تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[متن ادبی , ]

 

 

 

نمی‌دونم....

 

 

نمی‌دونم چرا دیگه مثله همیشه هر چی با ستاره های چشمك زن آسمون حرف


میزنم


دیگه آروم نمی‌شم ؟


 نمی‌دونم دیگه چرا سو سو زدن ستاره های آسمون آبی واسم قشنگ و دیدنی نیست ؟


 نمی‌دونم چرا دیگه رقص شنای ماهی‌های قرمز كوچك توی حوض چشمامو نوازش


نمیده ؟

 نمی‌دونم چرا دیگه هر چی ترانه‌های عاشقونه می‌خونم حتی دلم یه ذره هم


سبك نمیشه ؟


 نمی‌دونم چرا دیگه هر چی اسمتو صدا میزنم و گریه میكنم دیگه آرومم نمیكنه؟


 نمی‌دونم .... ولی فقط‌ می‌دونم كه جوابه تمومه این سوالها رو تو می‌دونی .

 

نمی‌دونم دلتنگی هایم را با كدام واژه به تصویر بكشم... دلتنگی‌‌های شبانه‌ام را به دست


كدوم باد بسپارم... آیا بادی هست برای دلتنگی های وقت و بی وقت این دل


خسته....؟!


نمی‌دونم!

 

نمی‌‌دونم چرا دیگه هیچ چیز این دنیا و زندگیم منو شاد یا حتی دلگرم نمی‌كنه،هرچی سعی


میكنم به آنچه روزگاری منو راضی وخوشحال می‌كرد متوسل بشم یا بهش فكر كنم،باز


نمی‌شه.
این تلاش مدتهاست كه ادامه داره اما تا امروز كه نتیجه‌اینداده،شاید بالاخره پیدا


كردم.


برام دعا كنید. 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 30 دی 1384
11:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com