تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[General , ]

سنگ به سنگ

سنگ های سفید ردیف شدند

با پرچم‌های الوان رقصان

جویبارم

از زیر پاهایتان می‌گذرم

با حسرتی همیشگی در دل

می‌خواستم رود باشم

كه با انعكاسی به دورترین شعاع صدارس

نام بلندتان را فریاد كنم

                                                   



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 10 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

حسرت.......

هر روز می‌نشینم اینجا در مكانی آشنا

رو به رویم دیواری سرد و لخت

پنجره‌ای خاموش

و دری بی كلید

روزها در گذر باد می‌نشینم

میاید،می‌چرخد

درزهای پنجره را درمی‌نورد

و بعد.......

برمی‌گردد وبه راه خود می‌رود

من كی به راه خود خواهم رفت؟

با كفش‌هایی كه ندارم

من كجای این سفر از پا افتادم

كه حالا دیگه پایی برای رفتنم نیست

حتی هیچ كفشی هم به اندازه پایم نیست

من كجا بود كه از سفر بازماندم

و كاروان بی لحظه‌ای توقف رفت؟

كاروان رفت

اما نه تا ایستگاه بعد

رفت تا.......

آه،اگر كفشی به پایم اندازه بود

از پاییز

دوباره شروع میشدم

تا جایی كه نفس داشتم

جاده‌ها را

از غبار تهی میكردم

می‌رسیدم....

كاش دوباره پای سفری بود

كاش كفش اندازه‌ای داشتم!كاش........

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 10 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

                                                                                                                                                                    

 

 

                                          

 

 

در سوگ مردان آسمانی.............

 

 

 

سوگوار توایم ای  پیامبر خدا ای مظهر، محبت، صلح،عدالت و شمیم كلام الهی


سوگوار توایم ای كریمه اهل بیت ای نور دیدگان بی بی دو عالم ای مظهر كرامت


سوگوار توایم ای ثامن الحجج ای حجت خدا بر خلقش، و ای تبرك بخش‌خاك طوس


امروز بیش لز هر زمان دیگری به ندای ملكوتیتان نیازمندیم و دستان پر مهر عطوفت


شمارا می‌جوییم، اشكی كه از دیده‌ گانمان جاریست برخاسته از ارادت ما و دلمان

 
به شماست.

  

السلام علیك یا ابوالقاسم یا رسول الله

السلام علیك یا حسن بن علی ایهاالمجتبی

السلام علیك یا علی ابن موسی الرضا ایها الرضا

 

 

 

               

                                         

                            



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
12:03 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

 

دور دست‌ها.........

 

 

 

 

گاهی که به دیروز خودت یه نیم نگاهی میندازی

 

گذشته ‌ای رو می‌بینی که سالها از آن دور بودی


بعضی وقتها احساس میكنی یک ثانیه پیش یک


گذشته دور دست و غیر قابل باوره


هیچوقت آرزوی برگشت ثانیه‌ای از عمرم رو نداشتم


اما لحظاتی هم بودند كه ‌خواستم دوباره تكرار بشه.


كاش لحظات دلخواهمان تكرار پذیر بودند.

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
09:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

      

رصد ستاره دل.............

 

پیر روشندل در مقابل در مقابل آفتاب پاییزی به دیوار تکیه داده بود.
جوانی در کنارش نشست و پرسید:
آیا از اول عمر نابینا بوده اید یا بر اثر حادثه ای چشمان خود را از دست داده اید؟
پیرمرد گفت: از آغاز کودکی در چشمانم نوری نبود.
جوان پرسید : پدر جان شغلت چیست؟
پیر گفت: من ستاره شناسم.

در حالی که جوان سرگشته از پیرمرد دور می شد.
پیرمرد دستی بر سینه خود کشید زیر لب گفت: ستاره های دل را رصد می کنم.

                                                                                

 

                                                                     



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
09:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

خدایا تو را سپاس.....

 

 

من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد.

من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.

من شهامت خواستم و خداوند موانعی را سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم.

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
04:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

عاطفه..........

 

 

كاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد.

کاش حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان  آن نیازی به شهامت نبود.

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می‌شد.

کاش شمع ، حقیقت محبت را در لابه لای بال و پر پروانه می دید.

 کاش مهتاب کوچه‌ها را باور می‌کرد.

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی‌سپرد.

کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی‌شکست.

کاش در بحر غصه ها ، شکوه لبخند در معنی گرم اشک گم و پنهان نمی‌شد.

و بالاخره...

کاش مرگ معنی عاطفه را می‌فهمید.

 

 

                           

              

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 9 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

صبر..........

همیشه نمی توان با تقدیر ستیزه کرد

 گاه مجبور به تسلیم و داشتن امید به آینده ای روشن هستیم

چه خوش است استقامت در برابر توفانهای زندگی با توكل به خدا

هنگامی که با تند باد حوادث جهان دست بگریبانی

با سرسختی توفان زندگی در نبرد

تا می توانی ایستادگی کن ؛

ولی آنگه که ؛ نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن

بنشین و صبر كن و بدان كه...

توفانهای زندگی را هم دورانیست و تند بادهای زمانه را زمانی می گذرد

و می گذارندت كه برخیزی

مهم اینست که مهیا باشی....... 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

خواستن و برخاستن........

آنگاه كه تقدیر نیست و از تدبیر هم كاری ساخته نیست ،

خواستن اگر با تمام وجود ، با همه نیروهای روح ،

و با قدرتی كه در صمیمیت است تجلی كند ،

اگر همه هستی مان را یك خواستن كنیم

و اگر سرشار از امید و یقین بخواهیم ،

پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

        

 

«دكتر شریعتی»                                                                                

                                  



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

حرفهای نگفته من باز سر برآورده

به قصد رهایی

می گذارم این بار از سر و کول دیوارهای قلبم بالا روند

در سکوت سخن های بسیار دارم

خدایا.....

می دانم تو ترجمان همه سکوت هایم خواهی بود

همه حرفهای نگفته ای که فقط و فقط بین خودمان می ماند

چه دلنشین است نجواهای عاشقانه مان در سکوت

دلتنگ حضور بودن و انتظار کشیدن

همه را از تو آموختم به استقبال خطرها رفتن و نترسیدن ها

می دانم...

 هنوز بیم و هراس گاهی به قلبم سرک می کشد اما تا وقتی

 حضور تو باشد مرا چه باک

الهی ! با حضور تو شجاعت زیستن را به دست آوردم

 می دانم گاهی غوغای زمانه سرگرمم می کند و تو را از یاد می برم

می دانم گاهی قلبم لبریز از انتظار حضورت می شود و من در این

 لحظات انتظار احساس گناه می کنم. چون قلبم را از تو دریغ داشته ام ...

که چه سخت است لحظات بی تو بودن ...

دستان پر مهرت را در دستانم می بینم . و مثل بچه شیطانی می شوم که

 آنقدر محو تماشای زرق و برق دنیا می شود که گاهی دستانت را گم می کنم ...

و بعد ناگهان خودم را تنها می یابم ... وااای که چه وحشتی تمام

 وجودم را می گیرد ... و دوان دوان تو را جستجو می کنم ...

شانه های مهربانت را برای اشک هایم می جویم و خلوت دلم را برای

 حضور پرمهرت می طلبم .

غافل از اینکه تو حضور داری و من خود گم شده ام



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

 

 

ترس از انتخاب......

 

با این آدمها غریبه ام .... نه ادبیاتمان نه تجربیاتمان و نه هیچ نقطه‌ای برای اینكه به هم نزدیك امان كند، را تا به حال نیافته ام...اما حضورشان را نه می شود انكار كرد نه مهم شمرد ! عادت به فكر كردن درباره آنچه نیستم و شاید می بایست باشم را نمی شود ترك كرد!!این تجربه تحمل دیگران همراه با خونسردی برایم لازم است ...خیلی! باید یاد بگیرم هیچ كس شبیه من نیست و نباید هم باشد. 

از انتخاب كردن همیشه ترسیده ام همینطور از انتخاب نکردن... ...دلشوره ای كه نه میشود از آن گریخت نه تحمل‌اش كرد.....چگونه است كه مدتها تصور میكردم آنچه پیش آمده و من انتخابش كرده‌ام و ناخودآگاه سرنوشت دانسته‌ام درست بوده و می بایست اتفاق می افتاده ..و یا از میان
آنچه احتمال داشت اتفاق بیفتد همیشه بهترین حالت اتفاق می افتد ؟؟با كدام اصل منطقی چنین تحلیلی كرده ام؟ نمی دانم یا شاید هم نمی خواهم بدانم!هر گاه به وسوسه ای سر سپرده ایم می گوییم انتخاب كرده ایم!در صورتیكه آن لحظه نمی توانیم بفهمیم از كدام نیرو استفاده كرده ایم برای این انتخاب !پس خودمان را فریب می دهیم می گوییم ...

این منطقی است  كه البته برای خودمان طراحی اش می كنیم و بعد انگ یك اصل كلی واساسی به آن می چسبانیم ولی این را می دانیم كه نتیجه گزینش ما خیلی پیچیده تر از آن است كه پیامد اش رامنتصب به انتخاب امان بدانیم...برای همین از انتخاب می ترسم.

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

نیاز........

خداوندا در این سالی که در پیش است

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای، لیکن

در آغاز طلوع روشن سالی، که می آید

کمک کن تا رها سازم زخود

من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس

هزار و سیصد و اندوه

خدایا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضایت را عطایم کن

بفهمان زندگی زیباست

خداوندا، تو راه سبز ایمان را نشانم ده

تو نیکی پیشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپیمایم

و هرگز من نباشم از زیانکاران

رفیقا، مهربانا، عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت، شست و شویم ده

تو پاکم کن، قرارم ده

کریما، دست های گرم و لبخندی، عطایم کن

تو ای نزدیک تر از من به من

اینک مرا دریاب، پناهم ده

عزیزا، پاسدار حرم هر لحظه ام فرما

تو ذکرت را عطایم کن

که با یادت، دلم آرامشی یابد

حبیبا قدردان خوبی ام فرما

تو، گرداننده دل ها و چشمانم

تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم

تو چرخنده احوال این دنیا

بگردان حال من را سوی آن حال که می دانی

تو آرامش عطایم کن

توی ای آموزگار پاک خوبی ها

و راه مهرورزی را نشانم ده

بگیر این دست تنهای مرا، در دست پر مهرت

طبیبا، ای که نامت مرهم دردم

شفایی مرحمت فرما

تو را می خوانمت اینک

اجابت کن مرا، ای منتهای راه رهجویان

تو بر مینای این هستی

رضا بودن عطایم کن

که من همراه هر سختی

بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را

خدایا مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان

بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی

مرا مست می جام حضورت کن

برای محو تاریکی، بسوزان جهل من را،

شعله ام گردان

مرا در این سیه سودا، وین سرمای پر سوز و سکوت

سایه های سرد، یاری کن

و با تدبیر پر مهرت

سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی،

هدیه ام فرما

خداوندا

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای مردمان خوب این وادی

عطا فرما،

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و پنج لبخند زیبا را

                                                                                                                



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 8 فروردین 1385
01:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

الهی.....

الهی به زیبایی سادگی !

به والایی اوج افتادگی !

رحمی مكن جز به بند غمت.

اسیرم مكن جز به آزادگی!

به این می اندیشیدم که چگونه یک درخت در خزان ، خویش را به دست باد می سپارد تا همه برگهایش را از او جدا کند ؛ برگهایی که نشانه عظمت اوست و نشانه درخت بودنش . و بعد سرمای زمستان را بی برگ و بار چگونه تاب می آورد ؟

می دانید چرا درخت در زمستان سرد نمی میرد ؟!

درخت در سرمای زمستان در دلش باوری وجود دارد . یقینی که موجب می شود همه سرمای زمستان را تاب بیاورد و بی بار و برگ زمستان را پشت سر بگذارد .

می دانید آن باور چیست ؟؟؟

درخت در عمق وجودش بهار را باور دارد . یقین به آمدن بهار چنان امیدی به درخت می دهد که سوز سرمای زمستان را تحمل می کند . درخت برای رسیدن بهار لحظه شماری می کند . چون یقین دارد بهار خواهد آمد .

در لحظه موعود جوشش عظیمی در دل درخت آغاز می شود و جوانه جوانه بر شاخه هایی که در زمستان عریانی را تجربه کرده اند ، می نشیند و این جوشش ادامه می یابد و درخت را غرق در شکوفه و برگ می کند . شکوفه های که هر یک نشانه ای از امیدی است که در دل درخت بارور شده بود و در بهار وقت آن رسیده که تجلی یابند .

و من در لحظه ای از لحظات سخت زندگی که به خزان بی مانند نیست ، به این می اندیشم که باور بهار را در دلم زنده نگه دارم . من نیز باور دارم روزی پر شکوفه خواهم شد . پس حالا مطمئنم تاب این لحظات سخت را خواهم آورد و همه رنج ها و دردها را از سر خواهم گذراند .

بهار در راه است . من خواهم شکفت با جوانه جوانه هایی که در حال بارور کردنش هستم .

و شکوفه خواهم داد . شکوفه هایی که منتظر شکوفایی بر شاخسار عریان شده من هستند .

بیاندیشیم !!!

ما چرا بهار را باور نکنیم . و برای آمدنش لحظه شماری نکنیم . امید به ما امکان این را می دهد که همه تنهایی ها و همه دردها و رنج ها را که هر کدام برای بارور شدن درونمان بدان نیازمندیم با نیرویی دو چندان از سر بگذرانیم تا در لحظه موعود پر جوانه و پر شکوفه باشیم .

پس از تنهایی هراسی نداشته باشیم . از درد و غم نترسیم . امیدوار باشیم که روزی بهارمان فرا خواهد رسید .

بهار را با تمام وجود باور کنیم و وجودمان را برای پذیرا شدن بهار آماده کنیم .

دلتون همیشه بهاری .

خدایا تو را سپاس .

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
12:03 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

                                                                              

 

هفت سین قرآن مجید :

 

 سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم

سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین

 سلامٌ علی اِبراهیم

 سلامُ عـَلی موُسی و هارون

 سلامُ علی آلِ یاسین

 سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین

 سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر

 

 

 

با هفت سین آرزو

 

سین اول ، آرزوی سعادت و خوشبختی ،

سین دوم ، آرزوی سلامتی و تندرستی ،

سین سوم ، آرزوی سرسبزی و خرمی ،

سین چهارم ، آرزوی سربلندی و سرافرازی ،

سین پنجم ، آرزوی سازندگی و نوسازی ،

سین ششم ، آرزوی ساده دلی و صداقت و

سین هفتم ، آرزوی سبکباری و پرواز

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
04:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

سخنی با خدا......

 

سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم

تا سجاده دلم را در آن بگسترانم

و با دستان خسته قنوتم

از تو بخواهم

که بر وجود سردم

نور نگاهت را بتابانی

و گل های زیبای عشق و ایمان را

بار دگر در من تازه گردانی ...

 

                                                                      

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 7 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

... 3 4 5 6 7 8 9

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com