تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[نوشته‌های نوستالژیک , ]

بی پایانی...

عشق صبور است، عشق مهربان است، عشق حسود یا لاف زن، یا متکبر یا خشن نیست. بر راه خود اصرار نمی ورزد، کج خلق و زود رنج نیست، از اعمال پست و شیطنت آمیز شاد نمی شود، بلکه از حقیقت شاد می شود. همه چیز را تحمل می کند، همه چیز را باور می کند، به همه چیز امیدوار است، همه چیز را تحسین می کند. عشق هرگز پایان نمی پذیرد.

               



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
03:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

دل......

تا حالا دلت رو جا گذاشتی؟

تاحالا شده دلت برای كسی بتپه ؟

تا حالا شده محبت كسی تو دلت جاخوش كنه ؟

اگه اینو تجربه كرده باشی، میدونی چقدر سخته اونقدر كه زندگیتو فلج میكنه.

دیگه تمام فكر و ذهنت رو خیال اون به خودش مشغول میكنه و تو دیگه مال خودت نیستی.

بعد از اون هر بار با شنیدن صداش دلت میلرزه و با هر لرزه‌ای حس میكنی همه سلولات‌حركت میكنند.

اما..........

دل من لرزشی می‌خواد و گریزی از سر فریاد.

دلم جایی رو برای آرامش می‌خواد به دور از دورویی‌و مكر

جایی كه چشم روی هم بزارم و اصلا ندونم آفتاب كی طلوع میكنه،

كی غروب.جایی در دوردست كه بتونیم در سایه آرامش اون خودم رو كه

سالهاست گم كردم پیدا كنم و با تولدی دوباره، آنچیزی رو به دست بیارم

كه هدف اصلی خلقتمه.

دل آدمی جای خداست و نباید با آلودگیهای دنیایی اونو به لجنزار تبدیل كرد.مگر اینكه

 كسی پیدا بشه كه لیاقت تصاحب دلت رو داشته باشه تا اونو به مفت نفروخته باشی.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

نور........

 

امروز باز در پس پرده زلال اشک در پشت پلک هایم او را نگریستم

یادش وجودم را عطراگین نمود

طنین صدایش تمام وجودم را در برگرفت

و من چون جوانه ای می مانم که سر از خاک بر می دارد

رو به سوی نور

و حجم سرد توده خاک را با ریشه هایی که زلال آب را جستجو می کند

با اراده پشت سر خواهم گذاشت

و او را در هر لحظه با تمام وجود جستجو خواهم کرد

او که مرا به آسمان پیوند خواهد داد

و من جرعه جرعه نور می نوشم

تا بدانم برای زیستن باید قلبی تپنده داشت

باید حرکت کرد

باید چون دانه جوانه زد.

الهی!

دلهایمان را پس از آنکه به سوی نور فراخواندی

و آسمان را نشانش دادی

به سوی خاک منحرف نگردان

ما را به سوی خویش فرا خوان

یارمان نما

که در تاریکی نمانیم

و راه را گم نکنیم

الهی !

خورشید رحمتت را بر ما بتابان

که تو بخشنده و مهربانی

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[فلسفی , ]

 

 

الهی.........

 

 

 

وقتی ماه را در آسمان می بینم قلب کوچکم چه شاد می شود که چشمانم هنوز یارای دیدن نور را دارد.میشود شروع کرد ، می شود از اول مشق عشق را نوشت و این بار در دفتر قلب تو، میدانم می گذاری بنویسم.بارها زیر لب زمزمه کردم الهی و ربی من لی غیرک.... ولی این بار وجودم فریاد می زند الهی و ربی من لی غیرک .... چرا که از آدمیان خسته ام خدایم .به جرم عاشقی محکومت می کنند. خیال بافت می خوانند، رویایی ات تصور می کنند و هزار وصله دیگر به مرام عاشقی ات می دوزند.

الهی ! در سکوت افتاده ای بیش نیستم، تو دلیل سکوتم را می دانی، و  این فرقه چه آسان سکوتم را هم محکوم کردند .

الهی! می گذارم تا باز هم بگویند، چرا که تو را دارم و تو مرا بس.

الهی ! گفتی  خریدار دل شکسته ای، آوردمش ولی ارزان نمی فروشمش. میدانم بهتر از تو خریداری پیدا نمی کنم میدانم با من راه می آیی.

الهی ! ببین در راه مانده ای هستم دلتنگ وصال، دلتنگ آغوش یار، دلتنگ شنیدن صدای قلب یار. الهی دریاب !

الهی ! سادگی را به من ارزانی کن هرچند مجازاتم کنند، الهی! جنون عطا کن. جنون ، جنون ، جنون.

الهی ! کودکان چه معصوم می خندند ، کودکی عطا کن .

الهی ! خدایم! یاری ام ده که در مقابل این قوم هیچوقت سر تعظیم فرو نیاوردم چرا که سجده گاه من و تعظیم من فقط و فقط برای توست.

الهی ! یاری ام ده مقاومت کنم و بر نامهربانان لبخند بزنم. الهی یا ربی دل بی کینه عطا کن، دل بی کینه عطا کن خدایم .

الهی ! وقتی غنچه ای کوچک با نور خورشیدت شکوفا میشود وای به احوال من که با نور تو قلبم تاریک بماند و به روشنایی سلام نکند .

خدایم ! حرف بسیار است در خلوتهایم برایت سخنها دارم ......

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

خدا در همین نزدیكیست............

 

 

به خدا نزدیک شو تا خدا هم به تو نزدیک شود.

از صمیم قلب به خدا اعتماد کن و به اشراق خودت اتکا مکن، به هر راهی می روی او را در نظر آور ، تا او راه را برایت راست کند.

خود را با این جهان تطبیق مده، مطابق با نو شدن ذهنت باش.

نگران فردا مباش، فردا به قدر کافی نگرانی های خود را دارد، لزومی ندارد بر مشکلات هر روز بیفزایی.

حیات جسم در آرامش قلب است و حسادت چون سرطانی در استخوان.

با دیگران چنان رفتار کن که می خواهی با تو کنند.

پاسخی نرم غضب را می زداید و کلامی تند خشم را به جوش می آورد.

اگر از موهبت غیب گویی برخوردار باشم و بر همه رازها و دانش ها واقف باشم ، و اگر چنان ایمانی داشته باشم که بتوانم کوه ها را بجنبانم، اما عشق نداشته باشم ... هیچ نیستم.

تا تغییر نکنید و مانند یک بچه نشوید، به ملکوت خداوند داخل نخواهید شد.

ترس از خدا راهنمای عقل است، و تواضع مقدم بر عزت است

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

                                                                                                                                                                   

سنگ عشق....


زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن

هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.


حالا هروقت كه روحم یخ میكند،سنگ آتشینم سرد میشود و تنها سنگش باقی میماند و

هروقت كه
عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.


مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش.


مرا ببخش كه در سینه‌ام سنگی آتشین است.

«نظرآهاری»

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
03:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

انتظار.......

                                                                                                                                                        

 

بیایید ای همدلان ،سر بر شونه هم بگذاریم و تسلای دل هم باشیم.بیایید به ابر بگوئیم كه از گریه آرام گیرد،به موج بگوئیم كه اینگونه بی‌تابی نكند،به طوفان بگوئیم كه بنشیند و به زمین بگوئیم كه قرار گیرد.هنوز كسی هست‌تازیر بال آرزو را بگیرد و امید را كه سر بر دیوار بی كسی گذاشته تسلی دهد،هنوز كسی هست كه متن سخت زیستن را ترجمه كند و لغات مشكل زندگی را به تفسیر بنشیند،او حجت خداست در زمین،آن گل آسمانی را خدا باقی ذاشتهتا آدمیان ما روی زمین از بی‌دلداری،بی‌معشوقی و از اندوه بی‌صاحبی دق نكنیم بیائید دستهای تضرع بسوی آسمان دراز كنیم و از ته‌دل بخواهیم كه هر چه ز ودتربیاید.به امید دیدن گل رویش كه بی‌شك ظهورش،عدالت الهی را به تمام معنا حققی عینی خواهد می بخشد.

 

                   

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
03:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

                                                                                                                                                                

 دل ابری........

 

آسمان دلت ابری  است،چرایش را  خودت هم  نمی دانیُ حس  می کنی آرامشی  را که  نداشته ای !
از دست داده ایُ به سراغ  حافظ می روی شاید کلامی آرامش بخش:

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است             شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

نتیجه :  گاهی دلت می گیرد،بی دلیل ! دلت برای خودت تنگ می‌شود گاهی زلزله ای با  یشتربالا
ـ خیلی بالا ...گاهی بالاترازحدتوانم ـ وجود وروحم را می لزراند و چقدر وحشتناك است وقتی می بینم هیچ چیز سر جای خود نیست.
بغض ...بهت ...ناباوری ...سكوت...تفكر ...تناقض
پس لرزه !!!
باید بروم !
مثل كرم ابریشم دور خود پیله ای بتنم...
تنها باشم
به امید پروانه شدن...خدایا !
چه نرم بربال فرشتگانت مرا به «اوج» می خوانی
درست لحظه ای كه ازشوق رسیدن به اوج
زبانم حتی از ثنای تو نیز بازمی ماند
فرمان می دهی كه بازم گردانند به زمین 

 ومن رها می شوم
بین آسمان وزمین معلق ومستآصل
وهمان لحظه كه ازوحشت برخورد بازمین
صدایت می زنم وازتو كمك می خواهم
همان لحظه كه ازترس چشمانم را می بندم
حس می كنم دستی مهربان وقدرتمند
دوباره مرا می گیرد
و بالا می برد
خدایا به خاطرتمام داده ها و نداده هایت شكرگذارم
چرا كه یكی نعمت است و دیگری حكمت
خدایا كوتاهی هایم را ببخش وبه اندازه توانم سختی ام بده
ویا توانم را بیشتركن تا زانوانم خم نشوند

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

یار حقیقی .........

 

در روزها و ساعات گذرنده زندگی و دنیایی که آمدن و رفتن به انتخاب تو نیست اما کفیت آنرا خودت می سازی ٬شاید که نه بلکه بارها و بارها به شرایط خاصی بر خورده باشی اینگونه که وقتی  تنهای تنها می شوی، وقتی که دوستانت کسانی را که دوست می پنداشتی، آنها که نیازمند یاری شان هستی، درست در حساسترین نقطه زمان رهایت می کنند. وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است. وقتی که امواج امتحان، خاشاک دوستیهای سطحی را می روبد و بوی تعفن  خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد.
وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به  برای دوستی به سویت گشاده نمی شود، یک ملجا و امید و پناهی هست  که هیچ حادثه ای نمی تواند اورا از تو بگیرد. یعنی با مهربانی همیشگی همواره تو را نظاره می کند او حتی در مقابل بدیهای تو خوبی می آورد وبر روی زشتیهای تو پرده اغماض می کشد تا دیگران از تو فراری نشوند .اگر بدانی که محبت و اشتیاق اوبه تو چقدر است، بند بند تنت از هم باز می شود .
پس چرا در انتها به او برسی؟؟؟ از او اغاز کن.دلت همیشه به عشق خدا گرم باشد و ...

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

بهانه........

 

بیا كه وسعت سینه پر از بهانه توست 

            تو را به نزد كه جویم ؟ كجا نشانه توست            

                    شنیده ام كه ورای هزار دشت غریب               

                        میان بستر گلهای لاله خانه توست    

                                  تو از تبار كدامین وسیعت دریایی       

                                         كه دست جاری سر چشمه بركرانه توست 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

                                                                                                                          

 

به یاد پیمان ازلی با خدا......

 

 

با تو آغاز می کنم . با یادت ، با نامت ، به تو می اندیشم . به پیمانی که با تو بستم و پیمانی که تو با تمامی انسانها بستی . به یاد می آورم که گفتی بخوان و من ، این انسان اسیر در خاک ، خواندم کلمات رهایی از جسم و خاک را ، من خواندم از عمیق ترین نقطه وجودم ، من خواندم از تاریکترین سیاهی ذهنم . و در میان اشک  با تو ای تبلور هستی،ای شکوه خلقت ، ای خالق زیبایی پیمان بستم . در این لحظه رها شده از تمامی بندها به تو می اندیشم به کجا می روم ؟ با که می روم ؟ از کدامین راه ؟ با چه پشتوانه ای ؟ تنها رفتن را می بینم ، حس می کنم ولی از ادراک عاجزم . تنها یک یک چیز در ذهنم نقش بسته و آن اینکه ، اگر قدمی بر می دارم و كاری میكنم  تنها به واسطه معامله ایست که با تو کردم.

حالا كه به یاد پیمان ابدیم در آغاز خلقت با تو خالق مهربونم می‌افتم،با خود اینگونه نجوا میكنم كه:یاید پرنده ها را پرواز داد. بالهایشان را گشود و درس آزادگی داد. باید نوای عشق خواند تا بلبلان بدانند در این میدان رقابت تنها نیستند ، بر گرد گلهای زیبا چرخی زد و سوز دل را با آنان همچون پروانه‌ای فریاد كرد .

 شب پره ها باید بدانند که شب ظلمت فرارسید ، تاریکی جهل پرده بگسترانید . باید مقصد را یافت . خود را به دریا زد و سوار بر موج از اینجا رفت، در کنار برکه نشست و عکس خود را در آنجا نگریست .باید واقعیت های زندگی را در آیینه طبیعت نگاه كرد ، بعد دیده ها را به خاطر سپرد و تصویری همیشه در جلوی چشمان ساخت.





نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 11 فروردین 1385
12:03 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

آرزو........

                                                                      

نمی‌دونم چرا ما آدما مدتها یا شاید هم سالها برای به دست آوردن چیزی تلاش میكنیم و در این راه رنجها و مشقت زیادی رو هم به خود و اطرافیانمون تحمیل میكنیم، اما همین كه اونو بدست آوردیم(اگه به دست بیاریم) دیگه اون شیرینی لازم رو برامون نداره و حتی درد مرارت هامون هم از یاد میره و فقط خاطره‌ای از اون برامون میمونه. آدما وقتی كوچیكن آرزوهاشون به اندازه همون دنیاشونه اما هر چی بزرگتر میشن آرزوهاشون هم به همون نسبت تغییر میكنه، ولی خیلی وقتا یاد اون آرزوی بچگی هرچند بهش نرسیده باشه ،براش شیرینه،و دلش میخواد كاش بزرگ نشده بود و تو همون دنیای ساده كودكی می‌موند و هر شب با رویای به دست آوردن اون به خواب میرفت و روز دیگه‌‌ای رو به امید تحقق اون شروع میكرد .

                                                              

                                                                                                                                                                                                                        



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 11 فروردین 1385
04:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

 

یا علی ابن موسی الرضا ادركنی.....

 

امروز نیز هر كس بال كبوتر خودش را بر ضریحت نرساند

روشن تو بال و پر نگشود آسمان را ادارك نخواهد كرد و در هوای

ای مشرق معرفت در خراسان عزیز، هنوز هم كه هنوزه و همیشه

تویی كه می‌تابی و طلوع تو را هر بامداد از مشرق سینه‌امان حس میكنیم

 و بی شرط ورودت به قلمرو هستی،در هیچ جاده‌ای قدم نزده و هیچ دستی

فشاریم. ما را برای بیعت دیگر یاری ده و به خراسانت بخواه  را به بیعت نمی

می رسم غمگین، گرد قربت نشسته بر دوشم........

آمدم كنار مرقد تو، دامنی اشك و آه آوردم

مثل آهوی خسته از صیاد، به حریمت پناه آورده ام

آمدم تا خزان قلبم را به نگاهی پر از جوانه كنی

بشكنت بغض، اشكهایم را مثل تسبیح دانه دانه كنی

در طواف تو مثل پروانه، هستی ام را به باد خواهم داد

تا نگاهم كنی، تو را سوگند به عزیزت جواد خواهم داد

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 11 فروردین 1385
03:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

                                                                                                                                                                        

                                                                                                                                                              

گریه‌های بی بهونه.................

گاهی اونقدر غم تو دلت تلمبار میشه كه احساس میكنی روی دلت پر تاولهای ریز و درشته ،اینقدر انباته شده كه خیلی وقتا با كوچكترین تكون یا تلنگری سرریز میشه ونشتی‌های گاه و بی‌گاه آن باعث توجه دیگران میشه كه مرتب با سوالهای رگباریشون كلافت كنند،اون وقته كه منتظر یه بهونه‌ای ،منتظر یه تلنگرحسابی،آرزو میكنی جای خلوتی به دور از سوال ودلجویی اطرافیانت پیدا كنی و یه دل سیر گریه كنی تا دلت خالی بشه.

نمیدونم چرا زندگی بعضی از ما خیلی وقتا از مسیر اصلی خودش خارج میشه ، اینو باید به حساب تقدیر و سرنوشت گذاشت یا نه،این نتیجه یه تصمیم غلط یا یه ندونم كاریه ،هرچی كه هست خیلی مواقع آدمو درگیر میكنه.

كاش برای خالی كردن غمهای دلمون میتونستیم هرموقع و هر جا كه دلمون می‌خواد چشامون مرطوب بشه و طراوت به جای غصه‌های كهنه بشینه..............

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 10 فروردین 1385
02:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

                                                                                                                                                                 

 

همراه........

 

گاهی اونقدر احساس تنهایی می کنی که دلت نمی خواد اون رو با کسی قسمت کنی

گاهی اونقدر درد می کشی که دیگه درد رو نمی فهمی

گاهی اونقدر به جای خوبی بدی می بینی که دلت نمی خواد دیگه خوبی کنی

گاهی اونقدر لحظات برات کند می گذره که دلت می خواد زودتر از دست زمان خلاص بشی

اما.......

همیشه اگر تنهاتر از تنها هم شوی ، باز خدای یکتا هست که با توئه

همیشه درد و رنج می تونه راهی باشه برای بهتر درک کردن ، و هر درد

تجربه ای رو به همراه داره که اگر خوب فهمیده بشه از هر شیرینی شیرین تره

چون تو رو یک قدم از بقیه جلوتر می بره و نزدیک تر به خدا می کنه

همیشه خوبی وجود داره و ارزش خوبی بالاتر و برتر از بدی هست

و دلهای که بی قرار این خوبی ها هستند

همیشه این زمانه که تو رو به پیش می بره و لحظات منتظر توئه

……. كه باهاش همراه بشی

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 10 فروردین 1385
02:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

... 2 3 4 5 6 7 8 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com