تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[خاطره , ]

سفر به دور دست... 

می ایستم ...

 نفسی تازه می کنم . از راهی دور آمدم . از زمانهای گذشته . از دل تاریخ . نفسی عمیق می كشم. می خواهم  عطر سالیان دوری از اینجا را به یكباره به روح خسته ام بدمم  و جلایی هزار باره دهم. سالها از اینجا دور بوده‌ام.

 

راه باریكی كه درختان سر به فلك كشیده اش درهم می تنیدند، و راه باران و خورشید را به یكباره بسته بودند، جای خود را به بلواری دست ساز دادند.

از طبیعت وحشی خبری نیست. طبیعتی است زیبا و پرورده شده. چشم فرو می بندم. می خواهم سالهای گذشته را در خاطر بیاورم. می خواهم طبیعت بكر اینجا را مجسم كنم و من در حاشیه درختان و راه باریك اینجا گام بر می دارم.

 

چشمانم هنوز بسته است. راه را خوب می شناسم. به ماگنولیا می رسم. عطرش به مشام می رسد . لحظه‌ایی كوتاه توقف می كنم تا به عبادت خالق بپردازم.

 

به راه ادامه می دهم. كوچه ها را یكی یكی پشت سر می گذارم. كوچه های اینجا همگی معطرند. همگی عاشقند و زیبا. همه رنگ به رنگند. همگی سبزند و تازه.

گلایل، میخك، اركیده، نسترن، .... کاملیا. به کاملیا كه می رسم. دلم هوای عطر دل انگیزش را می كند. همان كه ساعت ها زیرش می نشستم تا فوران  انفجار درون را بیابم . كاملیا ...

تك درختی كه یكه و تنها زینت باغچه زیبایمان بود.  با گلهای سفید و صورتی. صدای از دور دست می رسد. صدای تلاطم و طغیان رودخانه است.

بوسه ایی بر جای بوسه های همیشگی ام بر كاملیا می نشانم و راه را در پیش می گیرم. دسته ای از گلهای رازقی را می چینم  تا عطرش راهنمایم باشد و راهی می شوم. از شهرك خارج می شوم. از راه باریکه خبری نیست . راه  سنگلاخی شده.

 

به روستا می رسم از آن نیز می گذرم. به جنگل می رسم. به بستر رودخانه. بستری كه جایگاه آرامش است و دیدن شبی مهتابی.

روستا جایی كه مردمش پر صفایند و به دور از فریب و نیرنگ، اوقاتی سخت اما بی ریا رو سپری میكنن،حالا با رسیدن به اینجا چشامو میبندم و ریه‌هامو پر از هوای پاك میكنم،چشم باز میكنم تا دل و ذهنم پر از لطافت و پاكی اونجا بشه،این فضاها همیشه منو به كودكی میبره،،دوست دارم وقتی از كنار خونه‌ها میگذرم، دستمو به دیوارهای گلی اون بكشم و زبری اونو حس كنم، این زبری ظاهری بهم حس خوبی میده، احساس میكنم از این طریق، اون پاكی و صفا از طریق پوست دستم عبور كرده خودشو به اعماق قلبم می‌رسونه و بعد در سرتاسر وجودم جریان پیدا می‌كنه.

اما بعد از تمام این احساس خوب، همینكه به یاد میارم، باید برگردم، غم به دلم میشینه، كاش دست خودم بود و برگشتی نبود،كاش...........         



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 2 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com