



زمزمه زندگی
باز دستان غروب
ز سر كوه بلند
روز را با همه وسوسه ها
در حجابی پوشاند
آفتاب آمد و رفت
شب ز راه آمد و یك روز دگر آخر شد
روز رؤیایی خاموش و سكوت
روزی از قصه مرموز حیات
لیك ما
پشت یك پنجره ای در دل شب
باز برآمدن روز دگر منتظریم
و هنوز
جملگی منتظر زمزمه زندگیم
لیك هیهات كه بانگ دگری می آید
بانكی از مأذنه آخر خط
كه مرا بر سفری می خواند
سفری در دل شب
سفری دور و دراز
سفری را كه در او دادرس و حامی نیست
سفری را كه در او عشق و هوس بازی نیست
پس من امشب سفری خواهم كرد
سفری در دل شب
سفری دور و دراز
سفری را كه به جز نامه ای از اعمالم
چیزهای دگری توشه و همراهی نیست