تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[متن ادبی , ]

 

خواستن......

 

 

 

زندگی به ما همون چیزی رو میده كه ما میخوائیم

در روز چندین بار اینو تكرار میكنم ،جالبه نه؟

تكرارش به آدم قدرت عجیبی میده

اما........

اما اگر چیزی رو كه میخوام یه سراب باشه چی؟

اگر آرزو و رویایی كه دارم فقط دورنمای زیبایی داشته باشه چی؟

اگر بهش برسم و اون چیزی نباشه كه فكر شو میكردم چی؟

میخوام یه جور دیگه به قضیه نگاه كنم...

اگر قراره زندگی به من چیزی رو بده كه میخوام پس من بهترین‌ رو میخوام ومطمئنم كه بهش میرسم

مهمترین مسئله راهیه كه میرم

مهم اتفاقاتیه كه تو مسیر برام می‌افته

زندگی به من چیزی رو میده كه میخوام

پس فقط باید بخوام

همین.......

            به یاد کپل



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
07:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

همیشه حاضر..........

لحظاتی رو به یاد بیار که سختی ها رو تجربه کردی

 با گذشت زمان باز خودت رو پیدا کنی. تونستی

حالا هم می تونی. غم و اندوه زمانی خوبه که تو رو به

 حرکت در می آره باعث می شه خزان و زمستان زندگی رو سپری کنی

 تا در بهار جوانه بزنی و شکوفا بشی

 نه اینکه باعث بشه توی بهار وجودت رو زمستون فرا بگیره

بهار رو ببین و باور کن. مگه همین دیروز این درختها خالی از برگ

و بار نبودن ولی الان ببین دارن با سرسبزی شون

 به ما پیام می دن که سردی و

 ناملایمات می گذره و سعادتمند کسی هست

 که از بی برگ و باری توشه ای برداره.

از روزهای بی تابی و بی قراریش، قرارش رو پیدا کنه

و در تنهایی بی کرانش، پناهش رو جستجو کنه

وقتی هیچ پناهی رو نمی بینی

 و هیچ کس توی خلوت دلت راهی نداره فرصتی هست

برای حضور او که همیشه هست،

 فقط باید این فرصت رو مغتنم شمرد

 و حضور او که حاضر همیشگی هست رو با تمام وجود درک کرد،

 کسب حضور،  گاهی تنهایی ما آدم ها زمان مناسبی هست برای

چون او هست

گیتی سراسر پوشیده شده از ابرهای سیاه انزوا. دلیلش فراموشی یک

 حقیقت ساده است:

خداوند عاشق ماست. ما سرشته ی عشق او هستیم

و همین عشق است که

بنیان هستی ما را ساخته است.

 بدون مهرش نفس نمی آید و قلب نمی تپد. عشق او هستی

 ماست

اما چون فاصله ای میان او و ما نیست به راحتی فراموشش کرده ایم.

آنقدر به ما نزدیک است که قادر به مشاهده ی آن نیستیم

و آنچه را که به چشم نبینیم

 از یاد می بریم.

 باید آگاهانه به خاطر آوریمش و آن هنگام که یادش در وجودمان عمق

 گرفت دیگر اثری از تنهایی به چشم نخواهد آمد

دیگر خبری از تاریکی ابرهای سیاه

 نخواهد بود و آسمان زندگی سراسر نور و روشنایی می گردد

 سرور سراپایت را لبریز

میسازد زیرا در می یابی که حضورت حادثه نبوده است

 و بودنت کاملا ضروری و حیاتی است

 در مییابی که هدفی فراتر از این داری، هدفی عظیم تر و والاتر از آنچه هستی

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

یافتن........

 

و وقتی این دل تنگ و بی قرار نجوای جنون می خواند

تنها تو هستی که می دانی چه می خواهد

خدا یعنی عشق

آیا تا بحال عاشق شده ای ؟

اگر عاشق شده باشی

پس خدا را یافته ای

خدا یعنی صداقت

آیا صداقت داشته ای ؟

اگر همواره صادق بوده ای

پس خدا را یافته ای

خدا یعنی زیبایی

آیا تا کنون زیبایی آفریده ای ؟

اگر شاهد زیبایی در یکی از هزاران نوع آن بوده ای

پس خدا را یافته ای

خدا یعنی خوبی

اگر کار خوبی انجام داده و یا حتی به آن فکر کرده باشی

اگر خوبی را خوب تشخیص می دهی

پس خدا را یافته ای

آیا تا بحال به کسی فکر کرده ای

اگر فکر کرده ای خدا هم به تو فکر می کند

آیا تا بحال سعی کرده ای آینده دیگران را متحول کنی

اگر کرده ای خدا هم زندگی تو را متحول می کند

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 16 فروردین 1385
11:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

 

 

                                          رویای رهایی........

 

 

دوباره فكر میكنم كه مثل بادبادكم

كنار پنجره در انتظار باد

كه پر بگیرم از حیاط خانه شاد…

در آسمان رها شوم

رفیق ساده كلاغها و ابرها شوم…

دوباره باد گوشواره مرا تكان دهد

و دست كودكی منو به مادرش نشان دهد…

من از تمام بام ها گذر كنم

به خانه نگاه این وآن سفر كنم…

به باد فكر مبكنم

به او كه لای شاخه هاست

درست روبروی من

و میخزد یواش و بیصدا بسوی من.

سوار باد میشوم

تمام آسمان خانه مال من

ولی به شاخه گیر میكنم

به شاخه گیر میكنم

و پاره میشود نخ خیال من …

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 16 فروردین 1385
11:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

نکته های ظریف....

 

برای آخرت خود چندین حساب باز كنید.

زمین آنقدر جاذبه دارد که همه را در دل خود جای می دهد ؛ از زمین کمتر نباشید.

ناکامی ؛ سوغاتی سفر به دیار هوس است.

شیطان هم کلاهگذار و هم کلاهبردار است

کسی که فقط جلوی پایش را می بیند ؛ دیدش ضعیف است.

گناه تُف سربالا است که روی صورت صاحبش می افتد

زبان سخنگوی دولت دل است.

هر که از سقوط بترسد ؛ صعود نمی‌كند.

 .سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آنرا ایجاب نکند

وقتی زمین خورده ها بر می‌خیزند ؛ آسمان به احترام آنها سر خم می‌كند.

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 15 فروردین 1385
09:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

دلم میخواست..........

 

 

 

دلم میخواست یه بوته گل سرخ بودم و در فصل بهار از توی باغچه به آسمون


سلام می‌كردم.


دلم میخواست مثل عطر گلهای بهار نارنج بودم و در دست‌های باد رها میشدم.

 

دلم میخواست جای پنجره توی دیوار می‌نشستم و در نگاهم، روزها خورشید به

 

بازی می‌نشست و شب‌ها ماه با دامن نقره‌ای رنگش می‌رقصید.

 

دلم میخواست گل یخ بودم، سر از برف در میآوردم و نوید بهار را به زمین میدادم.

 

دلم میخواست یه كهكشان پر از ستاره بودم و هروقت كسی دلش می‌شكست

 

یكی از ستاره‌هام رو بهش می‌بخشیدم.

 

دلم میخواست ابر بودم و سخاوتم رو به زمین نشان میدادم تا دیگر با غصه به

 

آسمان زل نزد.

 

دلم میخواست دریا بودم تا آسمان چهره‌ خود را در من نگاه میكرد.

 

دلم میخواست مثل  نگاه آسمان به زمین، نگاه آدم‌ها به هم مهربان‌تر بود.

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 15 فروردین 1385
09:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

........آغاز

 می خواست فراموش شود .... می خواست گم شود 

غافل از اینکه نمی تواند فراموش کند . نمی خواست گم کند

 در تنهائی با خود خلوت کرد، اما حضورش را حس میکرد.

نگاهش را میدید و با خود میگفت: مگر میشود با او تنها بود؟؟!! 

اما تنهائی را با تمام وجود درک میکرد.جز او کسی را نداشت.میخواست در تنهائی اوج بگیرد ،

. پرواز کند ...

اما نمی توانست

نگاه کرد ، انبوهی از زنجیرهائی را دید که او را سفت به زمین

چسبانده بودند و فرصت پرواز را از او می گرفتند

نگاهی به آسمان کرد و آهی کشید

 گفت : خدایا ! اینهمه قُل و زنجیر ، این همه تعلقات و وابستگی ،

چطور از همه آنها خلاص شوم ؟

خدا گفت : من تو را بدون زنجیر آفریدم.

. نگاه مهربانش را که دید فهمید راهی برای رهائی هست

خدا گفت : برای پرواز حاضری ؟

مات مانده بود ، لحظه ای پر از هیجان و شادی شد . اما ... هنوز دلهره داشت.

با دستپاچگی گفت : هنوز نه.

اما دلش در اشتیاق پرواز می تپید.

. خدا مهربانانه گفت : پس خودت را آماده کن . تو می توانی

گفت : چگونه ؟! ... می ترسم

خدا گفت:باید رنج کشید ... درد را تحمل کرد ...تا رها شد ... آماده ای؟

                                                                                                                                                                    در‌‌فکرفرورفت نمی دانست چه باید كرد..... به خدا ایمان داشت  

در همین حال خدا در دلش نور تاباند . و او قوت قلب گرفت.

می دانست می تواند ... اما چگونه؟

خدا همچنان نگاهش می کرد و منتظر بود. ...

دیگر از ترس خبری نبود.

تکانی به خود داد و در دلش گفت : وقت تنگ است . فرصت من فقط به

 

……… اندازه یک زندگی است

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 15 فروردین 1385
07:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

فصل به فصل.........

 

باد

پشت پنجره

گیسوانت را

 ورق می زند

و این کتاب ناخوانده

 ناتمام را می گشاید

 با تماس انگشتانم

سطر سطر این کتاب را

از بر دارم

 و رمز و راز زیباییاش را

 در هجای سر انگشتانم

حس کرده ام

 من این کتاب را

فصل  به فصل

 ورق به ورق

سطر به سطر

مرور کرده‌ام

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 15 فروردین 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

تقدیر دل........

تمام لحظات زندگی به یادم خواهی ماند٬میدانم.......

تصاویر از برابر چشمانت میگذرند. بیشترشان زیبایند  و دوست داشتنی.

حتی بعضی از اونا برات حکم یک نفس رو دارن!روزها گذشتند.زیبا و پرغرور،

آرام و بیصدا.حتی روزهای سرد .و حالا دیگه همه اونها به خاطراتی رویا گونه

تبدیل شدند و امروز ما رو در حسرت بازگشتشان و  این آرزو که کاش لحظات

 تکرارپذیر  بودند، باقی گذاشتند و رفتند.

در این شرایط دیگه رویاهایم را دور ریختم، درست زمانی که میتونستم به

انجامشان برسانم و همیشه ولی فکر میکنم این طریقه زندگیست.زندگی من

 و هر کس دیگر.اما تو رویاهای خود را با جدیت دنبال کن و خطر را بپذیر.تو تمام

 آنها را میدونی اما در حال به یاد آوردنشان هستی.آیا فراموششان کرده بودی؟ (رویاهایت را میگویم.تمام آنچه که تنها متعلق به توست.)شاید،اما ارزشش را دارد.

هرچی فکر میکنم نمیدانم که تقدیر دلم چیست...شاید شکستن/هی شکستن و......

                                                                                                             

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 14 فروردین 1385
07:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

تلنگر........

 

 

بگذار کس دیگری تو را تحسین کند، نه دهان خودت، یک غریبه، نه  خودت.


هر چه حقیقت دارد، هر چه افتخار آفرین است، هر چه حق است، هر چه پاک


است،
هر چه دوست داشتنی است، هر چه با شکوه است، اگر فضیلتی هست

اگر چیزی در
 خور ستایش هست، به آنها فکر کنید.ملکوت خداوند در درون شماست

.
حقیقت شما را  آزاد خواهد کرد.


هیچکس خدا را ندیده ، اما اگر ما یکدیگر را دوست بداریم، او در
ما ساکن خواهد

شد
عشق او در ما به کمال خواهد رسید .هر کاری كه انجام می یابید، با قدرت

انجام دهید
.


شاد بودن شما را سلامت نگه میدارد،مدام افسرده بودن، مرگ تدریجی
است.در

عشق
 ترس  نیست. بلکه عشق کامل ترس را می زداید.


خداوند از شما چه میخواهد، جز اینکه عدالت برقرار کنید، مهربانی را
دوست بدارید


 
و با خدای خود فروتن باشید؟خدا عشق است
.

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 14 فروردین 1385
07:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

انتظار...........

 

 

 

سالها منتظرم پنجره ای وا بشود
عطر گیسوی تورا باد پذیرا بشود
تو كه پیچیده ترین مسئله ات پنجره هاست
آه! اگر عشق برای تو معما بشود
خاك خاكستر موهای سپیدت گردد
چشمه ی اشك به چشمان تو دریا بشود
عقل با آن همه  سابقه ی قطع و یقین
ناگزیر از « اگر و شاید و اما » بشود
سال ها رفته و من پای همان پنجره ام
مگر این مرده دگر بار مسیحا بشود
«صبر ایوب» بنام خود من خواهد شد
تا كه این « هند جگر خوار» «زلیخا» بشود

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 14 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

خوب........

 

 

 

در چهار دیواری لانه‌ام

آرزوهایم را در عصمت زمین می کارم

و سبز می شوم با سبز

و سبز می شوم با صبر

و هر صبح در آیینه با خود می گویم

سلام انسان خوب

سلام...

همه چیز خوب است ؟



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 14 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

SohrabSepehri.com

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

   این روزها انگار

                           حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هرروزم

با آن نشانی های ساده

با همان امضا همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

ـازتو چه پنهان ـ

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                                       یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب من

پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

وبر خلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

                                  از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صدبار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه ار محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                         هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                              در دل ندارم

رفتار من عادی است

                                                                                    

                                                                                    «قیصر امین پور»



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
05:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

پند.............

ما با خود هیچ چیز به این دنیا نیاوردیم، و با خود هیچ چیز از این دنیا نخواهیم برد.


به دست آوردن همه جهان چه سودی خواهد داشت، اگر انسان روحش را در
 این

راه از دست بدهد؟


دانه گندمی که روی خاک می افتد، تا نمیرد همان دانه خواهد ماند، اما
 اگر بمیرد

محصولی غنی به بارمیاورد.

قضاوت نکنید، تا قضاوت نشوید. محکوم نکنید، تا محکوم نشوید. ببخشید،
تا

بخشوده شوید. بدهید تا به شما بدهند. با همان پیمانه که می بخشید، به شما

خواهند
بخشید.


هر چه می کنید با عشق بکنید
.


میوه روح، عشق، شادی، صلح، صبر، مهربانی، خیرخواهی، و خویشتنداری
است

و هیچ قانونی آن را نقض نمی کند
.


کسی که هدیه نداده را به رخ می کشد، مانند ابر و بادی است که باران
 نمی آورد.


در دادن، شادی بیشتری نهفته است، تا در گرفتن
.


درباره هیچ چیز نگران نباش، اما هر درخواستی داری، آن را با دعا و
 تضرع و کرگزاری
به  خدا بگو
.


کسی که نتواند بر خشم خود غلبه کند، مانند شهری بی حفاظ و بی دفاع
است.


خود را با شفقت، مهربانی، فروتنی، نرمش و شکیبائی بپوشانید. یکدیگر
 را تحمل

کنید و اگر کسی از دیگری شکایت داشت، یکدیگر را ببخشید.از همه مهم تر این
که
خود را با عشق بپوشانید، که همه کس را با هماهنگی پیوند می دهد
.

         

         

          

             Key To My Heart Bouquet

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

 

ناباوری........

 

گفت: قلبم برای تو .نگاهش کرد و با نگاهش انگار جواب داد باور نمی کنم. گفت: برای تو! باور کن! انگار باور نمی کرد. خواست قلبش را در بیاورد نتوانست. دستش را فرو کرد در سینه اش. دردی  عمیق. قلب اما  آنجا چسبیده  بود. محکم  و محکم تر قلب را کشید. دردی  عمیق تر. قلب بیرون نمیامد.

روزها و روزها کارش این بود. تا بالاخره قلب بیرون آمد. صاف و صیقلی. . قلب دست نخورده را گرفت طرفش و گفت: مال تو. باور کن! مال تو! برش دار...و.....برداشت.

روزها و روزها او بدون قلب در سینه می گشت. قلبش جای دیگری می تپید و او نگاه میکرد به جای خالی قلب در سینه اش و از خوشی لبریز؛ مغرور می شد.

کسی که قلب دستش بود  هنوز انگار باور نداشت . قلب را با خود این طرف و آن طرف میبرد . توی کیفش؛ توی جیب شلوارش؛ روی صندلی عقب ماشینش....و...قلب کم کم خط افتاد. خراشیده شد و خط خطی ...وزرد.

یک روز حوصله اش سر رفت و قلب را پس آورد. قلب خط خطی خراشیده را.....و « او» باور کرد ناباوریش را....قلب خط خطیش را گرفت قلبی که دیگر به دردش نمی خورد.

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com