تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب فروردین 1385





[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

                                                                              

 

هفت سین قرآن مجید :

 

 سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم

سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین

 سلامٌ علی اِبراهیم

 سلامُ عـَلی موُسی و هارون

 سلامُ علی آلِ یاسین

 سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین

 سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر

 

 

 

با هفت سین آرزو

 

سین اول ، آرزوی سعادت و خوشبختی ،

سین دوم ، آرزوی سلامتی و تندرستی ،

سین سوم ، آرزوی سرسبزی و خرمی ،

سین چهارم ، آرزوی سربلندی و سرافرازی ،

سین پنجم ، آرزوی سازندگی و نوسازی ،

سین ششم ، آرزوی ساده دلی و صداقت و

سین هفتم ، آرزوی سبکباری و پرواز

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
04:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

سخنی با خدا......

 

سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم

تا سجاده دلم را در آن بگسترانم

و با دستان خسته قنوتم

از تو بخواهم

که بر وجود سردم

نور نگاهت را بتابانی

و گل های زیبای عشق و ایمان را

بار دگر در من تازه گردانی ...

 

                                                                      

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

سخنی با خود.....

 

در دل این شب تاریك بر سینه شهری خاموش صحبت از آرزوهایی است كه یه توجه كوچیك به آنها،قافله عمر رو به منزل مقصود  میرسونه.نسیم یادها،خاطراتی رو در نهانخانه دل بیدار میكنه و سكوت خسته تنهایی سایه-روشنهایی از رویاهای رازگونه بر پرده چشمها میكشه.مرغ سبكبال روح آشفته و نگران من،همچنان پركشیده و به پیشروی ادامه میده  و از فراز دخمه‌های متروك گذشته به شتاب راهی دورانهای دورتر میشه،اوقاتی كه اگر با درایت طی میشد امروزت رو با دل تنها و غمی پنهان رودر رو نمیكرد.

چه خوب میشد كه همه ما آدمها با دیده خوشبینی به دنیا نگاه میكردیم و به جای غصه و غم، پیام شادی برای هم هدیه میاوردیم،.به قشنگی‌های زندگی نظر میكردیم و روی بال آرزو، یه سری به شهر عشق سفرمیكردیم،دل و جانمان رو در چشمه زلال محبت صفایی داده وپاییز دل رو به بهارتبدیل میكردیم.

كاش میتونستیم شكست‌ها رو باور نكرده و گلهای امید رو پرپر نكنیم،برای یكدیگر سرنوشت ساز شده و غصه بیش و كم زندگی رو نخوریم.

كاش زندگی به راحتی گفتن حرفها بود، اما خیلی وقتا واقیعت‌های زندگی اونقدر روی ما اثر غیر قابل انكاری میذاره كه درس‌های زندگی رو فراموش می‌كنیم.  



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

دیر....

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت

 

تو پرنده ای و من ، درخت

 

آسمان همیشه مال توست

 

ابر، زیر بال توست

 

من ، ولی همیشه گیر کرده ام

 

تو به موقع می رسی و من


 سال هاست دیر کرده ام



 

 

 

 

 




نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
02:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 خواب...........

 

 

 

از مرز خوابم می گذشتم،

سایه تاریك یك نیلوفر

روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود .

كدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

***

در پس درهای شیشه ای رؤیاها،

در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا كه من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یك نیلوفر روییده بود .

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شكفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم .

***

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد .

كدامین باد بی پروا

دانه نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

***

نیلوفر رویید،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشید

من به رؤیا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگهایش من بودم كه می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه من بود

كدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

 

                                                             "سهراب"

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
02:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خبر , ]

الان که این مطلب رو دارم می نویسم ساعت دقیقا ۶ و ۱۳ دقیقه صبح و این رایانه از سرشب اینقدر ادا و اصول در آورده که داره مجبورم می کنه از پنجره بندازمش بیرون و خیالمو راحت کنم .اما نه خوب که فکر میکنم می بینم اگر این دستگاه نبود من این مدت بیکاری توی خونه رو چه جوری پر میکردم.

وای خدای من هوا روشن شده و قرار صبح اول وقت برای کاری ساعت ۹ با خواهرم جایی برم خدا رحم کنه.

دیگه نه وقتی باقی مونده نه کشش لازم رو دارم، وای اگه مدیران دلسوزم می فهمیدن مرخصی اجباریشون رو چه جوری سپری کردم خیلی جالب میشد ،حتما یه نگهبان برای من میزاشتن تا به زور بخوابم و استراحت کنم و......

باور میکنید؟

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 6 فروردین 1385
06:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

وای از اجبار و محبت زیادی...........

امروز روز سوم فروردین سال ۸۵ است و سه روز که توی خونه هستم اونم بر خلاف میلم، چون كه از مدتها قبل تصمیم داشتم در ایام تعطیل روزی حداقل چند ساعت رو در محل كارم(خبرگزاری) كه هیچ وقت تعطیلی نداره بگذرونم،اما به صلاحدید رؤسا مقرر شد به دلیل اینکه حضور مداوم و طولانی اونهم در هر شرایط كه امكان دست داده در محل كار از نظر اونها منو خسته و فرسوده میكنه،باید به مرخصی برم كه همین امر  مدتهاست منو ناراحت كرده، برای اینكه اصلا از كار اجباری خوشم نمیاد.

این مرخصی زوركی كه از لطف زیادی و بی مورد روساست، منو مجبور به دید و بازیدهایی كرده كه خیلی‌ از بعضیاش خوشم نمی‌آید و این اجبارها كه به هیچ وجه با روحیات من سازگار نیست، باعث ناراحتی و دلتنگی‌های گاه و بی گاه من شده .

الان كه دارم وبلاگم رو می‌نویسم از یك مهمانی تقریبا خوب آمدم (هر چند برام زیاد دلچسب نیست) و بعد از خریدهای جورواجور(به دستور خانواده) خودم رو به خونه رسوندم وحالا بعد شام باید برای دید و بازدید دیگری، دوباره عازم بشم،وای خدا كی تموم میشه............

اینقدر كلافه و بی‌حوصله شدم كه اصلا حال جواب دادن به موبایلم و پیام‌های كوتاه و جورو واجورم را هم ندارم و كم و بیش ترجیح می‌دم اگر مهلت بدن ،كمی بنویسم و موسیقی گوش بدم و در تنهایی‌هام فكر كنم ،

وای خدای من دارن صدام میكنن، باید برم آماده بشم.

فعلا تا بعد..........



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 3 فروردین 1385
09:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

یاد خدا.......

وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداشته با شه

 

وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی ......

وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی


وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..


وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه ....


وقتی چشم از دنیا ببندی وآرزوی مرگ كنی...


وقتی احساس میكنی دیگه هیچكس تو رو درك نمیكنه


وقتی احساس كنی تنها ترین تنهای دنیا هستی

 

 وقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 

چشماتو ببند و با تمام وجود از خدا بخواه‌كه صدات‌كنه

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 3 فروردین 1385
04:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

به یاد آن سفر كرده............

 

 

خودم نخواستم چراغ قد یمی خاط‌ره‌ ‌ها  خاموش شود

شعرهای شبانه اشك را، خودم نخواستم كه فراموش شود

خودم كنار آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گریه‌های من دینی به گردن تو دارند

نه توچیزی بدهكار دلتنگی این همه ترانه‌ای

تنها آرزوی ساده‌ام این است كه

هراز گاهی كنار برگ‌های كتابم بنشینی

بعدازقرائت باران‌ها،زیر لب بگویی

نگهبان گریان خاطره‌های خاموش‌،یادت بخیر

-همین یك جمله-

برای بند زدن شیشه شكسته این دل كافیست

هنوز هم سالها پس از آن سفر آسمانی از دیدن تو

در خیابان خیس خواب‌هایم شاد می‌شوم

هنوز هم جای قدم‌های تو بر چشم ترانه‌هاست

هنوز هم همنشین نام و امضای منی

دیگر تنها دلخوشی‌ام

هوای سرودن است همین

همین شكفتن شعله،همین تبلور بغض،

هنوز از دیدن تو در پس پرده‌های باران بی امان

شاد می‌شوم..........

 حیف كه سفر آسمانیت زود و نابهنگام بود

با تمام دلبستگی كه داشتی چه زود رفتی

سفر عاشقانه‌ات،هنوز هم پس از سالها سرگردانم گذاشته

این رسمش نبود............. 

   



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 3 فروردین 1385
04:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[فلسفی , ]

رازغنچه‌های گل سرخ را فراموش نكنیم

به یاد بیاوریم كه هر انسانی در درون خود

دنیایی رمز آلود است و در دل سری دارد كه هرگز

 نمی تواند آن را برای كسی باز گو كند.سری كه آدمی آنرا

 با خود به گور می‌برد.



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 3 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

سفر به دور دست... 

می ایستم ...

 نفسی تازه می کنم . از راهی دور آمدم . از زمانهای گذشته . از دل تاریخ . نفسی عمیق می كشم. می خواهم  عطر سالیان دوری از اینجا را به یكباره به روح خسته ام بدمم  و جلایی هزار باره دهم. سالها از اینجا دور بوده‌ام.

 

راه باریكی كه درختان سر به فلك كشیده اش درهم می تنیدند، و راه باران و خورشید را به یكباره بسته بودند، جای خود را به بلواری دست ساز دادند.

از طبیعت وحشی خبری نیست. طبیعتی است زیبا و پرورده شده. چشم فرو می بندم. می خواهم سالهای گذشته را در خاطر بیاورم. می خواهم طبیعت بكر اینجا را مجسم كنم و من در حاشیه درختان و راه باریك اینجا گام بر می دارم.

 

چشمانم هنوز بسته است. راه را خوب می شناسم. به ماگنولیا می رسم. عطرش به مشام می رسد . لحظه‌ایی كوتاه توقف می كنم تا به عبادت خالق بپردازم.

 

به راه ادامه می دهم. كوچه ها را یكی یكی پشت سر می گذارم. كوچه های اینجا همگی معطرند. همگی عاشقند و زیبا. همه رنگ به رنگند. همگی سبزند و تازه.

گلایل، میخك، اركیده، نسترن، .... کاملیا. به کاملیا كه می رسم. دلم هوای عطر دل انگیزش را می كند. همان كه ساعت ها زیرش می نشستم تا فوران  انفجار درون را بیابم . كاملیا ...

تك درختی كه یكه و تنها زینت باغچه زیبایمان بود.  با گلهای سفید و صورتی. صدای از دور دست می رسد. صدای تلاطم و طغیان رودخانه است.

بوسه ایی بر جای بوسه های همیشگی ام بر كاملیا می نشانم و راه را در پیش می گیرم. دسته ای از گلهای رازقی را می چینم  تا عطرش راهنمایم باشد و راهی می شوم. از شهرك خارج می شوم. از راه باریکه خبری نیست . راه  سنگلاخی شده.

 

به روستا می رسم از آن نیز می گذرم. به جنگل می رسم. به بستر رودخانه. بستری كه جایگاه آرامش است و دیدن شبی مهتابی.

روستا جایی كه مردمش پر صفایند و به دور از فریب و نیرنگ، اوقاتی سخت اما بی ریا رو سپری میكنن،حالا با رسیدن به اینجا چشامو میبندم و ریه‌هامو پر از هوای پاك میكنم،چشم باز میكنم تا دل و ذهنم پر از لطافت و پاكی اونجا بشه،این فضاها همیشه منو به كودكی میبره،،دوست دارم وقتی از كنار خونه‌ها میگذرم، دستمو به دیوارهای گلی اون بكشم و زبری اونو حس كنم، این زبری ظاهری بهم حس خوبی میده، احساس میكنم از این طریق، اون پاكی و صفا از طریق پوست دستم عبور كرده خودشو به اعماق قلبم می‌رسونه و بعد در سرتاسر وجودم جریان پیدا می‌كنه.

اما بعد از تمام این احساس خوب، همینكه به یاد میارم، باید برگردم، غم به دلم میشینه، كاش دست خودم بود و برگشتی نبود،كاش...........         



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 2 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

من حدیث درد شور انگیز خویــــش


                         بــارها بـــا باد و بـــوران گفتـــه‌ام

 
از نگــــاه چشم هـــای خستــه‌ام


                            قصه هــا بـــا جویبــاران گفتـــــه‌ام


من بـــرای مــاهتــاب نـقـــره فــام


                              گفتـــه‌ام اینجــا تنــگ است دلـــم


مـــن بـــــرای اختـــران کهکشـــان

 
                                گفتـــه‌ام کــو لبــهای خنـــدان من


مــن بــگوش لالـــه ها و سبزه‌هــا 


                                    شعر خود با ســــوز و دل خوانده‌ام


این زمانــه شرح غـم جـاوید خویش


                                        در میان دلها چون پیچکی پیچانده‌ام


 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 1 فروردین 1385
12:03 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

شعور یك گیاه در وسط زمستان


از تابستان گذشته نمی‌آید


از بهاری


می‌آید


كه فرا می‌رسد


گیاه به روزهای رفته نمی‌اندیشد


به روزهایی می‌اندیشد كه


می‌آید......

روزهای كه می‌آید

                                                                                                           «جیران خلیل جیران»



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 1 فروردین 1385
11:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

... 2 3 4 5

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com