
دل ابری...
آسمان دلت ابری است،چرایش را خودت هم نمی دانیُ حس می کنی
آرامشی را که نداشته ای !
از دست داده ایُ به سراغ حافظ می روی شاید کلامی آرامش بخش:
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
نتیجه : گاهی دلت می گیرد،بی دلیل ! دلت برای خودت تنگ میشود
گاهی زلزله ای با یشتربالا خیلی بالا ...گاهی بالاترازحدتوانم ـ وجود
وروحم را می لزراند و چقدر وحشتناك است وقتی می بینم هیچ چیز سر
جای خود نیست.
بغض ...بهت ...ناباوری ...سكوت...تفكر ...تناقض پس لرزه !!!
باید بروم !
مثل كرم ابریشم دور خود پیله ای بتنم...
تنها باشم
به امید پروانه شدن...خدایا !
چه نرم بربال فرشتگانت مرا به «اوج» می خوانی
درست لحظه ای كه ازشوق رسیدن به اوج
زبانم حتی از ثنای تو نیز بازمی ماند
فرمان می دهی كه بازم گردانند به زمین
ومن رها می شوم
بین آسمان وزمین معلق ومستآصل
وهمان لحظه كه ازوحشت برخورد بازمین
صدایت می زنم وازتو كمك می خواهم
همان لحظه كه ازترس چشمانم را می بندم
حس می كنم دستی مهربان وقدرتمند
دوباره مرا می گیرد
و بالا می برد
خدایا به خاطرتمام داده ها و نداده هایت شكرگذارم
چرا كه یكی نعمت است و دیگری حكمت
خدایا كوتاهی هایم را ببخش وبه اندازه توانم سختی ام بده
ویا توانم را بیشتركن تا زانوانم خم نشوند
نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 13 بهمن 1384
05:02 ق.ظ