تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[متن ادبی , ]

 

 

 

ناباوری........

 

گفت: قلبم برای تو .نگاهش کرد و با نگاهش انگار جواب داد باور نمی کنم. گفت: برای تو! باور کن! انگار باور نمی کرد. خواست قلبش را در بیاورد نتوانست. دستش را فرو کرد در سینه اش. دردی  عمیق. قلب اما  آنجا چسبیده  بود. محکم  و محکم تر قلب را کشید. دردی  عمیق تر. قلب بیرون نمیامد.

روزها و روزها کارش این بود. تا بالاخره قلب بیرون آمد. صاف و صیقلی. . قلب دست نخورده را گرفت طرفش و گفت: مال تو. باور کن! مال تو! برش دار...و.....برداشت.

روزها و روزها او بدون قلب در سینه می گشت. قلبش جای دیگری می تپید و او نگاه میکرد به جای خالی قلب در سینه اش و از خوشی لبریز؛ مغرور می شد.

کسی که قلب دستش بود  هنوز انگار باور نداشت . قلب را با خود این طرف و آن طرف میبرد . توی کیفش؛ توی جیب شلوارش؛ روی صندلی عقب ماشینش....و...قلب کم کم خط افتاد. خراشیده شد و خط خطی ...وزرد.

یک روز حوصله اش سر رفت و قلب را پس آورد. قلب خط خطی خراشیده را.....و « او» باور کرد ناباوریش را....قلب خط خطیش را گرفت قلبی که دیگر به دردش نمی خورد.

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com