تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب General





[General , ]

 

 

دل ابری...

آسمان دلت ابری  است،چرایش را  خودت هم  نمی دانیُ حس  می کنی

آرامشی  را که  نداشته ای !
 
از دست داده ایُ به سراغ  حافظ می روی شاید کلامی آرامش بخش:

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است  شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

نتیجه :  گاهی دلت می گیرد،بی دلیل ! دلت برای خودت تنگ می‌شود

گاهی
زلزله ای با  یشتربالا خیلی بالا ...گاهی بالاترازحدتوانم ـ وجود

وروحم را می لزراند و چقدر وحشتناك است وقتی می بینم هیچ چیز سر

جای خود نیست.

بغض ...بهت ...ناباوری ...سكوت...تفكر ...تناقض پس لرزه !!!

باید بروم !

مثل كرم ابریشم دور خود پیله ای بتنم...

تنها باشم

به امید پروانه شدن...خدایا !

چه نرم بربال فرشتگانت مرا به «اوج» می خوانی

درست لحظه ای كه ازشوق رسیدن به اوج

زبانم حتی از ثنای تو نیز بازمی ماند

فرمان می دهی كه بازم گردانند به زمین 

 ومن رها می شوم

بین آسمان وزمین معلق ومستآصل

وهمان لحظه كه ازوحشت برخورد بازمین

صدایت می زنم وازتو كمك می خواهم

همان لحظه كه ازترس چشمانم را می بندم

حس می كنم دستی مهربان وقدرتمند

دوباره مرا می گیرد

و بالا می برد

خدایا به خاطرتمام داده ها و نداده هایت شكرگذارم

چرا كه یكی نعمت است و دیگری حكمت

خدایا كوتاهی هایم را ببخش وبه اندازه توانم سختی ام بده

ویا توانم را بیشتركن تا زانوانم خم نشوند



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 13 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

نبودی....

لای تمام كاغذهایم را گشتم نبودی !عكسهای قدیمی و كهنه را نگاه كردم توی چشمهایت چیزی نبود تا باور كنم هستی . انگشتم زیر خطوط تمام كتابها رد پا گذاشت اما تو آنجا هم نبودی. دفترچه تلفن را باز كردم اسمت بود شماره ات رانداده بودی ... از زیر قالی كهنه اتاق یادگارهایت را برداشتم خاطراتت بود ولی معلوم بود همه اش تقلبی است . من كنار این پنجره نشسته بودم تو برایم دست تكان دادی از بس بازیگر خوبی بودی باورم شد كه...بازی می كنی! نمایشت كه تمام شد نیامدی از من، تشكر كنی !
خستگی این روزها انگار رفتنی نیست .هر چه سعی می کنم فراموش کنم چه شده یا قرار است چه شود نمی شود!دلم می خواست یک حرفی می شنیدم یک اتفاقی می افتاد که باور کنم این غصه ها الکی است ...اما می دانم ممکن نیست .دلتنگی ام چیز تازه ای نیست .همینطور این زندگی !بعد از این همه سرگردانی مستحق کمی آرامش ام فقط نمی دانم باید چه کار کرد همه این روز و شبهای مزخرف اگر می گذاشتی پیدایت كنم.نمایشنامه ام كامل می شد.



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 29 دی 1384
06:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

او را می بینی كه به آرامی می آید


صدای تپش های قلبت را می شنوی

به زندگیت وارد می شود

به قلبت نگاه می كنی كه خالی است

لحظاتی می گذرد

به قلبت وارد می شود

دوباره به قلبت نگاه كن: خالی نیست

می گذرد...

دوباره چشمت را باز می كنی

اما این بار او را نمی بینی

به همان آرامی كه به زندگیت وارد شده است،

به همان آرامی نیز از زندگیت می رود

ش ششش! ...خوب گوش كن! صدای قلبت را نمی شنوی

با خود چه می گویی؟ این نیز بگذرد.




نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 29 دی 1384
04:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

سلام

به خونه جدیدم خوش آمدید .

ادرس قبلیمو یادتون هست؟

www.soofya.blogfa.com

 

اینو ببینید و از این به بعد:

 

 

این فصل را با من بخوان باقی بهانست



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 18 دی 1384
05:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com