تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب General





[General , ]

توجه توجه توجه...............

 

سلام دوستان

این وبلاگ به دلیل اینکه نمیتونم مرتب به روزش کنم٬ تعطیل شد.

از اینکه تو این مدت تحملم کردید٬ خیلی خیلی ممنونم.

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 21 خرداد 1385
01:06 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

میلاد پیامبر نور رو رحمت٬ حضرت ختمی مرتبت و سلاله پاکش٬ امام جعفر صادق٬ موسس مذهب جعفری٬ بر مسلمین جهان و عاشقان سلکش٬فرخنده و خجسته باد.

باشد تا در پرتو توجه و هدایتشان به سعادت واقعی برسیم.  



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 27 فروردین 1385
10:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

از این پس سعی دارم در بلاگم مطالبی از استاد الهی قمشه ای

قرار دهم که برای حفظ حقوق این استاد گرانقدر از حرف مخفف

«ق» استفاده خواهم کرد.



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 19 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

 

 

تنهای تنها.........

 

 

همه ما آدما تو لحظه های غم و تنهایی با خدا حرف میزنیم و بدون ملاحظه و خجالت در دو دل میکنیم . اما هیچ فکر کردی اگر با خدا قهر کنی دیگه با کی میتونی حرف بزنی ؟

حالا دیگه یه غم بزرگتر تو دلت جاخوش میکنه و تو آدم خودخواه و لجوج به اون کار ادامه میدی و شرط تعیین میکنی .اونجاست که سعی میکنی مواظب باشی تا اشتباه نکنی چون دیگه امیدی به کمک کسی نداری٬باید حواست جمع باشه تا اشتباه نکنی .

اونجاست که هی به خودت نهیب میزنی٬ هی مواظب باش٬ اینبار دیگه واقعا تنهایی. 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

سنگ به سنگ

سنگ های سفید ردیف شدند

با پرچم‌های الوان رقصان

جویبارم

از زیر پاهایتان می‌گذرم

با حسرتی همیشگی در دل

می‌خواستم رود باشم

كه با انعكاسی به دورترین شعاع صدارس

نام بلندتان را فریاد كنم

                                                   



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 10 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

 

دور دست‌ها.........

 

 

 

 

گاهی که به دیروز خودت یه نیم نگاهی میندازی

 

گذشته ‌ای رو می‌بینی که سالها از آن دور بودی


بعضی وقتها احساس میكنی یک ثانیه پیش یک


گذشته دور دست و غیر قابل باوره


هیچوقت آرزوی برگشت ثانیه‌ای از عمرم رو نداشتم


اما لحظاتی هم بودند كه ‌خواستم دوباره تكرار بشه.


كاش لحظات دلخواهمان تكرار پذیر بودند.

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
09:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

      

رصد ستاره دل.............

 

پیر روشندل در مقابل در مقابل آفتاب پاییزی به دیوار تکیه داده بود.
جوانی در کنارش نشست و پرسید:
آیا از اول عمر نابینا بوده اید یا بر اثر حادثه ای چشمان خود را از دست داده اید؟
پیرمرد گفت: از آغاز کودکی در چشمانم نوری نبود.
جوان پرسید : پدر جان شغلت چیست؟
پیر گفت: من ستاره شناسم.

در حالی که جوان سرگشته از پیرمرد دور می شد.
پیرمرد دستی بر سینه خود کشید زیر لب گفت: ستاره های دل را رصد می کنم.

                                                                                

 

                                                                     



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
09:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

وای از اجبار و محبت زیادی...........

امروز روز سوم فروردین سال ۸۵ است و سه روز که توی خونه هستم اونم بر خلاف میلم، چون كه از مدتها قبل تصمیم داشتم در ایام تعطیل روزی حداقل چند ساعت رو در محل كارم(خبرگزاری) كه هیچ وقت تعطیلی نداره بگذرونم،اما به صلاحدید رؤسا مقرر شد به دلیل اینکه حضور مداوم و طولانی اونهم در هر شرایط كه امكان دست داده در محل كار از نظر اونها منو خسته و فرسوده میكنه،باید به مرخصی برم كه همین امر  مدتهاست منو ناراحت كرده، برای اینكه اصلا از كار اجباری خوشم نمیاد.

این مرخصی زوركی كه از لطف زیادی و بی مورد روساست، منو مجبور به دید و بازیدهایی كرده كه خیلی‌ از بعضیاش خوشم نمی‌آید و این اجبارها كه به هیچ وجه با روحیات من سازگار نیست، باعث ناراحتی و دلتنگی‌های گاه و بی گاه من شده .

الان كه دارم وبلاگم رو می‌نویسم از یك مهمانی تقریبا خوب آمدم (هر چند برام زیاد دلچسب نیست) و بعد از خریدهای جورواجور(به دستور خانواده) خودم رو به خونه رسوندم وحالا بعد شام باید برای دید و بازدید دیگری، دوباره عازم بشم،وای خدا كی تموم میشه............

اینقدر كلافه و بی‌حوصله شدم كه اصلا حال جواب دادن به موبایلم و پیام‌های كوتاه و جورو واجورم را هم ندارم و كم و بیش ترجیح می‌دم اگر مهلت بدن ،كمی بنویسم و موسیقی گوش بدم و در تنهایی‌هام فكر كنم ،

وای خدای من دارن صدام میكنن، باید برم آماده بشم.

فعلا تا بعد..........



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 3 فروردین 1385
09:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

رستاخیز طبیعت آمد...............

بوی عیدی، بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ
شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها
عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینها زمستونو سر میکنم

با اینها خستگی‌مو در میکنم !

ایرانی باشیم ایرانی بمانیم

                                       

                                

                               سال نو مبارك

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 29 اسفند 1384
05:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

تصویر یه رویا..........

تصور یه خیال، یه رویا، یه فکر، یه آرزو، وقتی مکرر بشه، وقتی که

خیلی خیلی مکرر بشه

اونقدری که تو باورش کنی

اونقدری که ردش عمیق بمونه توی ذهنت

اونوقت فکر می کنی که واقعا اتفاق افتاده

یه روز دوری اون دور دورا

یا شایدم یه روز دوری اون بعدنا

دیگه فکر و رویا و خیال و آرزو نیست

میشه خاطره

خاطره ی واقعی

حالا دیگه بد جوری برات باورپذیر می شه

حالا به  جای رویا ساختن به خاطره هات فکر می کنی

روزها وشبها میان ومی رن و تو به مرور خاطرها دلخوشی

به یاد آوردن اونا هم احساس خوشایندی برات داره وهم افسوس.



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 25 اسفند 1384
06:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

دل ابری............

 

صبح که داشتم می اومدم خبرگزاری نسیم دل انگیزی در حال وزیدن بود به همراه هوای تقریبا ابری که همیشه عاشقش بودم و حس خیلی زیبایی بهم میده، وزش نسیم باعث می شد که برگهایی که عمرشون تموم شده با هر تکانی روی زمین بیفته ٬ همین جور که منتظر اتوبوس بودم سرم رو بلند کردم وچشمم به نوک درختان سر به فلک کشیده افتاد و تکان باد در میان آنها مرا برد به زمان کودکی و خاطرات خیلی دور٬ خاطراتی كه حالا دیگه مثل رویا شدن ، زمانی که بچه بودم و تو خونه مادر بزرگ و باغ كنار خونه به جست وخیز كودكانه مشغول بودم ،حس جالب وخوشایندی بود اما افسوس دوباره غم بهت رو میاره به دلیل اینکه مسائل اطرافت ناگهان تو رو  به زمانت برمی گردونه و باید با رویاها وخاطراتت خداحافظی کنی .

شما رو نمیدونم اما من همیشه در این فصل همش با یادآوری خاطرات و احساس های جور وا جور روبه رو می شم.



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 25 اسفند 1384
06:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

 

 

 ...در راه است.

 خورشید رنگ همان روزها شده

سایه ها همان رنگ

 رنگ خودم در آینه همان رنگ...

همه مثل همان روزهای سال گذشته است

 با این تفاوت که حالا می دانم

 قرار است در چند روز دیگرم-  از سال پیش - 

چه پیش بیاید

سعی می کنم نترسم

 اما نمی توانم با بعضی ترس ها بجنگم

 و نمی توانم همیشه همان آدم قوی و شجاع باشم

 گاهی زندگی آدم را خم می کند

مجبوری تحمل کنی

و حتی مجبوری ترسیدن تا آخرین سلول ات را تاب آوری

من از این روزها فرار می کنم

 و از روزهایی که در راه است

 و از ماهی که روز تولدم در آن است

 و روزهای تولد دیگرم

و روز آخرین وحشتم از زندگی

 و روزی که

آرزو می کنم هزار بار بمیرم و دیگر نباشم

 و روزی که

 می فهمم مردن همیشه ترس انگیز نیست

 و روزی که

می فهمم مرگ همیشه بدترین اتفاق نیست

 و روزی که فهمیدم  مردن،

 معنی نجات می دهد؛ معنی معجزه

شاید برای خیلی ها

پیش آمده باشد که

به خدا التماس کرده باشند برای زنده ماندن

 و کم پیش آمده

کسی التماس کند برای مردن  

التماس برای مردن وقتی نمی دانی

سرنوشت ات به کدام حادثه ی سیاه ختم می شود

من از این روزها فرار می کنم

 و این روزها دنبالم می کنند

 از گوشه و کنار به زندگی ام سرک می کشند

 مرا می برند

 هنوز نمی دانم کجا

 و نمی گذارند آسوده زندگی کنم

 یا دست کم آسوده بمیرم



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
09:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

السلام علیك یا ابا عبدالله الحسین



در حسینیه دلمان، مرغهای محبت سینه میزنند و اشكهای یتیم در ‌‌

خرابه چشم بی قراری می كنند.

سینه ما تكیه ای قدیمی است، سیاهپوش با كتیبه های درد و داغ

، كه درب آن با كلید « یا حسین » باز می شود و زمین آن با اشك

مژگان ، آب و جار و می شود .

ما دلهای شكسته خود را وقٿ اباعبدالله كرده ایم و اشك خود را نذر

كربلا، واین « وقٿنامه » به امضای حسین(ع) رسیده است.









هیچگاه مثل این محرم ازت دور نبودم  (یا حسین ادركنی)




نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
06:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

زمان ;

         

  بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند 


            بس تند می گذرد برای آنان که می ترسـند 
 

                       
                         بس طولانی ست برای آنان که در  اندوهند


         وبس کوتاه است برای آنان که سر خوشند

                                                             
                                                        
                                                  اما ابدی سـت برای آنان  که عاشـــــــــقند 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

در سوگ علمدار عشق و وفا...


آنچه در سوگ تو ای پاک تر از پاک ، گذشت

نتوان گفت که هر لحظه چه غمناک  گذشت


مرگ ، هرگز به حریم حرمت راه نیافت

هرکجا دید نشانی زتو ، چالاک گذشت



«یا ابوالفضل عباس(ع) ادركنی»



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 19 بهمن 1384
04:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com