تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب بهمن 1384





[متن ادبی , ]

تا حالا مال خودت بوده ای.....

نمی‌دانم‌ تا حالا به‌ این‌ فكر كرده‌ای‌ كه‌ چه‌ كاری‌ برای‌ خودت‌ كرده‌ای‌؟ چه‌قدر به‌ فكر خودت‌ بوده‌ای‌؟ چه‌قدر برای‌ خودت‌ دل‌ سوزانده‌ای‌؟ به‌ قول‌ معروف‌ چه‌ گلی‌ به‌ سر خودت‌ زده‌ای‌؟ اصلاً شده‌ كه‌ با خودت‌ خلوت‌ كنی‌ و توی‌ خلوت‌ خودت‌، با خودت‌ درد دل‌ كنی؟

 اصلاً شده‌ كه‌ به‌ خودت‌ قول‌ بدهی‌ كه‌ فلان‌ كار را برای‌ خودم‌ انجام‌ می‌دهم‌، اما بعد زیرش‌ بزنی‌ و عین‌ خیالت‌ هم‌ نباشد؟ اصلاً برایت‌ مهم‌ است‌ كه‌ چه‌ بلایی‌ سرت‌ بیاید؟ برایت‌ مهم‌ است‌ كه‌ به‌ خودت‌ راست‌ بگویی‌؟ برایت‌ مهم‌ است‌ كه‌ مثل‌ خودت‌ بزرگ‌ شوی‌، مثل‌ خودت‌ نفس‌ بكشی‌، حتی‌ مثل‌ خودت‌ زندگی‌ كنی‌؟

 این‌ را شنیدی‌ كه‌ می‌گویند، بدترین‌ چیز این‌ است‌ كه‌ آدم‌ به‌ خودش‌ دروغ‌ بگوید. بدترین‌ چیز این‌ است‌ كه‌ آدم‌ سر خودش‌ كلاه‌ بگذارد. بدترین‌ چیز این‌ است‌ كه‌ آدم‌ بزرگ‌ شدن‌ دیگران‌ را ببیند، اما بزرگ‌ شدن‌ خودش‌ را فراموش‌ كند. بدترین‌ چیز این‌ است‌ كه‌ آدم‌ با خودش‌ صاف‌ و رو راست‌ نباشد و به‌ قول‌ و قرارهایی‌ كه‌ با خودش‌ گذاشته‌ وفادار نباشد.  بد نیست‌ كه‌ كمی‌ هم‌ به‌ فكر خودت‌ باشی‌ و روزی‌ ده‌ دقیقه‌ هم‌ به‌ خودت‌ اختصاص‌ بدهی‌. ده‌ دقیقه‌ای‌ كه‌ فقط‌ و فقط‌ مال‌ خودت‌ است‌. ده‌ دقیقه‌ای‌ كه‌ فقط‌ باید به‌ خودت‌ فكر كنی‌. به‌ چیزهایی‌ كه‌ دوست‌ داری‌. به‌ چیزهایی‌ كه‌ برایت‌ مهم‌ هستند.

 به‌ چیزهایی‌ كه‌ در عین‌ تكراری‌ بودن‌، قشنگ‌ و دوست‌ داشتنی‌ هستند. این‌ حق‌ تو است‌. این‌ حق‌ تو است‌ كه‌ توی‌ زندگی‌ات‌ نقش‌ داشته‌ باشی‌. این‌ حق‌ تو است‌ كه‌ مال‌ خودت‌ باشی‌. این‌ حق‌ تو است‌ كه‌ این‌ احساس‌ را تجربه‌ كنی‌. احساس‌ جدیدی‌ كه‌ تو را از دنیای‌ تكرارها جدا می‌كند. احساس‌ جدیدی‌ كه‌ باعث‌ می‌شود با خودت‌ روراست‌ باشی‌. احساس‌ جدیدی‌ كه‌ باعث‌ می‌شود درست‌ فكر كنی‌، درست‌ تصمیم‌ بگیری‌ و به‌ مفید بودن‌ فكر كنی‌. 

  

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 21 بهمن 1384
08:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

 

 

 ...در راه است.

 خورشید رنگ همان روزها شده

سایه ها همان رنگ

 رنگ خودم در آینه همان رنگ...

همه مثل همان روزهای سال گذشته است

 با این تفاوت که حالا می دانم

 قرار است در چند روز دیگرم-  از سال پیش - 

چه پیش بیاید

سعی می کنم نترسم

 اما نمی توانم با بعضی ترس ها بجنگم

 و نمی توانم همیشه همان آدم قوی و شجاع باشم

 گاهی زندگی آدم را خم می کند

مجبوری تحمل کنی

و حتی مجبوری ترسیدن تا آخرین سلول ات را تاب آوری

من از این روزها فرار می کنم

 و از روزهایی که در راه است

 و از ماهی که روز تولدم در آن است

 و روزهای تولد دیگرم

و روز آخرین وحشتم از زندگی

 و روزی که

آرزو می کنم هزار بار بمیرم و دیگر نباشم

 و روزی که

 می فهمم مردن همیشه ترس انگیز نیست

 و روزی که

می فهمم مرگ همیشه بدترین اتفاق نیست

 و روزی که فهمیدم  مردن،

 معنی نجات می دهد؛ معنی معجزه

شاید برای خیلی ها

پیش آمده باشد که

به خدا التماس کرده باشند برای زنده ماندن

 و کم پیش آمده

کسی التماس کند برای مردن  

التماس برای مردن وقتی نمی دانی

سرنوشت ات به کدام حادثه ی سیاه ختم می شود

من از این روزها فرار می کنم

 و این روزها دنبالم می کنند

 از گوشه و کنار به زندگی ام سرک می کشند

 مرا می برند

 هنوز نمی دانم کجا

 و نمی گذارند آسوده زندگی کنم

 یا دست کم آسوده بمیرم



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
09:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[فلسفی , ]

 سلام دوستان از این پس قصد دارم به دلیل رشته تحصلیم و علاقه ای كه دارم در

خصوص فلسفه مطالبی در وبلاگم ارایه بدم.


پس آماده باشید و خوب ببنید.....




تعاریف مختلف  فلسفه

 

در طول تاریخ، فلاسفه و متفکران، تعاریف مختلفی از فلسفه ارائه کرده اند.
برخی از این تعاریف عبارتند از:

  • ابن سینا:
    فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است، به قدری که برای انسان ممکن است بر آن ها آگاهی یابد.
    (فرهنگ فلسفی)
  • جرجانی:
    فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.
    (فرهنگ فلسفی)
  • ارسطو:
    فلسفه، علم به موجودات است از آن جنبه که وجود دارند.
    (فرهنگ فلسفی)
  • فیثاغورس:
  • فلسفه یعنی دوستداری دانایی.
    (دائره المعارف بریتانیکا)
  • فلسفه، مرحله عالی موسیقی است. 
  • افلاطون:
  • فلسفه، لذتی گرامی است.
    (تاریخ فلسفه ویل دورانت، صفحه1)
  • خاستگاه فلسفه، حیرت در برابر جهان است. 
  • فیلسوف به کسی اطلاق می شود که در پی شناسایی امور ازلی و حقایق اشیا و علم به علل و مبادی آن ها است.
    (فلسفه و منطق، صفحه40)
  • سیسرون:
  • فلسفه عبارت است از علم پیدا کردن به شریف ترین امور و توانایی استفاده از آن به هر وسیله ای که ممکن شود. 
  • ای فلسفه! تو زندگانی ما را می گردانی؛ تو دوست فضیلت و دشمن رذیلت هستی؛ اگر تو نبودی، ما چه بودیم؟ و زنگی ما چگونه می گذشت؟(فلسفه و منطق، صفحه 40)
  • توماس هابز:
    فلسفه، علم به روابط علی و معلولی میان اشیا است.
    (مقدمه ای بر فلسفه،صفحه 11)
  • کریستین وولف:
    فلسفه، علم بر موجودات ممکن است، یعنی بر هر چه ممکن است، بالفعل حالت تحقق پیدا کند.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • فیشته:
    فلسفه، علم علم یا علم معرفت است.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • هگل:
    فلسفه، بحث در امر مطلق است.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • اوبروگ:
    فلسفه،‌ علم به مبادی و اصول است.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • هربارت:
    فلسفه،‌ تحلیل معانی عقلی است.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • وونت:
    کار اساسی فلسفه متحد ساختن تمام معرفت هایی است که از راه علوم مختلف بدست می آید، تا به این ترتیب مجموعه واحد و پیوسته ای ایجاد گردد.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 13)
  • پولسن:
    فلسفه مجموعه معرفت هاست که انتظام علمی پیدا کرده اند.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 13)
  • ثورو:
    برای فیلسوف شدن، داشتن افکار باریک و حتی تاسیس مکتب خاص، کافی نیست، تنها کافی است که حکمت را دوست داشته و بر طبق احکام آن زندگی ساده و شرافتمندانه و اطمینان بخش داشته باشیم.
    (تاریخ فلسفه ویل دورانت، صفحه2)
  • کانت:
    فلسفه، شناسایی عقلانیی است که از راه مفاهیم حاصل شده باشد.

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
09:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

زمزمه زندگی

 باز دستان غروب

ز سر كوه بلند

روز را با همه وسوسه ها

در حجابی پوشاند

آفتاب آمد و رفت

شب ز راه آمد و یك روز دگر آخر شد

روز رؤیایی خاموش و سكوت

روزی از قصه مرموز حیات

لیك ما

پشت یك پنجره ای در دل شب

باز برآمدن روز دگر منتظریم

و هنوز

جملگی منتظر زمزمه زندگیم

لیك هیهات كه بانگ دگری می آید

بانكی از مأذنه آخر خط

كه مرا بر سفری می خواند

سفری در دل شب

سفری دور و دراز

سفری را كه در او دادرس و حامی نیست

سفری را كه در او عشق و هوس بازی نیست

پس من امشب سفری خواهم كرد

سفری در دل شب

سفری دور و دراز

سفری را كه به جز نامه ای از اعمالم 

چیزهای دگری توشه و همراهی نیست



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
09:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

السلام علیك یا ابا عبدالله الحسین



در حسینیه دلمان، مرغهای محبت سینه میزنند و اشكهای یتیم در ‌‌

خرابه چشم بی قراری می كنند.

سینه ما تكیه ای قدیمی است، سیاهپوش با كتیبه های درد و داغ

، كه درب آن با كلید « یا حسین » باز می شود و زمین آن با اشك

مژگان ، آب و جار و می شود .

ما دلهای شكسته خود را وقٿ اباعبدالله كرده ایم و اشك خود را نذر

كربلا، واین « وقٿنامه » به امضای حسین(ع) رسیده است.









هیچگاه مثل این محرم ازت دور نبودم  (یا حسین ادركنی)




نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
06:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]



باران.....

بادی می وزد


ورق پاره هایم را با خود می برد

 
و پاییز بر جای می نشیند


فصل ها در گذرند

باور کن


دریا را پایانی نیست


باران گواهش است

 



دستانم را


در حافظه ی بهاریم می کارم


تا در رویای باران بخواب روند


و باران ....


چشمان مضطربم را خیس می کند


و بر گونه هایم می چکد .




نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

زمان ;

         

  بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند 


            بس تند می گذرد برای آنان که می ترسـند 
 

                       
                         بس طولانی ست برای آنان که در  اندوهند


         وبس کوتاه است برای آنان که سر خوشند

                                                             
                                                        
                                                  اما ابدی سـت برای آنان  که عاشـــــــــقند 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[فلسفی , ]

«با عرض تسلیت به مناسبت سوگ راد مرد تاریخ بشریت »

امروز در مجالی که دست داد ادامه مطلب قبلی ( فواید فلسفه )
رو خدمت دوستان عرضه می دارم.

تعیین مرز حس و عقل

برای درک این مطلب، به مثال قبلی توجه کنید.(چیزی که آثاری دارد حتما هست. صدای زنگ تلفن می آید، پس حتما تلفنی هست که دارد زنگ می زند. هر معلولی، علتی می خواهد. اگر تلفن زنگ می زند (معلول)، پس حتما علتی دارد.(کسی که زنگ زده است.
هر
جسمی مکانی دارد.  اگر تلفن زنگ می زند، پس حتما جایی دارد. بنابراین باید به آن جا بروم. در حقیقت رفتن شما به اتاق بغلی مبتنی بر این گزاره عقلی است. 
چیزهایی را که حس می کنیم، موهوم و خیالی نیستند. بدون فرض این گزاره، شما به تلفن جواب نمی دهید، زیرا آن را موهوم و در خواب و رویا می دانید. 
اجتماع و ارتفاع نقیصین محال است.که معنای آن در این رابطه اینست که تلفن نمی تواندهم باشد و هم نباشد. اگر دارد زنگ می زند، حتما هست و نمی شود که نباشد.
پیش از تحلیل این اتفاق، همگی فکر میکردیم که رویدادی کاملا حسی است و همه چیزتوسط حواس ساز وکار یافته است. اما پس از تحلیل مذکور، پی به اشتباه خود بردیم. اینتحلیل، نوعی
تحلیل فلسفی است.
یکی از فواید فلسفه این است که به انسان میآموزد که در زندگی بشر، نقش حس بسی کمتر و نقش عقل بسیار بیشتر از آن است که گمان می رود. به عبارت دیگر، آموختن فلسفه انسان را از حس گرایی و توجه تنها به حس و جسم خود که به اقتضای زندگی طبیعی همه بدان دچارند، می رهاند.

غالبا عموم مردم به پد یده ها واشیا موجود در جهان به دیده سطحی می نگرند آنهااشیاء و پدیده های بسیاری را می بینند که به ظاهر گوناگون و پراکنده اند؛ مانند سقوط اجسام بر روی زمین، گردش ماه به دورزمین؛جزر و مد دریاها و پدید آمدن فصول در پی یکدیگر. عموم مردم از این پدیده ها پی به هیچ چیزی نمی برند و حوادثی که در جهات اتفاق می افتد، هیچ جذابیتی برایشان ندارد.
دانشمندان با دیده عمیق تری می نگرند. آن ها بر اساس تعدادی پیش فرض های فلسفی و غیر فلسفی و با تجربه و تفکر به عمق پدیده ها پی می برند و نشان می دهند که این پدیده ها قوانینی دارند.
اما این ژرف نگری دانشمندان تا کجا ادامه می یابد؟ تا جایی که به پیش فرض های عام که همه امور و قوانین علمی را تحت قوانین عام دیگری در می آورند، برسند. همین که به این نقطه برسند، متوقف می شوند.
اما درست از همین نقطه حرکت فلسفی آغاز و تحقیق فلسفی شروع می شود. فلسفه با تحلیل و اثبات و توضیح
پیش فرضهای فلسفی علوم به تعمق بیشتری در جریان ها و حوادث جهان پرداخته و پدیده ها و اشیا را تا بنیادین ترین پایه های آن ریشه یابی می کند .

بنابراین، در سیر از سطح پدیده ها به عمق آن ها فلسفه از همان نقطه ای آغاز می کند که سایر دانش ها در آن متوقف می شوند.
به طور کلی مباحث فلسفی ماهیتا عمیق و دیدگاه ها و آرای فلسفی ذاتا ژرف اند و به همین جهت، فلسفه ژرف نگرتر از سایر دانش هاست و در این زمینه با هیچ یک، قابل مقایسه نیست.

کل نگری 

موضوع فلسفه، برخلاف موضوع دیگر دانش ها، عام و فراگیر است و به همن دلیل، جستجوی لسفی فقط شامل بخش خاصی از جهان نیست؛ (بر خلاف سایر دانش ها که هر یک تنها بخش خاصی از جهان را مورد بررسی قرار می دهند.)
این ویژگی باعث شده که فلسفه، بر خلاف سایر دانش ها کل نگر بوده و تصویری از کل عالم هستی به دست دهد. اساسا تصویری که از فلسفه حاصل می شود، به مراتب دقیق تر و کامل تر از تصویر حاصل از باورهای عقل عرفی میان انسان ها است.
 

ژرف نگری و تعمق در امور

غالبا عموم مردم به پد یده ها واشیا موجود در جهان به دیده سطحی می نگرند آنهااشیاء و پدیده های بسیاری را می بینند که به ظاهر گوناگون و پراکنده اند؛ مانند سقوط اجسام بر روی زمین، گردش ماه به دورزمین؛جزر و مد دریاها و پدید آمدن فصول در پی یکدیگر. عموم مردم از این پدیده ها پی به هیچ چیزی نمی برند و حوادثی که در جهات اتفاق می افتد، هیچ جذابیتی برایشان ندارد.
دانشمندان با دیده عمیق تری می نگرند. آن ها بر اساس تعدادی پیش فرض های فلسفی و غیر فلسفی و با تجربه و تفکر به عمق پدیده ها پی می برند و نشان می دهند که این پدیده ها قوانینی دارند.
اما این ژرف نگری دانشمندان تا کجا ادامه می یابد؟ تا جایی که به پیش فرض های عام که همه امور و قوانین علمی را تحت قوانین عام دیگری در می آورند، برسند. همین که به این نقطه برسند، متوقف می شوند.
اما درست از همین نقطه حرکت فلسفی آغاز و تحقیق فلسفی شروع می شود. فلسفه با تحلیل و اثبات و توضیح
پیش فرضهای فلسفی علوم به تعمق بیشتری در جریان ها و حوادث جهان پرداخته و پدیده ها و اشیا را تا بنیادین ترین پایه های آن ریشه یابی می کند .

بنابراین، در سیر از سطح پدیده ها به عمق آن ها فلسفه از همان نقطه ای آغاز می کند که سایر دانش ها در آن متوقف می شوند.
به طور کلی مباحث فلسفی ماهیتا عمیق و دیدگاه ها و آرای فلسفی ذاتا ژرف اند و به همین جهت، فلسفه ژرف نگرتر از سایر دانش هاست و در این زمینه با هیچ یک، قابل مقایسه نیست.



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 20 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

در سوگ علمدار عشق و وفا...


آنچه در سوگ تو ای پاک تر از پاک ، گذشت

نتوان گفت که هر لحظه چه غمناک  گذشت


مرگ ، هرگز به حریم حرمت راه نیافت

هرکجا دید نشانی زتو ، چالاک گذشت



«یا ابوالفضل عباس(ع) ادركنی»



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 19 بهمن 1384
04:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

روز دلخواه..........



همیشه وقتی تصمیم به عمل گرفتی عمل كن. فراموش نكن كه هر لحظه معجزه خود را دارد دنیای آدما ما دنیای عادتهاست . به هر روز خودت نگاه كن. چی میبینی؟


دیگه بسه. خسته نشدیم از این همه تكرار؟ از این همه عادت؟ چرا نباید تمومش كنیم و اعتقاد داشته باشیم كه امروز یه روز دیگست.


چرا نمی‌تونیم هر كاری كه دلمون می‌خواند بكنیم. مگه چی میشه؟ چرا نمی‌شه یه روز واسه خود خودمون، واسه دلمون ، واسه احساسمون و واسه خیلی چیزای دیگه باشه و توی اون روز هر كاری كه دلمون می‌خواسته و مثل یه عقده برای مدتها سردلمون مونده انجام بدیم؟


حالا بیا فكر كنیم امروز همون روزه و ما مجازیم كارهای دلخواهمون رو انجام بدیم...


امروز روزی برای انجام كارهای نامعقول!!! مثلا می‌تونیم موقع رفتن سركار تو خیابون برقصیم یا یه آواز قدیمی رو با صدای تقریبا بلند زمزمه كنیم، می‌تونیم مستقیم تو چشای یه عایر نگاه كنیم و براش از عشق بگیم از زندگی از محبت، می‌تونیم یه پیشنهاد احمقانه بدی، میتونیم برا یه روزم كه شده بریم به گرونترین رستوران شهر بریم و گرونترین غذا رو سفارش بدی، یا بریم تو یه پارك شلوغ و جلوی اون همه چشم حیرتزده سوار یه تاب قرمز بشیم و از یكی بخوایم هولمون بده، می‌تونیم به اون كسی كه قسم خوردیم دیگه باهاش حرف نمی‌زنیم تلفن كنیم و از احوالش جویا بشیم . اصلا بیا امروز جلو آیینه برا خودمون شكلك دربیاریم. بیا تا میرسیم خونه اولین كسی رو كه درو برامون دررو  باز میكنه محكم ببوسیم ، بیا با یه دسته گل بریم خونه بدون اینكه هیچ مناسبت وجود داشته باشه. امروز به اسمون دقیق نگاه كن، به صورت آدما...به طرز آرایش موهاشون... لباساشون ... اصلا به تمام شهر خیره شو، بیا و امشب قبل از خواب كنار تخت زانو بزن و مثل خارجیا دعا كن، بیا و امشب تمام ظرفای خونه رو تو بشور، بیا با نوترین لباسی كه خریدیم ببریم تو چاله آب، بیا امروز با تمام اشیا حرف بزنیم وو ....


وای خدا جون چقدر كار میشه كرد یه عالمه كار اونهم كار غیر عادی. ما اگه ازم بپرسن تو دوست داری چكار كنی، میگم اولین كاری كه میكنم اینه كه هر چی بادكنك تو مغازه های اطراف محله هستن میخرم و دونه دونه رو باد می كنم و بعد... با این كه خیلی بادكنك دوست دارم و بادكنكام رو با دنیا هم عوض نمی كنم ف میرم یه جای خوب، پیش یه عالمه بچه كه چشماشون به در خشك شده و تنها آرزشون داشتن یه بادكنكه و توجشن شایدشون شركت می‌كنیم. و یه چیز دیكه خیلی دوست دارم اینه كه ، تك و تنها برم توی یه دشت دراندشت بدوم و جست و خیز كنان به این طرف و اون طرف بپرم و خودم رو توی اون دشت كه حتما زیبا هم هست گم كنم.


با اینكه ساعتها رو شاید روزها بنشینم و برم تو فكر و هر موقع خودم خواستم بخورم و بخوابم و ...

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 19 بهمن 1384
01:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

 

 

دل ابری...

آسمان دلت ابری  است،چرایش را  خودت هم  نمی دانیُ حس  می کنی

آرامشی  را که  نداشته ای !
 
از دست داده ایُ به سراغ  حافظ می روی شاید کلامی آرامش بخش:

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است  شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

نتیجه :  گاهی دلت می گیرد،بی دلیل ! دلت برای خودت تنگ می‌شود

گاهی
زلزله ای با  یشتربالا خیلی بالا ...گاهی بالاترازحدتوانم ـ وجود

وروحم را می لزراند و چقدر وحشتناك است وقتی می بینم هیچ چیز سر

جای خود نیست.

بغض ...بهت ...ناباوری ...سكوت...تفكر ...تناقض پس لرزه !!!

باید بروم !

مثل كرم ابریشم دور خود پیله ای بتنم...

تنها باشم

به امید پروانه شدن...خدایا !

چه نرم بربال فرشتگانت مرا به «اوج» می خوانی

درست لحظه ای كه ازشوق رسیدن به اوج

زبانم حتی از ثنای تو نیز بازمی ماند

فرمان می دهی كه بازم گردانند به زمین 

 ومن رها می شوم

بین آسمان وزمین معلق ومستآصل

وهمان لحظه كه ازوحشت برخورد بازمین

صدایت می زنم وازتو كمك می خواهم

همان لحظه كه ازترس چشمانم را می بندم

حس می كنم دستی مهربان وقدرتمند

دوباره مرا می گیرد

و بالا می برد

خدایا به خاطرتمام داده ها و نداده هایت شكرگذارم

چرا كه یكی نعمت است و دیگری حكمت

خدایا كوتاهی هایم را ببخش وبه اندازه توانم سختی ام بده

ویا توانم را بیشتركن تا زانوانم خم نشوند



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 13 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

آرزو........

آفتاب آن سر دیوار لب پنجره  نشسته  بود .پیچک ساقه ی ترد و نازکش را به دیوار تکیه داده بود.آهسته قد می کشید و سینه خیز جلو می رفت .از وقتی او را توی زاویه‌ی کم نور و نموراتاق آورده بودند یک آرزو بیشتر نداشت این که به پنجره به آفتاب  برسدخدا می دانست چند شب و روز طول می کشید به نظرش طولانی ترین مسیر زندگی اش را بایدپشت سرمی گذاشت هر بار که  برگ  تازه ای  روی  ساقه اش  جوانه می زد امید بیشتری  دروجودش رخنه می کرد.از زمستان قبل تا  تابستانی که پیش رو داشت راه درازی را آمده بود حالا تا پنجره فقط چند روزفاصله داشت این روزها آفتاب گاهی تا وسط اتاق تا کمر دیوارها می آمد اماهمین که چشمش به او می افتادپا پس می کشید انگار می خواست بگوید :همان جا بمان تو تحمل گرما و روشنایی مرا نداری . ولی پیچک کارش از این حرفها گذشته بود از سرما وتاریکی از این که یک روز چشم باز کند و ببیند  گلدان کوچکش خانه ی  کرمهاشده می ترسید. فکر می کرد زندگی  در تاریکی توی آن گلدان تنگ بی ارزش است چه قدر شیرین است لحظه ای که از پنجره سرک می کشد دست هایش را به آفتاب می دهد و ازآن بالا تاب می خورد.نیمروز بود آفتاب داغ پنجره باز پیچک دستش را به آفتاب داد از پنجره آویزان شد شروع کرد به تاب خوردن اگر چه حق با آفتاب بود اما پیچک دیگر آرزویی نداشت.

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 13 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com