تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[خاطره , ]

آرزو........

آفتاب آن سر دیوار لب پنجره  نشسته  بود .پیچک ساقه ی ترد و نازکش را به دیوار تکیه داده بود.آهسته قد می کشید و سینه خیز جلو می رفت .از وقتی او را توی زاویه‌ی کم نور و نموراتاق آورده بودند یک آرزو بیشتر نداشت این که به پنجره به آفتاب  برسدخدا می دانست چند شب و روز طول می کشید به نظرش طولانی ترین مسیر زندگی اش را بایدپشت سرمی گذاشت هر بار که  برگ  تازه ای  روی  ساقه اش  جوانه می زد امید بیشتری  دروجودش رخنه می کرد.از زمستان قبل تا  تابستانی که پیش رو داشت راه درازی را آمده بود حالا تا پنجره فقط چند روزفاصله داشت این روزها آفتاب گاهی تا وسط اتاق تا کمر دیوارها می آمد اماهمین که چشمش به او می افتادپا پس می کشید انگار می خواست بگوید :همان جا بمان تو تحمل گرما و روشنایی مرا نداری . ولی پیچک کارش از این حرفها گذشته بود از سرما وتاریکی از این که یک روز چشم باز کند و ببیند  گلدان کوچکش خانه ی  کرمهاشده می ترسید. فکر می کرد زندگی  در تاریکی توی آن گلدان تنگ بی ارزش است چه قدر شیرین است لحظه ای که از پنجره سرک می کشد دست هایش را به آفتاب می دهد و ازآن بالا تاب می خورد.نیمروز بود آفتاب داغ پنجره باز پیچک دستش را به آفتاب داد از پنجره آویزان شد شروع کرد به تاب خوردن اگر چه حق با آفتاب بود اما پیچک دیگر آرزویی نداشت.

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 13 بهمن 1384
05:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com