تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب شعر





[شعر , ]

بس است....

حالم بد نیست غم کم می خورم

 کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم

خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است 

 کافرم! دیگر مسلمانی بس است

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

آه! در شهر شما یاری نبود

 قصه هایم را خریداری نبود!!!

خسته ام از قصه های شوم تان

 خسته از همدردی مسموم تان

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!

هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه

   

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 4 خرداد 1385
09:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

 

آخر دنیا.....

 

 

برایم دست تکان می دهی دورا دور

زمین چند دور دور خودش می چرخد

تو هنوز هم دست تکان می دهی

و تکرار می شوی

من سرم گیج می رود

تو و تکرارت سر از جایی در می آورید که من آن جا نیستم

اینجا برای لحظه ای هم که شده 

دنیا به آخر می رسد

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 5 اردیبهشت 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

نشد.........

نشدیه قصری بسازم،پنجره‌هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه‌ و یک شب مهتابی باشه

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بیاد

نشد خود آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدا شما

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 27 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

اهل كاشانم
روزگارم بد نیست
تكه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی، بهتر از آب روان
و خدایی كه در این نزدیكی است:
لای این شب بوها، پای آن كاج بلند
من مسلمانم
قبله‌ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجاده‌ی من
من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم
در نمازم جریان دارد ماه
سنگ از پشت نمازم پیداست
من نمازم را وقتی می‌خوانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته‌ی سرو
من نمازم را پی «تكبیره‌الاحرام» علف می‌خوانم
پی قدقامت موج.
كعبه‌ام بر لب آب

كعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست

 كعبه‌ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به شهر
«
حجرالاسود» من روشنی باغچه است


 

 

 

 





نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 26 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

 

هجرت........  

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم
این فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنیدم
این رمز را از پنج دفتر برگزیدم
این بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم
این عطر را از باد در برزن گرفتم
این جاده را با ریگ صحرا پویه كردم
این ناله را با موج دریا مویه كردم
این نغمه را با جاشوان سند خواندم
این ورد را با جوكیان هند خواندم
این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
این ساحرى را با یهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چیدم این حكایت
با راویان نجد، دیدم این روایت
این چامه را چون گازران از بط شنیدم
وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم
شط این نوا را در تب حیرت سروده است
وین نغمه را در بستر هجرت سروده است

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است

 

 

 «معلم»



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 22 فروردین 1385
11:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

قاصدك.......

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّاری - باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصدک تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی ...
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمی بندم - اندک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

 

 

«ثالث»



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 21 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

حرفی بزن...........

 

 

یك پنجره براى دیدن

یك پنجره براى شنیدن

یك پنجره كه مثل حلقه چاهى

در انتهاى خود به قلب زمین مى‏رسد
و باز مى‏شود به سوى وسعت این مهربانى مكرر آبى‏رنگ
یك پنجره كه دست‏هاى كوچك تنهایى را
از بخشش شبانه عطر ستاره‏هاى كریم
سرشار مى‏كند.

و مى‏شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‏هاى شمعدانى مهمان كرد
حس مى‏كنم كه وقت گذشته است
حس مى‏كنم كه «لحظه»سهم من از برگ‏هاى تاریخ است
حرفى به من بزن
من در پناه پنجره‏ام
با آفتاب رابطه دارم

«فروغ»



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
10:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

 

 

                                          رویای رهایی........

 

 

دوباره فكر میكنم كه مثل بادبادكم

كنار پنجره در انتظار باد

كه پر بگیرم از حیاط خانه شاد…

در آسمان رها شوم

رفیق ساده كلاغها و ابرها شوم…

دوباره باد گوشواره مرا تكان دهد

و دست كودكی منو به مادرش نشان دهد…

من از تمام بام ها گذر كنم

به خانه نگاه این وآن سفر كنم…

به باد فكر مبكنم

به او كه لای شاخه هاست

درست روبروی من

و میخزد یواش و بیصدا بسوی من.

سوار باد میشوم

تمام آسمان خانه مال من

ولی به شاخه گیر میكنم

به شاخه گیر میكنم

و پاره میشود نخ خیال من …

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 16 فروردین 1385
11:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

فصل به فصل.........

 

باد

پشت پنجره

گیسوانت را

 ورق می زند

و این کتاب ناخوانده

 ناتمام را می گشاید

 با تماس انگشتانم

سطر سطر این کتاب را

از بر دارم

 و رمز و راز زیباییاش را

 در هجای سر انگشتانم

حس کرده ام

 من این کتاب را

فصل  به فصل

 ورق به ورق

سطر به سطر

مرور کرده‌ام

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 15 فروردین 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

انتظار...........

 

 

 

سالها منتظرم پنجره ای وا بشود
عطر گیسوی تورا باد پذیرا بشود
تو كه پیچیده ترین مسئله ات پنجره هاست
آه! اگر عشق برای تو معما بشود
خاك خاكستر موهای سپیدت گردد
چشمه ی اشك به چشمان تو دریا بشود
عقل با آن همه  سابقه ی قطع و یقین
ناگزیر از « اگر و شاید و اما » بشود
سال ها رفته و من پای همان پنجره ام
مگر این مرده دگر بار مسیحا بشود
«صبر ایوب» بنام خود من خواهد شد
تا كه این « هند جگر خوار» «زلیخا» بشود

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 14 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

خوب........

 

 

 

در چهار دیواری لانه‌ام

آرزوهایم را در عصمت زمین می کارم

و سبز می شوم با سبز

و سبز می شوم با صبر

و هر صبح در آیینه با خود می گویم

سلام انسان خوب

سلام...

همه چیز خوب است ؟



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 14 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

SohrabSepehri.com

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

   این روزها انگار

                           حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هرروزم

با آن نشانی های ساده

با همان امضا همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

ـازتو چه پنهان ـ

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                                       یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب من

پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

وبر خلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

                                  از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صدبار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه ار محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                         هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                              در دل ندارم

رفتار من عادی است

                                                                                    

                                                                                    «قیصر امین پور»



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
05:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

حسرت.......

هر روز می‌نشینم اینجا در مكانی آشنا

رو به رویم دیواری سرد و لخت

پنجره‌ای خاموش

و دری بی كلید

روزها در گذر باد می‌نشینم

میاید،می‌چرخد

درزهای پنجره را درمی‌نورد

و بعد.......

برمی‌گردد وبه راه خود می‌رود

من كی به راه خود خواهم رفت؟

با كفش‌هایی كه ندارم

من كجای این سفر از پا افتادم

كه حالا دیگه پایی برای رفتنم نیست

حتی هیچ كفشی هم به اندازه پایم نیست

من كجا بود كه از سفر بازماندم

و كاروان بی لحظه‌ای توقف رفت؟

كاروان رفت

اما نه تا ایستگاه بعد

رفت تا.......

آه،اگر كفشی به پایم اندازه بود

از پاییز

دوباره شروع میشدم

تا جایی كه نفس داشتم

جاده‌ها را

از غبار تهی میكردم

می‌رسیدم....

كاش دوباره پای سفری بود

كاش كفش اندازه‌ای داشتم!كاش........

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 10 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

دیر....

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت

 

تو پرنده ای و من ، درخت

 

آسمان همیشه مال توست

 

ابر، زیر بال توست

 

من ، ولی همیشه گیر کرده ام

 

تو به موقع می رسی و من


 سال هاست دیر کرده ام



 

 

 

 

 




نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
02:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 خواب...........

 

 

 

از مرز خوابم می گذشتم،

سایه تاریك یك نیلوفر

روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود .

كدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

***

در پس درهای شیشه ای رؤیاها،

در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا كه من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یك نیلوفر روییده بود .

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شكفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم .

***

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد .

كدامین باد بی پروا

دانه نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

***

نیلوفر رویید،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشید

من به رؤیا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگهایش من بودم كه می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه من بود

كدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

 

                                                             "سهراب"

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
02:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com