است

 با گیسوانی لرزان در باد....و تو

 تو هنوز نگاه می‌كنـی به رد گامهایی كه بر شن‌ها دویده اند

 بر شن‌ها می‌دوی امَا،امَا كودكی باز نمی گردد!!!

 بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!

 

 

        gol.jpg



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
01:05 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

خدایا......

 

 


 

به من  نگاه کن

 

به درون  قلب من نگاه کن

 

ببین که آیا من از چیزی غمگین یا نگرانم

 

ببین که آیا من کار بدی انجام داده ام

 

به من بیاموز که چگونه تو را  دوست داشته باشیم

 

 برای هر روز وهمیشه.



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385
12:05 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

کاش......

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مونم

ولی.....

                رفتی و گفتی آنجا جا نبود

                سالیان سال تنها مانده ام

               شاید این رفتن سزای ما نبود

                من دعا کردم برای بازگشت

                                    

                                     دست های تو ولی بالا نبود

                                    باز هم گفتی که فردا میرسی

                                      کاش روز دیدنت فردا نبود

 

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
09:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 گریه .........

وقتی گریه كردم گفتند بچه ای !

          وقتی خندیدم گفتند دیونه ای!

               وقتی جدی بودم گفتند مغروری !

                    وقتی شوخی كردم گفتند سنگین باش!

                         وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!

                              وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی !

                                   وقتی ساكت شـدم گفتنـد عاشقی!

 

   اما گریه شاید زبان ضعف باشد ،شاید خیلی كودكانه،

            شاید بی غرور، اما هرگاه  گونه هایم خیس می شود

                 میدانم نه ضعیفم، نه یك كودك. می دانم پر از احساسم.

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
08:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

تصمیم......

 

 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان

 تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید .

مانع "ذهن" است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا  هستید .

اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را میدانستید و از قلـه‌های

 باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودید،هیـچ گاه...برای در چالـه

 مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردید...

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 10 اردیبهشت 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com