|

نبودی.... لای تمام كاغذهایم را گشتم نبودی !عكسهای قدیمی و كهنه را نگاه كردم توی چشمهایت چیزی نبود تا باور كنم هستی . انگشتم زیر خطوط تمام كتابها رد پا گذاشت اما تو آنجا هم نبودی. دفترچه تلفن را باز كردم اسمت بود شماره ات رانداده بودی ... از زیر قالی كهنه اتاق یادگارهایت را برداشتم خاطراتت بود ولی معلوم بود همه اش تقلبی است . من كنار این پنجره نشسته بودم تو برایم دست تكان دادی از بس بازیگر خوبی بودی باورم شد كه...بازی می كنی! نمایشت كه تمام شد نیامدی از من، تشكر كنی ! خستگی این روزها انگار رفتنی نیست .هر چه سعی می کنم فراموش کنم چه شده یا قرار است چه شود نمی شود!دلم می خواست یک حرفی می شنیدم یک اتفاقی می افتاد که باور کنم این غصه ها الکی است ...اما می دانم ممکن نیست .دلتنگی ام چیز تازه ای نیست .همینطور این زندگی !بعد از این همه سرگردانی مستحق کمی آرامش ام فقط نمی دانم باید چه کار کرد همه این روز و شبهای مزخرف اگر می گذاشتی پیدایت كنم.نمایشنامه ام كامل می شد.
نوشته شده توسط < مارال > پنجشنبه 29 دی 1384 06:01 ق.ظ
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|

|
|
|
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -
|
|