تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست





[متن ادبی , ]

 

چه میكردی.........

 

 

من نه بر می گردم

نه جایی می روم

من فقط شبیه شما

شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم  

و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم

که جز زل زدن ،

به جدایی من از ما

کاری از دستشان ساخته نیست  

چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست

 

جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند

 

تو بودی چه میكردی؟



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 15 اردیبهشت 1385
10:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

كودكی............

 

 

 

 بر درخت اقاقیا تكیه می‌دهی 

و برگها می ریزند

 برگها كوچك و زرد پناهت می‌دهند

 ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید

 و پنجره هایی كه هر روز با  حجم تنهـایی آدم

 شكلی دوباره می گیرند

 با شانه‌های خمیده تكیه می‌دهی و نگاه می‌كنی

 صدای تابی كه آرام، می‌آید و می‌رود

 می‌آید و می‌رود...........

 كودكی تاب خورده است و رفته است

 با گیسوانی لرزان در باد....و تو

 تو هنوز نگاه می‌كنـی به رد گامهایی كه بر شن‌ها دویده اند

 بر شن‌ها می‌دوی امَا،امَا كودكی باز نمی گردد!!!

 بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!

 

 

        gol.jpg



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
12:05 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

خدایا......

 

 


 

به من  نگاه کن

 

به درون  قلب من نگاه کن

 

ببین که آیا من از چیزی غمگین یا نگرانم

 

ببین که آیا من کار بدی انجام داده ام

 

به من بیاموز که چگونه تو را  دوست داشته باشیم

 

 برای هر روز وهمیشه.



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385
11:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

کاش......

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مونم

ولی.....

                رفتی و گفتی آنجا جا نبود

                سالیان سال تنها مانده ام

               شاید این رفتن سزای ما نبود

                من دعا کردم برای بازگشت

                                    

                                     دست های تو ولی بالا نبود

                                    باز هم گفتی که فردا میرسی

                                      کاش روز دیدنت فردا نبود

 

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
08:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 گریه .........

وقتی گریه كردم گفتند بچه ای !

          وقتی خندیدم گفتند دیونه ای!

               وقتی جدی بودم گفتند مغروری !

                    وقتی شوخی كردم گفتند سنگین باش!

                         وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!

                              وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی !

                                   وقتی ساكت شـدم گفتنـد عاشقی!

 

   اما گریه شاید زبان ضعف باشد ،شاید خیلی كودكانه،

            شاید بی غرور، اما هرگاه  گونه هایم خیس می شود

                 میدانم نه ضعیفم، نه یك كودك. می دانم پر از احساسم.

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
07:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

تصمیم......

 

 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان

 تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید .

مانع "ذهن" است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا  هستید .

اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را میدانستید و از قلـه‌های

 باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودید،هیـچ گاه...برای در چالـه

 مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردید...

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 10 اردیبهشت 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

آموخته ها............

 آموخته ام که وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود.
 آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .
 آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم .
 آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا میدهد ، نه زمان .
 آموخته ام که تنها کسی مرا شاد میکند ، که بمن میگوید « تو مرا شاد کردی »
 آموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است .
 آموخته ام که مهم بودن خوبست ولی خوب بودن مهمتر است .
 آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود « نه » گفت .
 آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم .
 آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به «دوستی» داریم که لحظه‌ای با او از جدی      

بودن دور باشیم .  

 اموخته ام که تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.
 آموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.
 آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس من چگونه میتوانم همه چیز را در یک روز بدست آورم .
 آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.
 آموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشویم ، انتظار لبخندی از سوی ما دارد.
 آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با آن نگاه را وسعت بخشید .
 آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.
 آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست .
 آموخته ام که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن .
 و آموخته ام که قطره دریاست ، اگر با دریاست .

                 

                



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 9 اردیبهشت 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

برتری عشق.......

عشق هدف حیات و محرك زندگی من است

و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام

و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وامی دارد،

 قلب مرا به جوش میآورد،

استعدادهای نهفته من را ظاهر می كند،

 مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند،  

دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم،

 احساسی لطیف و قلبی دیده‌ای حساس و زیبابین پیدا می كنم،

 لرزش یك برگ، نور ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب

احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند …

اینها همه و همه از تجلیات عشق است…

و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خویش را از

كسی دریغ كنم حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند

و به خیال خود سوءاستفاده نماید. من

 بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم

 یا در ازاء عشق تمنائی داشته باشم، من در
 
عشق خود می سوزم و لذت می برم و این لذت بزرگترین پاداشی است

 كه ممكن است در جواب عشق به حساب آید.

.

 

                                                

                            

                                     

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

خیال......

دیشب تو رویاهام رفتم كنار حوض كوچك وسط حیاط نشستم،مثله همیشه عكس ماه میونه موجهای كوچك آب میشكست.اما دیشب با تموم شبهای دیگه خیلی فرق داشت ... دیشب در كنار عكس ماه، قاب دل من هم شكست، نه توی موج آب حوض .... وسط تلاطم امواج خروشان اقیانوسی از تنهایی...

دیشب زمین یك گهواره كوچك بود و من با تكانهای آرام آن بین ازل و ابد دررفت وآمد بودم.دیشب همه پنجره ها را باز گذاشتم و همه كوچه ها را به تماشا نشستم، به این امید كه یك بار دیگرعبور تو را از كوچه ببینم.

دیشب دلم را برایت نوشتم.می‌دانم نامه‌ام را، حتی اگردرآخرین روزحیات زمین به دستت برسد،خواهی خواند.

خدایا بهم اجازه بده به كوچه‌هایی كه فردا میزبان قدمهای من و رویاهام خواهند بود، سلام كنم.اجازه بده به یاد چشمهایی كه در روزگار غم و غصه با من گریسته‌اند، گل سرخی در باغچه روحم بكارم.

          

 

 

 

 

          

                



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 5 اردیبهشت 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[شعر , ]

 

 

 

 

آخر دنیا.....

 

 

برایم دست تکان می دهی دورا دور

زمین چند دور دور خودش می چرخد

تو هنوز هم دست تکان می دهی

و تکرار می شوی

من سرم گیج می رود

تو و تکرارت سر از جایی در می آورید که من آن جا نیستم

اینجا برای لحظه ای هم که شده 

دنیا به آخر می رسد

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 5 اردیبهشت 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

 

 

 

 

 

 

 

برترین.......

 

 

 

 

عشق در دریا غرق شدن است

و دوست داشتن در دریا شنا کردن است

عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود

 و گاه می سوزاند . اما دوست داشتن از جای خویش

،از کنار دوست خویش بر نمی‌خیزد،سرد نمیشود که داغ نیست ،

. نمی سوزاند که سوزاننده نیست

عشق فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین

و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق بینائی را می گیرد و دوست داشتن می دهد

عشق خشن است و شدید ، و در عین حال

ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن

لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر

عشق هر چه دیر تر می پاید ، کهنه تر می شود و دوست داشتن نو تر

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا

عشق جلوه ای از خودخواهی

و روح تاجرانه یا جاورانه آدمی است ،

 چون خود به بدی خود آگاهست،

آن را در دیگری که می بیند،از او بیزار میشود و کینه بر می‌گیرد

اما دوست داشتن،دوست را محبوب و عزیز می خواهد

 و می خواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد،

داشته باشند.که دوست داشتن جلوه ای از روح

خدائی و فطرت اهورائی آدمی است و چون خود به قداست ماورائی

خود بیناست ، آن را در دیگری که می بیند ،

دیگری را نیز دوست دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.

از عشق هر چه بیشتر می نوشیم ،

 سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر

. چه بیشتر تشنه تر

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 4 اردیبهشت 1385
08:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

 

فردا......

 

 

 

 

 

 

 

گاهی کنار پنجره می ایستم و به فردا می اندیشم فردا...فردا، فردایی که چون دیروز پنهان است. پنهان در مه.غم را در گلویم خفه می کنم تا کی گل واژه امید،قلب سردم را به تپش وا دارد و منادی بهار باشد.تا کی نوید فردای روشن را با پرستوی مهاجر در میان بگذارد.

ای خدای مهربان، می دانم تنهایم نخواهی گذاشت زندگی من نفسهای من تویی، اگه همه عالم بگن نه اما تو به من بگی بله، برام كافیه. همیشه  با من مهربان بودی من اونقدرا هم با ارزش نیستم.

             

 

                    



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 3 اردیبهشت 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

خدایا......

در کنار تو به وجودم ایمان می‌آورم. رویای من فرشته‌‌ بود که در تمام خواسته‌ها ،شادیها و آرزوها با من شریک است.روزی او را در کنار خویش یافتم در کنار هم نشستیم و با هم گفتگو کردیم و چون شب فرا رسید به من نزدیک شد و گفت،بیا در میان تپه‌ها قدم بزنیم، دستهای او را گرفتم و از دشت افسونگر و خاموش گذشتیم و بر روی صخره ای بزرگ نشستیم و به سوی شفق دور دست چشم دوختیم. او به سوی ابرهای طلایی و ماه اشاره کرد و سپس آواز پرنده‌ای شکرگزار را خواند. همیشه سختیهای زندگی بر قلبم جراحت وارد می‌كند، اما چون سر بر می گرداندم و او را روبرویم می‌بینم  که با چشمان عسیلش به من می‌نگرد،ابرهای تیره پراکنده میشود و زندگی در دیدگانم به بهشتی شاد مبدل می‌شود. زیبایی خوشبختی و آرامش ...

چه روزهایی که گذشتند، لحظاتی که  پژمرده شدند،و من بر روی ابرها می نگریستم.  تپه ها  و دره ها را پشت سر می گذاشتم، به خود می گفتم:حتما باید تنها  بر عرشه کشتی غروب را بنگرم، بگویم ای خداااااا..، در روزی از روزهای بهار و در ساعت خورشید بود كه سراب من در میان سکوت و غوغای آدمیان به فضایی با عطر و مجمرها آمیخته شد، وقتی که او نیز در باغ قلبش صدایی ناشناخته شنید که باورش نداشت،دستی پنهان و توانا دست مرا گرفت و صدایی عمیق برگوشم ترانه خواند، و ترانه‌ای آشنا گفت:بازگرد،به ساحل سرزمینت بازگرد، پیش از آنکه کشتی دورتر شود، و او کسی نبود جز تو.تویی كه مهربانیت به ما اندازه ندارد. تویی كه هرگاه خواندمت،پاسخم گفتی.  

در روح آدمی نیز چیزهایی خطور می کند که از ادراک دورتر و از احساس عمیق‌ترند،مثل احساس دوست داشتن، احساسی كه حس عجیبی دارد و هیچ‌وقت نمیشه اونو توصیف كرد، پس چگونه می‌توانم دوست داشتنم را با سخن به تصویر بکشم. 

                     

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 3 اردیبهشت 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[نوشته‌های نوستالژیک , ]

خدایا...

عشق از زندگی کردن بهتر است

به هر که دوست تر می‌داری بچشان

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی .

اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش

دوست داشتن از روح طلوع می‌کند
 و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، داشتن نیز
 همگام با آن اوج می گیردعشق جوششی یکجانبه است،
 به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟یک (خودجوشی ذاتی) است
و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یاهمواره
 یکجانبه می‌ماند و گاه ، میان دو بیگانه ناهمانند
 عشقی جرقه می زند و چون
در تاریکی است و یکدیگر را
 نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی
 آن،چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه،پس از جرقه زدن
 عشق ، عاشق و معشوق که به چهره هم می نگردند ، احساس میکنند که
 هم را نمی شناسند و از بیگانگی‌اشان پس از عشق - که درد کوچکی نیست -
فراوان است اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد
 و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که
 همواره پس از آشنائی پدید می آید ، و در حقیقت ، درآغاز ، دو روح
 خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یگدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن

است که (خودمانی) می شوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر
 با هم در عین رودربایستی‌ها احساس خودمانی بودن
کنند و این حالت به‌قدری ظریف و فرار است که بسادگی
 در زیر دست احساس و فهم میگریزد- و سپس طعم خویشاوندی
و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس
 می
 شود و از این منزل است که ناگهان،خود به خود ،دو همسفر به چشم

 می بینند که به اند پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده

 و آسمان صاف وایمان بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان

 خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی در برابرشان

 باز می شود و نسیمی نرم و صمیمی همچون یک معبد متروک که در

 محراب پنهانی آن خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود

نیایشش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد

هر لحظه پیام الهامهای تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای

 دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه

 دارد و خود ر ابه مهر و عشوه ای بازیگر و شوخ ، هر لحظه ، بر سر

ش و روی این دو میزند





 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
پنجشنبه 31 فروردین 1385
05:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

مراقب باشیم.......

 

 

 

 

 

 

 

 

تا حالا به واژه‌های زیبا عمیق فكر كردی؟

واژه‌هایی كه هر كدوم در دل خودشون دنیایی حرف دارند

واژه‌هایی كه اگر به اونا سرسوزنی توجه و عمل كنیم دنیا

گلستون میشه.خیلی از ماها خیلی وقتا فقط ادای عمل به

اونا و دوست داشتن اونا رو در میاریم.اگه یه زمانی از كسی مهربونی،

محبت و صداقت دیدیم، زود جو زده میشیم و از یاد می‌بریم كه چقدر یه

زمانی به این واژه ها تاكید میكردیم و چقدر ادای اعتقاد به اونا رو در‌میاوردیم.

بیایید یه خرده به معنی واقعی اونا بهتر و بیشتر فكر كنیم

بیایید اگر كسی باهامون مهربون بود و تمام صداقتش رو حتی

از سر اشتباه یا سادگیش خرج ما كرد،سوء استفاده نكنیم.

بیایید نگذاریم این واژه‌ها قربانی خودخواهی و سوءتفاهم‌ها بشه.



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 29 فروردین 1385
09:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com