تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب اسفند 1384





[متن ادبی , ]

سلام

 

 

  

 

بالاخره آخرین روز سال ۸۴ آمد٬سالی که پر از نشیب و فراز بود ٬ سالی که در آن سرم خیلی شلوغ بود و از این بابت خدا رو شکر میکنم که فرصت و شرایط مطلوبی رو به وجود آورد که بتونم در فضایی تقریبا مناسب مشغول باشم و ساعاتم رو با سرگرمی های سالم پر کنم .

دنیای بزرگ همیشه جلو پای آدمهای بزرگ ساخته نمیشن هرچند که آرزوهای بزرگ همیشه مال آدمهای بزرگن.یه زمانی خراب کردن پلهای پشت سر٬ از بین بردن آرزوهای کوچیک٬ طرد کردن دوستای قدیمی و....اونقدر برات گرون تموم می شه که اگه تودنیای آینده میون یه ساحل بیفتی دیگه دستی نیست که تو رو مثل ماهی که تنگش شکسته٬ به تنگ بلوری قدیمی و کوچیکت برگردونه.

خودت همه چیز رو خراب کردی مگه نه؟ 

خوب دیگه حالا داریم کم کم به ساعات و دقایق و حتی ثانیه‌های پایانی سال ۸۴ نزدیک میشیم و در این آخرین لحظات٬امیدوارم سال آتی سالی سرشار ازنیکبختی ٬سعادت٬شادی ٬..........و هرچی که دلتان می خواد و صلاحتان است براتون باشه.

برای ما هم دعا کنید.

 

 

تا سال بعد.........................

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 29 اسفند 1384
07:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

رستاخیز طبیعت آمد...............

بوی عیدی، بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ
شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها
عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینها زمستونو سر میکنم

با اینها خستگی‌مو در میکنم !

ایرانی باشیم ایرانی بمانیم

                                       

                                

                               سال نو مبارك

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 29 اسفند 1384
05:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خبر , ]

     

سلام امروز یه روز كاری شلوغ و در بر همی رو پشت سر گذاشتم كه

 نگو و نپرس،چرا كه یك روز دیگه به پایان سال پر خاطره ۸۴ نمونده.

 

امیدوارم سال ۸۵ یرای هممون سالی سرشار از شادی و سلامتی توام با

 

موفقیت باشه.

 

فعلا تا بعد..............   

                          



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 28 اسفند 1384
07:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[فلسفی , ]

 

   هرکجا که هستی

    در  اعماق  جستجو  کن .

 

    زمین را هرقدر می‌توانی بیشتر حفر کن .

 

    زیرا همیشه چشمه‌ها در اعماق زمین‌اند .

 

    بگذار  تاریک اندیشان  فریاد  بر آورند  :

 

   همیشه  در  اعماق  جهنم  است .

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 28 اسفند 1384
07:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[فلسفی , ]

  

             

  

 

 

انسان ها  دو  دسته اند : 




      آن هایی  که  بیدارند  در  تاریکی

                 و آن هایی  که  خوابند  در  روشنایی  



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 28 اسفند 1384
07:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

خاطر سپردن........

 

 

  

 

من  برای تو در دفتر  طبیعت  یادگارها  نوشته ام و در گوشه و کنار آن رازها  گفته ام و تو هر گاه  خواسته باشی  می توانی بایک نگاه  یاد  مرا  در ذهنت  تجدید  کنیاگر باور نداری یک شب مهتابی  به آسمان بنگر ، به ستارگان بی شمار خیره نگاه کن ، افکارت را از اینجا و آنجا  گرفته و در یک جا خوب متمرکز  و روحت را آزاد بگذار... آن وقت خطوط  نورانی را  که در آسمان نقش بسته اند  بخوان  و در قلبت  نگاهدار ، تعجب مکن  منم در آن لحظه  صورت  ترا در ماه می بینم ...اگر خسته  شدی  به صدای  مرغ  شب  گوش  بده  و به  آنچه  که از من  برای   تو فاش می کند ، بیندیش  

یک روز صبح کمی  زودتر  برخیز ، تنبلی  مکن ، پنجره را باز کن . به گلهایی  که تازه شکفته اند نگاه کن،کمی بیشتر بنگر و یک  یادگار دیگر هم از من  بخوان و هرگز  فراموش  مکن  و اگر احیاناً یک  گل  سرخی درمیانشان دیدی به قلبت بگو تا به تو بگوید : اینها یادگار قلب اوست !...غروب آن وقت که خورشید  از آسمان قهر می کند . تو هم از همه  قهر کن ، از اتاق بیرون بیا ، کنار درخت کاج  بنشین و دور از چشم دیگران  خطوطی را که از لای  برگهای نازک آن درافق می بینی  بخوان وآنها رابخاطربسپار و به صدای قلبت گوش فراده که می گوید : در این لحظه او سایه مبهمی از تو در انتهای آسمان می بیند  و بعد ، کمی به صدای ریزش برگها  گوش بده ٬این صدا که میشنوی زبان قلب من است که برای تو سخن می گوید ، از قلبت بخواه تا آنچه می شنوی  برای تو ترجمه کند .

هرگز نمی خواهم که از هم دور شویم ، ولی آن وقت که سرنوشت و تقدیر ما را از هم جدا کرد مرا یاد کن و مطمئن باش در هر لحظه که یاد من باشی منهم به یاد تو خواهم بود.

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 25 اسفند 1384
08:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

روزهایی ،یا شبهایی هست که تمام سعی ام را می کنم تا فراموشکار شوم به چیزهای که مشوشم می کند فکر نکنم .یاد هیچ چیز نیفتم فقط به لحظه های پر اهمیتم که ارزشمند است فکر کنم اما نمی شود !

امروز از آن روزهایی است که اصلاً تمرکزندارم...عادت به شب خوابیدن هم از سرم افتاده...به همین روزها فکر می کنم ...یک سال پیش...دو سال پیش....تمام این روزها در سالهای گذشته که انگار با این دلتنگی عجین شده...

یک غم عمیق که فراموش شدنی نیست که نیست .حالا می فهمم خیلی از ما روزهای خوب، خیلی خوبی را با آن وسوسه ای که میل به نیروی گریز از مرکز است را از دست می دهیم و بعد نسبت به خودمان و روزگار خصمانه رفتار می کنیم .

خوب می دانم که تقصیر من نیست اگر اتفاقات در ذهنم جا می‌مانند و لحظه هایی هست که دوست دارم رنج ببرم.

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 25 اسفند 1384
07:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

تصویر یه رویا..........

تصور یه خیال، یه رویا، یه فکر، یه آرزو، وقتی مکرر بشه، وقتی که

خیلی خیلی مکرر بشه

اونقدری که تو باورش کنی

اونقدری که ردش عمیق بمونه توی ذهنت

اونوقت فکر می کنی که واقعا اتفاق افتاده

یه روز دوری اون دور دورا

یا شایدم یه روز دوری اون بعدنا

دیگه فکر و رویا و خیال و آرزو نیست

میشه خاطره

خاطره ی واقعی

حالا دیگه بد جوری برات باورپذیر می شه

حالا به  جای رویا ساختن به خاطره هات فکر می کنی

روزها وشبها میان ومی رن و تو به مرور خاطرها دلخوشی

به یاد آوردن اونا هم احساس خوشایندی برات داره وهم افسوس.



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 25 اسفند 1384
06:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

دل ابری............

 

صبح که داشتم می اومدم خبرگزاری نسیم دل انگیزی در حال وزیدن بود به همراه هوای تقریبا ابری که همیشه عاشقش بودم و حس خیلی زیبایی بهم میده، وزش نسیم باعث می شد که برگهایی که عمرشون تموم شده با هر تکانی روی زمین بیفته ٬ همین جور که منتظر اتوبوس بودم سرم رو بلند کردم وچشمم به نوک درختان سر به فلک کشیده افتاد و تکان باد در میان آنها مرا برد به زمان کودکی و خاطرات خیلی دور٬ خاطراتی كه حالا دیگه مثل رویا شدن ، زمانی که بچه بودم و تو خونه مادر بزرگ و باغ كنار خونه به جست وخیز كودكانه مشغول بودم ،حس جالب وخوشایندی بود اما افسوس دوباره غم بهت رو میاره به دلیل اینکه مسائل اطرافت ناگهان تو رو  به زمانت برمی گردونه و باید با رویاها وخاطراتت خداحافظی کنی .

شما رو نمیدونم اما من همیشه در این فصل همش با یادآوری خاطرات و احساس های جور وا جور روبه رو می شم.



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 25 اسفند 1384
06:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com