تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[متن ادبی , ]

 

 

در محضر حضور.........

 

دیر گاهی است که هربار به کلبه حضورت می آیم

زبانم وقت رفتن بند می آید

و با اشک و افسوس با تو خداحافظی میکند

آری باز هم دیوار فاصله ها

آخر چرا اینهمه غریبه بودن؟

در دشت احساسی که همه گلبرگها شبنم بودند

من که میدانم مسافرم

چرا تو همیشه به چشم مسافر نگاهم کرده ای؟

آیا خاطره‌ها هم در قاموس تو  سفر میکنن

تو کویرستانی که سالها بود باران ندیده است؟

چرا اینهمه  لگدمال میکنی؟

اسب غرورری را که بارها زانو زد تا بغضش را هیچکس نبیند؟

 من که غرورم را به پاس راز و نیاز با تو بارها قربانی کرده بودم

دیگر از من چه میخواهی که اینگونه پریشانم میکنی؟

بارها قرارم بود تا دیگر نباشم اما همه خیالم در همه آن بارها بیهوده بود

و بعد از هر وداعی دوباره سلامت کردم

آری آمدم و  باز هم آمدم تا دوباره لگدمال شوم

اما دیگر بس است

طاقت بوسه بر خاک را دیگر ندارم

 سجده دیگر بس است

پیشانی احساسم خونین از حرفهایی است

که در فرهنگ واژه های تو شاید قداست دارند

اما من با آنها غریبه ام

تو اگر نفهمیدن را  همچو دوستت دارم هدیه میدهی

من نفهمیدن را خصلت انسان نمیدانم

 بگذار هرکه هرچه میخواهد بگوید

میدانم که باز هم مرا به صبر وعده خواهی داد

گویا چاره‌ای نیست

جز آنکه خاطره‌ها را عاشقانه به دست باد بسپارم
و به امید لطف تو كه رحمان و رحیمی بنشینم !

 

 

 

 

 

 

    

   

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 28 فروردین 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

میلاد پیامبر نور رو رحمت٬ حضرت ختمی مرتبت و سلاله پاکش٬ امام جعفر صادق٬ موسس مذهب جعفری٬ بر مسلمین جهان و عاشقان سلکش٬فرخنده و خجسته باد.

باشد تا در پرتو توجه و هدایتشان به سعادت واقعی برسیم.  



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 27 فروردین 1385
10:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

نشد.........

نشدیه قصری بسازم،پنجره‌هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه‌ و یک شب مهتابی باشه

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بیاد

نشد خود آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدا شما

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 27 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

اهل كاشانم
روزگارم بد نیست
تكه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی، بهتر از آب روان
و خدایی كه در این نزدیكی است:
لای این شب بوها، پای آن كاج بلند
من مسلمانم
قبله‌ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجاده‌ی من
من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم
در نمازم جریان دارد ماه
سنگ از پشت نمازم پیداست
من نمازم را وقتی می‌خوانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته‌ی سرو
من نمازم را پی «تكبیره‌الاحرام» علف می‌خوانم
پی قدقامت موج.
كعبه‌ام بر لب آب

كعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست

 كعبه‌ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به شهر
«
حجرالاسود» من روشنی باغچه است


 

 

 

 





نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 26 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

زندگی خطر کردن است.........

 

خندیدن این خطر را دارد که انسان را ابله بخوانند

گریستن این خطر را دارد که انسان را احساساتی بخوانند

دراز کردن دست به سوی دیگران این خطر را دارد که انسان به ماجرای

تازه کشیده شود

بیان احساسات این خطر را دارد که انسان واقعیت درون خود را نشان دهد

سخن گفتن از اندیشه ها و رویاها این خطر را دارد که انسان را نادان بدانند

ابراز عشق این خطر را دارد که معلوم شود طرف مقابل انسان را دوست ندارد

زندگی کردن این خطر را دارد که انسان روزی بمیرد

امیدوار بودن این خطر را دارد که انسان نا امید شود

و تلاش کردن این خطر را دارد که انسان با شکست مواجه شود

با این همه انسان باید خطرها را پذیرا شود

زیرا بزرگترین خطر آن است که انسان خطر نکند

کسانیکه خطر نمی کنند ممکن است از درد کشیدن و غم داشتن بر کنار بمانند

آنان نمی‌توانند احساس کردن را بیاموزند

آنان نمیتوانند معنای تغییر و تحول و رشد و  عشق‌ورزی و زیستن را درک کنند

بله آنان در زنجیر اسارت بسر می برند و همچون بردگانی هستند که

دریچه آزادی را به روی خود بسته اند

بدین ترتیب تنها آن دسته از کسانی واقعاً آزاد

هستند که دست به خطر بزنند

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 26 فروردین 1385
08:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

راهی به سوی آسمان......

 

 

 

زمین جای زیستن نیست، به سوی آسمانها راهی باید جست.

دنیا برای نفس كشیدن تنگ است،

 باید به بالهای معنویتمان، الفبای پرواز بیاموزیم. و بدانیم كه

 آسمان همه آدمها یك آسمان نیست.

 آسمان هر كسی به قدر معرفتش،‌ ارتفاع دارد،

 حتی ممكن است آسمان یكی، زمین زیر پای دیگری باشد،

 سعی كنیم كه آسمانهایمان را مرتفع تر كنیم،

 و وظیفه ما پیمودن چنین مقصدی است،

زمین جای زیستن و نگریستن نیست،

         

آری به سوی آسمان راهی باید جست......... 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 22 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

 

هجرت........  

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم
این فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنیدم
این رمز را از پنج دفتر برگزیدم
این بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم
این عطر را از باد در برزن گرفتم
این جاده را با ریگ صحرا پویه كردم
این ناله را با موج دریا مویه كردم
این نغمه را با جاشوان سند خواندم
این ورد را با جوكیان هند خواندم
این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
این ساحرى را با یهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چیدم این حكایت
با راویان نجد، دیدم این روایت
این چامه را چون گازران از بط شنیدم
وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم
شط این نوا را در تب حیرت سروده است
وین نغمه را در بستر هجرت سروده است

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است

 

 

 «معلم»



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 22 فروردین 1385
11:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

قاصدك.......

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّاری - باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصدک تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی ...
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمی بندم - اندک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

 

 

«ثالث»



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 21 فروردین 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[فلسفی , ]

نیچه:

 وسعت دنیای هر کس به اندازه وسعت اندیشه اوست.

 

فورد:

 اندیشیدن دشوارترین کار زندگی است و به همین دلیل، تنها عده قلیلی می اندیشند.

 

شوپنهاور:

 

به ندرت به آنچه که داریم می اندیشیم، در حالی که پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم.

 

 

گوته: 

فکر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار. هیچ چیز در زندگی مشکل تر از این نیست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 20 فروردین 1385
08:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

وسعت...........

 

 

 

 

شكوه ِ دنیا همچون دایره ایست بر روی آب

                 كه هر زمان بر پهنای خود می افزاید

                                  در منتهای وسعت هیچ می شود

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 19 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

از این پس سعی دارم در بلاگم مطالبی از استاد الهی قمشه ای

قرار دهم که برای حفظ حقوق این استاد گرانقدر از حرف مخفف

«ق» استفاده خواهم کرد.



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 19 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

 

 

 

خدای بزرگ..........

 

دو مرد در کنار دریاچه‌ای مشغول ماهیگیری بودند.یکی از آنهاماهیگیر با تجربه و ماهری بود

اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. 

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ میگرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود

نداخت تا ماهیها تازه بمانند،اما دیگری به محض گرفتن ماهی آنرا به دریا پرتاب میکرد میا

ماهیگیر باتجربه از اینکه میدید آن مرد چگونه ماهی را از دست میدهد بسیار متعجب بود

لذا پس از مدتی از او پرسید:

چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است.

گاهی ما نیز مانند همان مرد،شانسهای بزرگ،شغلهای بزرگ،رویاهای بزرگ و فرصتهای

بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم چون ایمانمان کم است.

ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم،

اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز آنست که ایمانمان را افزایش دهیم. 

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار داده،

 استفاده کنی، هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست

به یاد داشته باش به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 19 فروردین 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[General , ]

 

 

تنهای تنها.........

 

 

همه ما آدما تو لحظه های غم و تنهایی با خدا حرف میزنیم و بدون ملاحظه و خجالت در دو دل میکنیم . اما هیچ فکر کردی اگر با خدا قهر کنی دیگه با کی میتونی حرف بزنی ؟

حالا دیگه یه غم بزرگتر تو دلت جاخوش میکنه و تو آدم خودخواه و لجوج به اون کار ادامه میدی و شرط تعیین میکنی .اونجاست که سعی میکنی مواظب باشی تا اشتباه نکنی چون دیگه امیدی به کمک کسی نداری٬باید حواست جمع باشه تا اشتباه نکنی .

اونجاست که هی به خودت نهیب میزنی٬ هی مواظب باش٬ اینبار دیگه واقعا تنهایی. 

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

حرفی بزن...........

 

 

یك پنجره براى دیدن

یك پنجره براى شنیدن

یك پنجره كه مثل حلقه چاهى

در انتهاى خود به قلب زمین مى‏رسد
و باز مى‏شود به سوى وسعت این مهربانى مكرر آبى‏رنگ
یك پنجره كه دست‏هاى كوچك تنهایى را
از بخشش شبانه عطر ستاره‏هاى كریم
سرشار مى‏كند.

و مى‏شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‏هاى شمعدانى مهمان كرد
حس مى‏كنم كه وقت گذشته است
حس مى‏كنم كه «لحظه»سهم من از برگ‏هاى تاریخ است
حرفى به من بزن
من در پناه پنجره‏ام
با آفتاب رابطه دارم

«فروغ»



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
10:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

خوبیها...........

 

 

خداوند به حضرت آدم (ع) وحی فرمود:

« من همه ی خوبیها را در چهار کلمه برایت جمع می کنم »

حضرت آدم (ع) عرض کرد: پروردگارا ! آن چهار کدامند؟»

خداوند فرمود: « یکی برای من است ؛ یکی برای تو ؛ یکی میان من و تو

  و دیگری میان تو و مردمان است

حضرت آدم (ع) گفت: پروردگارا ! آنها را برای من بیان کن.

خداوند فرمود:

قرار ندهی« اما آنکه برای من است ؛ آن است که پرستش کنی مرا و برایم شریک

و اما آنکه برای توست ؛ این است که پاداش عملت را در محتاج ترین وقت به تو بدهم

اما آن که میان من و توست : بر تو دعا کردن و بر من اجابت نمودن است

و آنکه میان تو و خلق است ؛‌آن است که آنچه را بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسندی

 



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
08:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com