در محضر حضور.........
دیر گاهی است که هربار به کلبه حضورت می آیم
زبانم وقت رفتن بند می آید
و با اشک و افسوس با تو خداحافظی میکند
آری باز هم دیوار فاصله ها
آخر چرا اینهمه غریبه بودن؟
در دشت احساسی که همه گلبرگها شبنم بودند
من که میدانم مسافرم
چرا تو همیشه به چشم مسافر نگاهم کرده ای؟
آیا خاطرهها هم در قاموس تو سفر میکنن
تو کویرستانی که سالها بود باران ندیده است؟
چرا اینهمه لگدمال میکنی؟
اسب غرورری را که بارها زانو زد تا بغضش را هیچکس نبیند؟
من که غرورم را به پاس راز و نیاز با تو بارها قربانی کرده بودم
دیگر از من چه میخواهی که اینگونه پریشانم میکنی؟
بارها قرارم بود تا دیگر نباشم اما همه خیالم در همه آن بارها بیهوده بود
و بعد از هر وداعی دوباره سلامت کردم
آری آمدم و باز هم آمدم تا دوباره لگدمال شوم
اما دیگر بس است
طاقت بوسه بر خاک را دیگر ندارم
سجده دیگر بس است
پیشانی احساسم خونین از حرفهایی است
که در فرهنگ واژه های تو شاید قداست دارند
اما من با آنها غریبه ام
تو اگر نفهمیدن را همچو دوستت دارم هدیه میدهی
من نفهمیدن را خصلت انسان نمیدانم
بگذار هرکه هرچه میخواهد بگوید
میدانم که باز هم مرا به صبر وعده خواهی داد
گویا چارهای نیست
جز آنکه خاطرهها را عاشقانه به دست باد بسپارم
و به امید لطف تو كه رحمان و رحیمی بنشینم !

نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 28 فروردین 1385
01:04 ق.ظ