تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب دی 1384





[متن ادبی , ]

 

 

 

نمی‌دونم....

 

 

نمی‌دونم چرا دیگه مثله همیشه هر چی با ستاره های چشمك زن آسمون حرف


میزنم


دیگه آروم نمی‌شم ؟


 نمی‌دونم دیگه چرا سو سو زدن ستاره های آسمون آبی واسم قشنگ و دیدنی نیست ؟


 نمی‌دونم چرا دیگه رقص شنای ماهی‌های قرمز كوچك توی حوض چشمامو نوازش


نمیده ؟

 نمی‌دونم چرا دیگه هر چی ترانه‌های عاشقونه می‌خونم حتی دلم یه ذره هم


سبك نمیشه ؟


 نمی‌دونم چرا دیگه هر چی اسمتو صدا میزنم و گریه میكنم دیگه آرومم نمیكنه؟


 نمی‌دونم .... ولی فقط‌ می‌دونم كه جوابه تمومه این سوالها رو تو می‌دونی .

 

نمی‌دونم دلتنگی هایم را با كدام واژه به تصویر بكشم... دلتنگی‌‌های شبانه‌ام را به دست


كدوم باد بسپارم... آیا بادی هست برای دلتنگی های وقت و بی وقت این دل


خسته....؟!


نمی‌دونم!

 

نمی‌‌دونم چرا دیگه هیچ چیز این دنیا و زندگیم منو شاد یا حتی دلگرم نمی‌كنه،هرچی سعی


میكنم به آنچه روزگاری منو راضی وخوشحال می‌كرد متوسل بشم یا بهش فكر كنم،باز


نمی‌شه.
این تلاش مدتهاست كه ادامه داره اما تا امروز كه نتیجه‌اینداده،شاید بالاخره پیدا


كردم.


برام دعا كنید. 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 30 دی 1384
11:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

تمام لحظات زندگی به یادم خواهی ماند٬میدانم.......

تصاویر از برابر چشمانت میگذرند.بیشترشان زیبایند و دوست داشتنی.حتی بعضی از اونا برات حکم یک نفس رو دارن!روزها گذشتند.زیبا و پرغرور..آرام و بیصدا.حتی روزهای سرد.حالا دیگه همشون به خاطراتی رویا گونه تبدیل شدند وامروز ما رو در حسرت بازگشتشان باقی گذاشتند وبا این آرزو که کاش لحظات تکرارپذیر بودند. 

 در این شرایط دیگه رویاهایم را دور ریختم درست زمانی که میتوانستم به انجامشان برسانم و همیشه فکر کرده ام که این طریق زندگیست.زندگی من و هر کس دیگر.اما تو رویاهای خود را دنبال کن وخطر را بپذیر.توتمام آنها را میدانستی اما در حال به یاد آوردنشان هستی.آیا فراموششان کرده بودی؟(رویاهایت را میگویم.تمام آنچه که تنها متعلق به توست.)شاید٬اما ارزشش را دارد.

هرچی فکر میکنم نمیدانم که تقدیر دلم چیست...شاید شکستن/هی شکستن/و شکستن.



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 30 دی 1384
07:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

غدیر [متن ادبی , ]

غدیر و ظهور، ابتدا و انتهاى یك راه است.

بدون غدیر، اسلام بى ‏منطق و محتوا خواهد بود و بدون ظهور، غدیر تجلیگاه جهانى و



آرمانى خویش را نخواهد داشت و بدون این دو، نظام تكوین و تشریع هیچ یك هدفمند و



معقول نخواهد بود.


غدیر یادآور عهد من و توست



عهدى كه سالهاست ما و پدران ما با همه وجود آن را پاس داشته ‏ایم


 

غدیر داستان دیروز نیست



چراغى است كه امروزمان را مى ‏افروزد و ولایت ریسمانى الهى است كه همیشه و



همه جا ما را به سوى خود فرا مى ‏خواند


آنكه به این ریسمان الهى در آویزد از دنیا بگسلد؛ آنكه سایه پر مهر و بى بدیل ولایت



رابر سر گسترد، سر بر آستان هیچ كس جز خدا فرو نیاورد


هر كه حق را با امام على، (ع)، و اولاد طاهرینش، بشناسد؛



در میان قرائتهاى رنگ رنگ و پر فریب٬ سرگردان نگردد و آنكه عهدشكنان غدیر را



بخوبى بشناسد، امروز نیز دست پر نیرنگ فرزندانشان را به یارى و بیعت در دست



نگیرد.

غدیر على، هنوز هم چشمه اى لبریز از آب حیات و دریایى موّاج از كرامتها و فضایل



است.


غدیر، دریایى از باور و بصیرت، در كویر حیرت و هامون ضلالت است



تا كام جان هااز آن سیراب شود.


 

غدیر، یك كتاب مبین است، سندى براى تداوم خط رسالت در جلوه امامت.
 

غدیر، براى تشنگان، چشمه زلال هدایت است، و براى ره گم كردگان، صراطى است.



که به سنّت پیامبر منتهى مى شود.



غدیر، عید ولایت است.


اگر امّت، غدیرها را پاس بدارند، عاشورا هاى مظلومیت و كربلاهاى خون و شهادت


پیش نمى آید و خورشید امامت، در محاق خلافت قرار نمى گیرد

 

امّت بى امام، و راه بى علامت و شب بى چراغ

 

كشتى بى ناخدا، دشت بى چشمه، و . . . قنات خشكیده و بى آب! . . . رهشناس تر از


 «مولود كعبه» كیست؟ و قاطع تر از «ابوتراب» و پسندیده تر از «مرتضى» و والاتر از


«على» كدام است؟


غدیر، نشان دادن خورشید به گرفتاران ظلمت است.


غدیر، روز تكمیل دین و اتمام نعمت است .

این عید بر عاشقانش مبارک



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 29 دی 1384
10:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

             

جرأت.... 

حرفها كه تكراری میشوند،غصه ها كه عادی می شوند،شعرها كه بیصدا می شوند وقتی كه حتی اتفاقها معمولی میشوند،بارانها از سر تكرار می بارند و بهارها از سر عادت گل میكنند.وقتی همة روزهای تقویمت مثل هم میشوند،شنبه با جمعه فرقی نمیكند،زمستان با بهار، امسال با پارسال٬ وقتی به آسمان یكجور نگاه می كنی ، به خودت یكجور نگاه می كنی ، و حتی به خدا و میخواهی زندگی را سخت نگیری تا زندگی بر توسخت نگیرد،و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگیرد،آن وقت مثل سنگریزه ای در دل كوه گم می شوی بدون آنكه كمترین اثری بگیری یا كمترین اثری ببخشیی مثل یك روز بی خاطره به پایان می رسی بدون آنكه حتی لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی. 

اما به خاطر خدا هم كه شده ا ینقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو و كمی هم جرأت دریا شدن داشته باش.

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 29 دی 1384
07:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

دل من و دیوار بلند دنیا....

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته كه دور تا دور زندگی را گرفته‌اند. نمی‌شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی‌شود سرك كشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرفِ دیوار كنجكاوی آدم را قلقلك می‌دهد. كاش این دیوارها پنجره داشت و كاش می‌شد گاهی به آن طرف نگاه كرد. شاید هم پنجره‌ای هست و من نمی‌بینم. شاید هم پنجره‌اش زیادی بالاست و قد من نمی‌رسد.
با این دیوارها چه می‌شود كرد؟ می‌شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می‌شود اصلاً فراموش كرد كه دیواری هست. و شاید می‌شود تیشه‌ای برداشت و كند و كند و كند. شاید دریچه‌ای. شاید شكافی، شاید روزنی.
همیشه دلم می‌خواست روی این دیوار سوراخی درست كنم. حتی به قدر یك سر سوزن، برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای ...، بگذریم.
گاهی ساعت‌ها پشت این دیوار می‌نشینم و گوشم را می‌چسبانم به آن. و فكر می‌كنم، اگر همه چیز ساكت باشد می‌توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساكت نیست و همیشه چیزی هست كه صدای روشنایی را خط خطی كند.

دیوارهای دنیا بلند است، دیوارها. و من گاهی دلم را پرت می‌كنم آن طرف دیوار. مثل بچه بازیگوشی كه توپ كوچكش را از سر شیطنت به خانه همسایه می‌اندازد. به امید آن كه شاید درِ آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می‌كنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه خداست. و آن وقت هی در می‌زنم، در می‌زنم، در می‌زنم. و می‌گویم: «دلم افتاده توی حیاط شما، می‌شود دلم را پس بدهید...»
كسی جوابم را نمی‌دهد، كسی در را برایم باز نمی‌كند. اما همیشه دستی، دلم را می‌اندازد این طرف دیوار، همین. و من این بازی را دوست دارم. همین كه دلم را پرت می‌كنند این طرف دیوار همین كه ...

من این بازی را ادامه می‌دهم و آن قدر دلم را پرت می‌كنم، آن قدر دلم را پرت می‌كنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا آن در را باز كنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت می‌روم و دیگر هم بر نمی‌گردم
. من این بازی را ادامه می‌دهم...



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 29 دی 1384
07:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

نبودی....

لای تمام كاغذهایم را گشتم نبودی !عكسهای قدیمی و كهنه را نگاه كردم توی چشمهایت چیزی نبود تا باور كنم هستی . انگشتم زیر خطوط تمام كتابها رد پا گذاشت اما تو آنجا هم نبودی. دفترچه تلفن را باز كردم اسمت بود شماره ات رانداده بودی ... از زیر قالی كهنه اتاق یادگارهایت را برداشتم خاطراتت بود ولی معلوم بود همه اش تقلبی است . من كنار این پنجره نشسته بودم تو برایم دست تكان دادی از بس بازیگر خوبی بودی باورم شد كه...بازی می كنی! نمایشت كه تمام شد نیامدی از من، تشكر كنی !
خستگی این روزها انگار رفتنی نیست .هر چه سعی می کنم فراموش کنم چه شده یا قرار است چه شود نمی شود!دلم می خواست یک حرفی می شنیدم یک اتفاقی می افتاد که باور کنم این غصه ها الکی است ...اما می دانم ممکن نیست .دلتنگی ام چیز تازه ای نیست .همینطور این زندگی !بعد از این همه سرگردانی مستحق کمی آرامش ام فقط نمی دانم باید چه کار کرد همه این روز و شبهای مزخرف اگر می گذاشتی پیدایت كنم.نمایشنامه ام كامل می شد.



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 29 دی 1384
06:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

او را می بینی كه به آرامی می آید


صدای تپش های قلبت را می شنوی

به زندگیت وارد می شود

به قلبت نگاه می كنی كه خالی است

لحظاتی می گذرد

به قلبت وارد می شود

دوباره به قلبت نگاه كن: خالی نیست

می گذرد...

دوباره چشمت را باز می كنی

اما این بار او را نمی بینی

به همان آرامی كه به زندگیت وارد شده است،

به همان آرامی نیز از زندگیت می رود

ش ششش! ...خوب گوش كن! صدای قلبت را نمی شنوی

با خود چه می گویی؟ این نیز بگذرد.




نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 29 دی 1384
04:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

تو.....

امشب شب توست..

شمع آورده ام برایت

شمعدانت کو؟

گل نرگس و همیشه بهار کاشته ام برایت

گلدانت کو؟

ستاره چیده ام برایت

آسمانت کو؟

شعر دوخته ام برایت

گوشهء پرده نقره ای اتاقت را

باد می خواندش برایت

باز کن پنجره را ...!

باز هم قصه همان قصهء تکراری بود

دفترم خالی بود

باز هم قبلهء عشق

سرد و پوشالی بود

سازها بی زخمه

زخم ها کاری بود

دیو ننگین سکوت

بر زمین جاری بود

باز هم قصه همان

قصهء تکراری بود...




نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 24 دی 1384
07:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[خاطره , ]

سلام

امروز بعد از مدتها كش و قوس بالاخره تونستم وبلاگم را تعویض و بازسازی كنم،وبعد از یك مسافرت كوتاه (مشهد) می‌خوام همت كرده و مطالبی در این وبلاگ درپیت ثبت كنم.  



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 24 دی 1384
05:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

سلام

به خونه جدیدم خوش آمدید .

ادرس قبلیمو یادتون هست؟

www.soofya.blogfa.com

 

اینو ببینید و از این به بعد:

 

 

این فصل را با من بخوان باقی بهانست



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 18 دی 1384
05:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com